Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
You have been recommended to us.
توصیه شما رابه ما کرده اند
Other Matches
recommend
سفارش کردن توصیه کردن توصیه شدن
recommending
سفارش کردن توصیه کردن توصیه شدن
recommends
سفارش کردن توصیه کردن توصیه شدن
scarf joint
جایی که دو سر تیر رانیم ونیم کرده با هم جفت کرده باشند
burgers
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
burger
تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
swiss steak
گوشت خرد کرده مخلوط با اردوچاشنی سرخ کرده
I have a tooth abscess.
دندانم ماده کرده ( چرک کرده )
recommendation
توصیه
references
توصیه
reference
توصیه
recommendations
توصیه
commendation
توصیه
reference
توصیه
recommends
توصیه کردن
letter of recommendation
توصیه نامه
recommit
توصیه کردن
recommending
توصیه کردن
advise
توصیه دادن
counseled
توصیه کردن
discommend
توصیه نکردن
counsel
توصیه کردن
counselled
توصیه کردن
counselling
توصیه کردن
counsels
توصیه کردن
Letter of recommendation.
توصیه نامه
poniter
توصیه مفید
recommendatory
توصیه امیز
advisable
قابل توصیه
recommend
توصیه کردن
letter of reference
توصیه نامه
to sniff up water
اب رابه بینی کشیدن
To take a chance . To risk it.
دل رابه دریا زدن
advising
اگاهانیدن توصیه دادن
He advised (urged) me to go.
به من توصیه کرد که بروم
On my doctors advice.
بنا به توصیه پزشکم
advises
اگاهانیدن توصیه دادن
swear by
جدا توصیه کردن
establishing
کسی رابه مقامی گماردن
establishes
کسی رابه مقامی گماردن
establish
کسی رابه مقامی گماردن
To mail a letter.
نامه ای رابه پست انداختن
They bombarded the building.
ساختمان رابه توپ بستند
own up
<idiom>
گناه رابه گردن گرفتن
Not to let someone have a say.
کسی رابه بازی نگرفتن
She wrecked the party for us.
مهمانی رابه مازهر کرد
lay off (someone)
<idiom>
کاری رابه علت درآمد کم کنارگذاشتن
He turned his back on us.
پشتش رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
He made over the house to his son .
خانه رابه اسم پسرش کرد
to i. person with an opinion
عقیدهای رابه کسی تلقین کردن
submission
موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
to key up any to do s.th.
<idiom>
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
pitch
توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
To give someone full powerw.
ریش وقیچه رابه دست کسی دادن
pitches
توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
advising bank
بانکی که گشایش اعتبار اسنادی رابه ذینفع
blurb
تقریظ یا توصیه نامه مختصری برکتابی
I bought it on the recommendation of a friend.
طبق توصیه دوستم آنرا خریدم
To speake in recommendation of someone . To recommend somebody.
سفارش کسی را کردن ( توصیه ومعرفی )
bait
خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baits
خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baited
خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
recommended retail price
قیمت توصیه شده برای مصرف کننده
track bolt
پیچی که قطعات راه اهن رابه یکدیگر متصل میکند
check string
ریسمان درشکه که مسافربوسیله ان راننده رابه ایست کردن اگاهی
nemo tenetur se impum accusare
هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
May I use your name as a reference?
اجازه میدهید شما را بعنوان توصیه کننده بگویم؟
compact
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacted
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacting
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacts
ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
What advice would you give to someone starting up in business?
