English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
espial جاسوسی عمل مخفی انجام دادن
Other Matches
spial عمل مخفی انجام دادن
ballot رای مخفی دادن
ballots رای مخفی دادن
balloted رای مخفی دادن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
hush ارامش دادن مخفی نگاهداشتن
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
underground مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
fulfill [American] انجام دادن
fulfit انجام دادن
execute انجام دادن
carry out انجام دادن
bring inbeing انجام دادن
accomplish انجام دادن
accomplishes انجام دادن
make a reality انجام دادن
put into practice انجام دادن
put into effect انجام دادن
bring into being انجام دادن
fulfill انجام دادن
furnishing انجام دادن
furnishes انجام دادن
implement انجام دادن
pays انجام دادن
paying انجام دادن
implements انجام دادن
carry out انجام دادن
to go through انجام دادن
accomplishing انجام دادن
implementing انجام دادن
go through انجام دادن
make out <idiom> انجام دادن
accomplish انجام دادن
char انجام دادن
implemented انجام دادن
charring انجام دادن
chars انجام دادن
chare انجام دادن
stand to انجام دادن
parform انجام دادن
pay انجام دادن
furnish انجام دادن
effecting انجام دادن
fulfil انجام دادن
to make good انجام دادن
cover انجام دادن
performed انجام دادن
performs انجام دادن
coverings انجام دادن
covers انجام دادن
fulfilled انجام دادن
to bring to an issve انجام دادن
to bring to effect انجام دادن
effected انجام دادن
put on انجام دادن
effect انجام دادن
to carry through انجام دادن
fulfils انجام دادن
do up انجام دادن
administer انجام دادن
fulfills انجام دادن
to carry into execution انجام دادن
fulfilling انجام دادن
to do a thing the right way انجام دادن
perform انجام دادن
to follow out انجام دادن
put ineffect انجام دادن
implement انجام دادن
actualize انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
actualise [British] انجام دادن
put inpractice انجام دادن
carry into effect انجام دادن
to put through انجام دادن
make something happen انجام دادن
overdoes بیش از حد انجام دادن
overdoing بیش از حد انجام دادن
overdo بیش از حد انجام دادن
overdid بیش از حد انجام دادن
repeats دوباره انجام دادن
lurking در خفا انجام دادن
lurks در خفا انجام دادن
lurk در خفا انجام دادن
serve خدمت انجام دادن
served خدمت انجام دادن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
dashes بسرعت انجام دادن
to a one's object مقصودخودرا انجام دادن
dash بسرعت انجام دادن
dashed بسرعت انجام دادن
lurked در خفا انجام دادن
misdo ناصحیح انجام دادن
to toss off زود انجام دادن
on the beam <idiom> خوب انجام دادن
completion of a contract انجام دادن قرارداد
serves خدمت انجام دادن
repeat دوباره انجام دادن
go the whole hog <idiom> بطورکامل انجام دادن
put across خوب انجام دادن
out act بهتر انجام دادن از
solemnize باتشریفات انجام دادن
redo دوباره انجام دادن
to bring through خوب انجام دادن
perform انجام دادن خوب یا بد
manipulated بامهارت انجام دادن
alternate بنوبت انجام دادن
reworked دوباره انجام دادن
rework دوباره انجام دادن
alternated بنوبت انجام دادن
alternates بنوبت انجام دادن
manipulate با دست انجام دادن
to do by halves ناقص انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
redid دوباره انجام دادن
redone دوباره انجام دادن
redoing دوباره انجام دادن
redoes دوباره انجام دادن
reworking دوباره انجام دادن
performed انجام دادن خوب یا بد
performs انجام دادن خوب یا بد
manipulate بامهارت انجام دادن
top خوب انجام دادن
reworks دوباره انجام دادن
manipulates بامهارت انجام دادن
redid انجام دادن مجدد چیزی
consummating انجام دادن عروسی کردن
achieve انجام دادن [بانجام رسانیدن]
consummated انجام دادن عروسی کردن
consummate انجام دادن عروسی کردن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
pops بسرعت عملی انجام دادن
achieved انجام دادن بانجام رسانیدن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
bootleg معامله قاچاقی انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
consummates انجام دادن عروسی کردن
popped بسرعت عملی انجام دادن
pop بسرعت عملی انجام دادن
to play one's role وفیفه خودرا انجام دادن
achieving انجام دادن بانجام رسانیدن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
achieves انجام دادن بانجام رسانیدن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
completes کامل کردن انجام دادن
completing کامل کردن انجام دادن
to shuffle throuch shun بدشواری انجام دادن پرهیزکردن از
delegation of authority دادن اختیار انجام عمل
speculating معاملات پرخطر انجام دادن
speculates معاملات پرخطر انجام دادن
speculated معاملات پرخطر انجام دادن
speculate معاملات پرخطر انجام دادن
to stand to one's duty وفیفه خودرا انجام دادن
completed کامل کردن انجام دادن
complete کامل کردن انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
to pull off باوجود دشواری انجام دادن
To do (perform) ones duty. تکلیف خود را انجام دادن
single stepping در یک مرحله انجام دادن یا شدن
to serve one's term خدمت خودرا انجام دادن
heat treat انجام دادن عملیات حرارتی
in the groove <idiom> حداکثر کار را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
deliberates عمدا انجام دادن عمدی
deliberating عمدا انجام دادن عمدی
redone انجام دادن مجدد چیزی
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
deliberated عمدا انجام دادن عمدی
deliberate عمدا انجام دادن عمدی
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
administers انجام دادن اعدام کردن
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
overlabour با رنج فراوان انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
redoes انجام دادن مجدد چیزی
to go to رسیدگی کردن انجام دادن
redo انجام دادن مجدد چیزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com