Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (35 milliseconds)
English
Persian
reimburse
جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
reimbursed
جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
reimburses
جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
reimbursing
جبران کردن هزینه کسی یا چیزی راپرداختن
Other Matches
to indemnify any one's expense
هزینه کسیرا جبران کردن
to recoup oneself
هزینه خود را جبران کردن
to atone for something
جبران کردن چیزی
to make amends for something
جبران کردن چیزی
shell out
هزینه چیزی را قبول کردن
replacement cost
هزینه جایگزین کردن چیزی
margin land
حالتی که بازده زمین فقط جبران پرداخت هزینه ها واستهلاکات را بکند
indemnify
هزینهای راپرداختن
offset
جبران کردن جبران
offsetting
جبران کردن جبران
cost center
قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
cut corners
<idiom>
[زمانی که چیزی برای صرفه جویی در هزینه به طور بد انجام شده است]
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
stamped addressed envelope
پاکتی که بر روی آن تمبر زده و میفرستند تا طرف مقابل در آن چیزی گذاشته و بدون پرداخت هزینه ای آنرا برگرداند
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
atoning
جبران کردن
to make up for
جبران کردن
atones
جبران کردن
atoned
جبران کردن
make up for
جبران کردن
reciprocate
جبران کردن
compensates
جبران کردن
reciprocates
جبران کردن
redress
جبران کردن
reciprocated
جبران کردن
make up
جبران کردن
requite
جبران کردن
expiates
جبران کردن
to make good
جبران کردن
satisfying
جبران کردن
recoup
جبران کردن
expiating
جبران کردن
satisfy
جبران کردن
redresses
جبران کردن
requited
جبران کردن
expiated
جبران کردن
requiting
جبران کردن
make good
جبران کردن
atone
جبران کردن
redressed
جبران کردن
recoups
جبران کردن
recouping
جبران کردن
expiate
جبران کردن
recouped
جبران کردن
satisfies
جبران کردن
recuperate
جبران کردن
compensated
جبران کردن
counterweigh
جبران کردن
requites
جبران کردن
countervail
جبران کردن
retrieves
جبران کردن
retrieved
جبران کردن
to make r.
جبران کردن
retrieve
جبران کردن
offset
جبران کردن
compensate
جبران کردن
compensations
جبران کردن
offsetting
جبران کردن
recuperates
جبران کردن
compensation
جبران کردن
recuperating
جبران کردن
recuperated
جبران کردن
pay
جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
paying
جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
pays
جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
recvperate
جبران خسارت کردن
to make good a mistake
[ to wipe a disgrace]
<idiom>
اشتباهی را جبران کردن
make up for the past
جبران مافات کردن
quittance
بازپرداختن جبران کردن
to redress danger
جبران خسارت کردن
make up a deficit
جبران کردن کسری
redresses
دوباره پوشیدن جبران کردن
make up to
خسارت کسی را جبران کردن
redress
دوباره پوشیدن جبران کردن
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
to recover lost time
وقت گمشده را جبران کردن)
to recover from something
جبران کردن
[مثال از بحرانی]
reclamation
تقاضای جبران خسارت کردن
to make r. for a wrong
بی عدالتی یا خطایی را جبران کردن
redressed
دوباره پوشیدن جبران کردن
indemnify
بیمه کردن جبران خسارت
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
repaired
درست کردن جبران کردن تعمیر
repair
درست کردن جبران کردن تعمیر
repaired
جبران کردن دوباره دایر کردن
repair
جبران کردن دوباره دایر کردن
To make amends to someone for an injury.
وقت از دست رفته جبران کردن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
compensated
جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
compensates
جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
mends
درست کردن اصلاح کردن جبران کردن
mend
درست کردن اصلاح کردن جبران کردن
compensate
جبران کردن تلافی کردن تصحیح کردن
mended
درست کردن اصلاح کردن جبران کردن
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
offset
جبران کردن خنثی کردن
remedy
اصلاح کردن جبران کردن
remedied
اصلاح کردن جبران کردن
rectifies
برطرف کردن جبران کردن
countervail
برابری کردن با جبران کردن
rectify
برطرف کردن جبران کردن
offsetting
جبران کردن خنثی کردن
remedying
اصلاح کردن جبران کردن
rectified
برطرف کردن جبران کردن
remedies
اصلاح کردن جبران کردن
gratify
مفتخر کردن جبران کردن
to make up
جبران کردن فراهم کردن
gratifies
مفتخر کردن جبران کردن
gratified
مفتخر کردن جبران کردن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
cost
هزینه بهاگذاری کردن
cost minimization
حداقل کردن هزینه
internalization of costs
داخلی کردن هزینه ها
overcharge
اضافی هزینه کردن
overcharges
اضافی هزینه کردن
overcharged
اضافی هزینه کردن
overcharging
اضافی هزینه کردن
to live in a small way
با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
cost allocation
سرشکن کردن هزینه
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
expended
مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expends
مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expending
مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expend
مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
lighterage
هزینه دوبه هزینه بارگیری و تخلیه کشتی توسط دوبه
costing
مشخص کردن هزینه عملیات
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to reduce an establishment
کارمندان یا هزینه بنگاهی راکم کردن
apportionment
افراز سرشکن کردن هزینه به چندسال به نسبت منافع حاصله در هر سال
applied
هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
economic of scale
کاهش دادن هزینه ها کاهش یافتن هزینه ها
cost contract
قرارداد مربوط به پرداخت هزینه ها قرارداد هزینه
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
cost accounts
حساب های هزینه یابی حساب هزینه ای حساب مخارج
marginal cost pricing
قیمت گذاری بر مبنای هزینه نهائی قیمت معادل هزینه نهائی
capacity cost
هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
carriages
بردن حمل کردن باربری کرایه هزینه حمل
carriage
بردن حمل کردن باربری کرایه هزینه حمل
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
restitution
جبران
reparation
جبران
remedies
جبران
recoveries
جبران
quid pro quo
جبران
recovery
جبران
quid pro quos
جبران
remedying
جبران
remedy
جبران
offsetting
جبران
offset
جبران
making up
جبران
remedied
جبران
atonement
جبران
recoupment
جبران
amends
جبران
compensation
جبران
compensations
جبران
reprisals
جبران
reprisal
جبران
compensator
جبران گر
compensatory amount
جبران
satisfaction
جبران
recvery
جبران
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com