Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 214 (6 milliseconds)
English
Persian
To put ones shoulder to the wheel.
تن بکار دادن
Search result with all words
hyphen
برای نشان دادن وقفه یاتردید یا لکنت زبان دررمان ها بکار میرود مثل ah-ah و غیره
hyphens
برای نشان دادن وقفه یاتردید یا لکنت زبان دررمان ها بکار میرود مثل ah-ah و غیره
detail
بتفصیل گفتن بکار ویژهای گماردن ماموریت دادن
detailing
بتفصیل گفتن بکار ویژهای گماردن ماموریت دادن
refinance
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinanced
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinances
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinancing
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
aluminum wool
رشتههای تکه تکه الومینوم که برای رفع زنگ زدگی وخوردگی و نیز جلادادن وصیقل دادن خراشهای جزئی روی ورقه ها یا لولههای الومینیومی بکار میرود
ebcdic
کد کامپیوتربرای نشان دادن یک الگوی خاص از هشت بیت باینری یک کد 8 بیتی که برای نمایش اطلاعات در کامپیوتر مدرن بکار برده میشود
gluteus
یکی از سه عضله سرینی که برای حرکت دادن ران بکار میرود
multidrop line
پیکربندی سیستم مخابراتی که یک کانال یا خط منفرد رابرای سرویس دادن به ترمینالها بکار می برد خطی با چند افت
shed stick
چوب هاف
[چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
Other Matches
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
suitable
<adj.>
بکار بردنی
useful
<adj.>
بکار بردنی
practicals
بکار خور
utilizing
بکار زدن
utilizable
<adj.>
بکار بردنی
applicable
<adj.>
بکار بردنی
applied
بکار بردنی
actuation
بکار اندازی
actuate
بکار انداختن
actuate
بکار انداختن
activation
بکار واداری
he is of no service to us
بکار ما نمیخورد
exploit
:بکار انداختن
knowledgeable
وارد بکار
investiture with an office
برگماری بکار
commodious
بکار خور
practical
بکار خور
abuses
بد بکار بردن
applying
بکار بردن
abused
بد بکار بردن
utilised
بکار زدن
subornation
اغواء بکار بد
utilises
بکار زدن
abusing
بد بکار بردن
utilizes
بکار زدن
utilize
بکار زدن
utilising
بکار زدن
applies
بکار بردن
apply
بکار بردن
abuse
بد بکار بردن
misemploy
بد بکار بردن
utilisable
[British]
<adj.>
بکار بردنی
call forth
بکار انداختن
user
بکار برنده
users
بکار برنده
busy in
دست بکار
useable
بکار بردنی
utilizer
بکار برنده
busy at
دست بکار
turn to
بکار پرداختن
to tackle to
بکار چسبیدن
to put in motion
بکار انداختن
serve
بکار رفتن
served
بکار رفتن
wage income
درامدمربوط بکار
exploiting
:بکار انداختن
exploits
:بکار انداختن
conspicuious consumption
بکار برده شد
applied
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
appointed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
deployed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
inserted
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
installed
<adj.>
<past-p.>
بکار رفته
serves
بکار رفتن
to put forth
بکار بردن
actuator
بکار اندازنده
put forth
بکار بردن
bleaches
بکار رود
to make use of
بکار بردن
get down to work
بکار پرداختن
usable
<adj.>
بکار بردنی
handles
بکار بردن
handle
بکار بردن
to come into operation
بکار افتادن
bleach
بکار رود
bleached
بکار رود
dday
اولین روزاغاز بکار
get to work
دست بکار زدن
To set to work. To get cracking.
دست بکار شدن
avocational
وابسته بکار فرعی
he used violence
زور بکار برد
I put my money to work.