چه توصیه ای شما به کسی که کسب و کار راه می اندازد می کنید؟
enjambment
دنبالهء سخنی رادرشعریابیت بعدی ادامه دادن دنباله سطری رابه سطردیگرکشیدن
capitalization
عمل یک کلمه پردازکه یک خط یا بلاک متن رابه حروف بزرگ تبدیل میکند
drawbar
میلهای که واگونهای قطار رابه لکوموتیو متصل میکند میله اتصال واگون
byte
پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
bytes
پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
tabulator
بخشی از ماشین تایپ یا کلمه پرداز که کلمات و اعداد رابه صورت خودکار در ستون هایی قرار میدهد
nihilism
شورش و شدت عمل را توصیه کند مفهومی تقریبا" معادل نهیلیسم و انارشیسم از خودگذشتگی و تن به فنا دادن
best gold
تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
reset
سیگنال الکتریکی که سیستم رابه وضعیت اولیه برمی گرداندوقتی که روشن شده بودونیازبه راه اندازی مجدد دارد
resets
سیگنال الکتریکی که سیستم رابه وضعیت اولیه برمی گرداندوقتی که روشن شده بودونیازبه راه اندازی مجدد دارد
expansion interface
حافظه جانبی وسایر دستگاههای جانبی رابه یک کامپیوتر اصلی اضافه کند
optimum schedule
مطلوبترین برنامه اجرائی برنامه ایکه مخارج پروژه رابه حداقل می رساند
extradite
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extraditing
مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
incidence of taxation
تحمل کننده نهایی مالیات کسی که بار اصلی مالیات رابه دوش می کشد
gigo
اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
garbage in garbage out
اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
document
وسیلهای که اطلاع نوشته شده یا چاپ شده رابه حالتی که قابل فهم برای کامپیوتر باشد تبدیل میکند
documented
وسیلهای که اطلاع نوشته شده یا چاپ شده رابه حالتی که قابل فهم برای کامپیوتر باشد تبدیل میکند
documenting
وسیلهای که اطلاع نوشته شده یا چاپ شده رابه حالتی که قابل فهم برای کامپیوتر باشد تبدیل میکند
liquidity trap
سرمایه گذاری بسیار کم بوده و سرمایه گذاران ترجیح میدهند که دارائیهای خود رابه شکل پول نقد نگاه دارند
circulating
چرخش ذخیره سازی که دادههای ذخیره شده رابه صورت مجموعهای از باس ها که در طول رسانه حرکت می کنند نگهداری میکند و وقتی به انتها می رسند دوباره تولید میکند
declaration of trust
افهارنامه تکلیف به قبض افهارنامهای که ناقل به منتقل الیه یا مصالح به متصالح میدهد و در ان به او تکلیف میکند که اداره مورد انتقال یا مال الصلح رابه عهده بگیرد و ان را قبض کند
puffed out
<adj.>
پف کرده
unconscious
غش کرده
puffy
<adj.>
پف کرده
tumid
<adj.>
پف کرده
puff pastry
پف کرده
off the trail
پی گم کرده
turgid
<adj.>
پف کرده
infusion
دم کرده
bouffant
پف کرده
puffed
<adj.>
پف کرده
gelid
یخ کرده
souffles
پف کرده
souffle
پف کرده
unconsciously
غش کرده
soufflTs
پف کرده
beastby
کرده
infusions
دم کرده
bloat
پف کرده
i am 0 rials out of pocket
کرده ام
sawn
اره کرده
wedded
ازدواج کرده
tinned
قوطی کرده
restrained
لگام کرده
beheld
مشاهده کرده
grown
رشد کرده
distent
ورم کرده
pulled
خشک کرده
strained
صاف کرده
baggily
بطورباد کرده
clarified
صاف کرده
bendon
نیت کرده
blubbery
ورم کرده
billowy
باد کرده
deep rooted
ریشه کرده
airless
گرفته یا دم کرده
testate
وصیت کرده
iced ppa
خنک کرده
smoothfaced
صاف کرده
in flower
شکوفه کرده
intumescent
باد کرده
intumescent
اماس کرده
inwrought
از تو کار کرده
self taught
تحصیل کرده
I have a flat
[tire]
.
من پنچر کرده ام.
it is very easily done
کرده میشود
let it be done
کرده شود
overage
کم رشد کرده
nodular
ورم کرده
ghi
کره اب کرده
ghee
کره اب کرده
warm infusion
چیز دم کرده
enrooted
ریشه کرده
ventricular
باد کرده
he is worn with travel
سفراوراخسته کرده
farci
دلمه کرده
farcie
دلمه کرده
farthingale
دامن پف کرده
fecit
درست کرده
tumid
اماس کرده
fretty
اماس کرده
fubsy
قوز کرده
fucate
رنگ کرده
they have done their work
را کرده اند
off the track
ازخط پی گم کرده
bunged up
باد کرده
chose
انتخاب کرده
whey
شیرچرخ کرده
puffy
<adj.>
باد کرده
carpeted
فرش کرده
gets
کسب کرده
puffed out
<adj.>
ورم کرده
inveterate
ریشه کرده
protuberant
باد کرده
grown-ups
رشد کرده
grown-up
رشد کرده
puffy
<adj.>
ورم کرده
tumid
<adj.>
ورم کرده
turgid
<adj.>
ورم کرده
begotten
تولید کرده
knotted
ازدحام کرده
picked
پاک کرده
refined
تمیز کرده
began
شروع کرده
indrawn
جذب کرده
deep-rooted
ریشه کرده
blown
ورم کرده
full-grown
رشدکامل کرده
full grown
رشدکامل کرده
tumescent
ورم کرده
painted
رنگ کرده
fried
سرخ کرده
puffed
<adj.>
ورم کرده
worked
[been successful]
<past-p.>
کار کرده
decorated
زینت کرده
swollen
ورم کرده
turgid
<adj.>
آماس کرده
shots
اصابت کرده
shot
اصابت کرده
tumid
<adj.>
باد کرده
turgid
<adj.>
باد کرده
mistaken
اشتباه کرده
puffed
<adj.>
آماس کرده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com