پولم را بکار انداختم
to start a motor
موتوری را بکار انداختن
full time
زمان اشتغال بکار
impressment
بکار اجباری گماری
first order predicate logic
PROLO بکار می رود
to set to
دست بکار شدن
to set to work
بکار وا داشتن یا انداختن
wielding
خوب بکار بردن
wielded
خوب بکار بردن
wield
خوب بکار بردن
parachuted
پاراشوت بکار بردن
committing
بکار بردن نیروها
committed
بکار بردن نیروها
do up
شروع بکار کردن
commit
بکار بردن نیروها
to begin upon
دست بکار...شدن
wields
خوب بکار بردن
multilaunching
اغاز بکار چندتایی
operational
قابل بکار انداختن
play upon words
جناس بکار بردن
pre engage
از پیش بکار گماشتن
busied
دست بکار شلوغ
answering
بکار امدن بکاررفتن
misapply
بیموقع بکار بردن
shoehorn
پاشنه کش بکار بردن
shoehorns
پاشنه کش بکار بردن
busier
دست بکار شلوغ
answered
بکار امدن بکاررفتن
busies
دست بکار شلوغ
answer
بکار امدن بکاررفتن
finesse
زیرکی بکار بردن
busying
دست بکار شلوغ
busy
دست بکار شلوغ
busiest
دست بکار شلوغ
answers
بکار امدن بکاررفتن
serviceability
بکار خوری بدردخوری
manoeuver
تدبیر بکار بردن
lever watch
شیوه بکار بردن
commits
بکار بردن نیروها
parachute
پاراشوت بکار بردن
parachutes
پاراشوت بکار بردن
procrustean
بزور بکار وادارنده
parachuting
پاراشوت بکار بردن
set up
اماده بکار استقرار
set to work
دست بکار زدن
misspelt
املای غلط بکار بردن
copper
مس یاترکیبات مسی بکار بردن
outsmart
زرنگی بیشتری بکار بردن
coppers
مس یاترکیبات مسی بکار بردن
mordant
ماده ثبات بکار بردن
employed
مشغول کردن بکار گرفتن
employed
بکار گماشتن استخدام کردن
neologist
طرفدارواژههای یا بکار بردن واژههای نو
to keep at it
سخت دست بکار بودن
aminister
تهیه کردن بکار بردن
employ
بکار گماشتن استخدام کردن
stick to your work
بکار خود مشغول باشید
operates
عمل کردن بکار افتادن
leverage
شیوه بکار بردن اهرم
sandbagger
کسیکه کیسه شن بکار برد
misapply
بطور غلط بکار بردن
operated
عمل کردن بکار افتادن
employ
مشغول کردن بکار گرفتن
outsmarted
زرنگی بیشتری بکار بردن
employing
بکار گماشتن استخدام کردن
misspells
املای غلط بکار بردن
employing
مشغول کردن بکار گرفتن
put on
اعمال کردن بکار گماردن
To act on an advice .
پند و اندرزی را بکار بستن
I am minding my own business.
کاری بکار کسی ندارم
telescopes
تلکسوپ تلسکوپ بکار بردن
telescope
تلکسوپ تلسکوپ بکار بردن
paillette
فوفهای که درمیناکاری بکار میبرند
apostrophe
که درموارد زیر بکار میرود
employs
بکار گماشتن استخدام کردن
apostrophes
که درموارد زیر بکار میرود
iodism
خو گرفتگی زیاد در بکار بردن ید
operate
عمل کردن بکار افتادن
sharp tongued
بکار برنده سخنان زننده
employs
مشغول کردن بکار گرفتن
misspell
املای غلط بکار بردن
outsmarting
زرنگی بیشتری بکار بردن
misspelled
املای غلط بکار بردن
outsmarts
زرنگی بیشتری بکار بردن
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
fuller's earth
خاکی که درصافی اب وغیره بکار میرود
obsoletism
بکار بردن واژههای کهنه یامهجور
pray consider my case
خواهش دارم بکار من رسیدگی کنید
ampersand
کاراکتر & است که بجای and بکار می رود
occupational therapy
درمان بوسیله اشتغال بکار کاردرمانی
set
وسیله حاضر بکار تنظیم شده
In what sense are you using this word ?
این کلمه را به چه معنی بکار می برد ؟
lampron
چراغ فیتلهای که درچراغانی بکار میرود
studs
زائدهائی که در میلههای گرد بکار میرود
play a joke
حیله شوخی امیز بکار بردن
intake
جای ابگیری نیروی بکار رفته
sets
وسیله حاضر بکار تنظیم شده
There is no fault to find with my work.
بهانه ای نمی توان بکار من گرفت
lobworm
بزرگ که درماهی گیری بکار میبرند
setting up
وسیله حاضر بکار تنظیم شده
stepper
چیزی که برای پله بکار می رود
wick
چیزی که بجای فتیله بکار رود
lakh
سدهزار در شممردن روییه بکار میرود
active participial abjective
اسم فاعلی که بطورصفات بکار رود
accentuation
بکار بردن ایین تکیه صدا
double weft
[دو پود هم ظرافت را با هم در عرض بکار بردن]
foot pedal switch
سوئیچی که با پدال پایی بکار میافتد.
intakes
جای ابگیری نیروی بکار رفته
wicks
چیزی که بجای فتیله بکار رود
malapropian
کسیکه لغات را غلط بکار میبرد
corrugated cardboard
مقوای محکمی که در بسته بندی بکار می رود
boring tubes
لوله هایی که برای حفاری بکار میرود
blacktop
موادی که برای اسفالت خیابان بکار میرود
crosse
چوگان پهنی که دربازی گلف بکار میرود
tutoyer
دوم شخص مفرد را درمکالمه بکار بردن
To operate something .
چیزی را بکار انداختن (موتور، دستگاه وغیره )
polyonging
بکار بردن چند نام برای یک چیز
white line
خط سفیدی که برای تمایز وتشخیص بکار رود
pattern
بعنوان نمونه یا سرمشق بکار رفتن نظیربودن
patterns
بعنوان نمونه یا سرمشق بکار رفتن نظیربودن
polyonymy
بکار بردن چند نام برای یک چیز
hands on
فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
orthopaedy
معالجه ناخوشی بی انکه دارویی بکار برند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com