English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (41 milliseconds)
English Persian
dare جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dared جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dares جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
Other Matches
defied بمبارزه طلبیدن
defying بمبارزه طلبیدن
defies بمبارزه طلبیدن
challenges بمبارزه طلبیدن
defy بمبارزه طلبیدن
oppugn بمبارزه طلبیدن
challenged بمبارزه طلبیدن
challenge بمبارزه طلبیدن
mutual funds شرکتی که بکار خرید سهام شرکتهای دیگر مبادرت کند
mutual fund شرکتی که بکار خرید سهام شرکتهای دیگر مبادرت کند
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attack مبادرت کردن به
aggress مبادرت کردن
emprize مبادرت کردن
attacked مبادرت کردن به
to set on مبادرت کردن به
attacks مبادرت کردن به
to betake oneself مبادرت کردن
to a. oneself مبادرت کردن
enterprise مبادرت بکاری کردن
fall to بکاری مبادرت کردن
enterprises مبادرت بکاری کردن
to set one's hand to a task بکاری مبادرت کردن
to put ones hand to anything بکاری مبادرت کردن
adventures باتهور مبادرت کردن
adventure باتهور مبادرت کردن
ventured اقدام یا مبادرت کردن به
venture اقدام یا مبادرت کردن به
ventures اقدام یا مبادرت کردن به
venturing اقدام یا مبادرت کردن به
attempted قصد کردن مبادرت کردن به
attacked مبادرت کردن به تاخت کردن
attempting قصد کردن مبادرت کردن به
attempt قصد کردن مبادرت کردن به
attacks مبادرت کردن به تاخت کردن
attack مبادرت کردن به تاخت کردن
attempts قصد کردن مبادرت کردن به
to a an under taking باجرات بکاری مبادرت کردن
sail in با جدیت و اطمینان بکاری مبادرت کردن
daunted بی جرات کردن
daunting بی جرات کردن
daunts بی جرات کردن
dare جرات کردن
to take جرات کردن
dared جرات کردن
daunt بی جرات کردن
dares جرات کردن
dismays بی جرات کردن ترس
dismaying بی جرات کردن ترس
to d. a leap جرات پریدن کردن
dismayed بی جرات کردن ترس
dismay بی جرات کردن ترس
to shrive oneself گناهان خود را اعتراف کردن وامرزش طلبیدن
encouage جرات دادن تشجیع کردن
commissions بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commission بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
demoratize بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
do up شروع بکار کردن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
employing بکار گماشتن استخدام کردن
aminister تهیه کردن بکار بردن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
employs بکار گماشتن استخدام کردن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
operated عمل کردن بکار افتادن
operates عمل کردن بکار افتادن
employ بکار گماشتن استخدام کردن
employed بکار گماشتن استخدام کردن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
operate عمل کردن بکار افتادن
put on اعمال کردن بکار گماردن
to make the most of به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
debut نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
paragons رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
wet blankets پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
wet blanket پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
buff stick بدان پیچیده است و برای پرداخت کردن بکار میبرند
wetting مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
reward is an iduce to toil چیزیکه ادم را بکار کردن تشویق میکند پاداش است
paragon رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
distemper ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
synonymize الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
langrage اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
jeweller's putty گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
putty powder گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
junk ریسمان پاره که برای بافتن بور یا درست کردن پوشال بکار می رود
langridge اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
cyaniding عملیات حرارتی که برای سخت کردن پوسته الیاژهای اهن دار بکار می رود
opalite ترکیبی که دارای رنگهای مختلف بوده و برای براق کردن نمای اجری بکار میرود
antihistamine موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند
streaming tape drive دستگاهی که یک کارتریج نوارپیوسته را نگهداری کردن واساسا" به عنوان پشتیبان گردانندههای دیسک سخت بکار می رود
to throw down the glove بمبارزه خواندن
to bid d. to بمبارزه خواندن
to fling down the gauntlet بمبارزه خواندن
steeve خفت کردن میلهای که نوک ان قلابی داردوبرای ازمایش محتویات عدل پنبه وامثال ان بکار میرود سیخک
doughtily دلیرانه
courageously دلیرانه
bravely دلیرانه
manfully دلیرانه
valorously دلیرانه
intrepidly دلیرانه
soldierly دلیرانه
adventurously دلیرانه
gauntlets دستکش اهنی دعوت بمبارزه
gauntlet دستکش اهنی دعوت بمبارزه
shed stick چوب هاف [چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
pl/m زبان برنامه نویسی که برای برنامه ریزی کردن ریزکامپیوترها بکار می رود
valianty دلیرانه شجاعانه
valiantly دلیرانه تهمتن
valorous باارزش دلیرانه
braving دلیر دلیرانه
chivalrous دلیرانه جوانمرد
brave دلیر دلیرانه
valiant دلیرانه تهمتن
braved دلیر دلیرانه
chivalric دلیرانه جوانمرد
braver دلیر دلیرانه
bravest دلیر دلیرانه
braves دلیر دلیرانه
rack آویز فرش [قالبی فلزی که در فروشگاه جهت آویزان کردن فرش و نمایش آن بکار می رود.]
to face the music دلیرانه با چیزی روبرو شدن
urban bundle بقچه شهری [این روش گرچه قدیمی است ولی هنوز هم به عنوان معیاری جهت وزن کردن کلاف های پشم بکار می رود.]
venture مبادرت ریسک
ventured مبادرت ریسک
venturing مبادرت ریسک
ventures مبادرت ریسک
to take the bull by the horns دلیرانه با سختی روبرو شدن با شاخ گاوی درافتادن
tea leaf برگ چای [از این گیاه جهت تهیه رنگینه قهوه ای یا بژ استفاده می شود و خصوصا در رفوگری جهت تیره تر کردن رنگ های دیگر بکار می رود.]
to offer at any thing بکاری مبادرت ورزیدن
he proceeded to investigate it بتحقیق ان مبادرت نمود
dye analysis [آنالیز کردن رنگینه های بکار رفته در فرش جهت تعیین طول عمر فرش و سابقه تاریخی نوع رنگینه]
gig ماشین خارزنی [این وسیله برای یکنواخت کردن سطح پرزها و گرفتن ذرات از سطح بافت بکار می رود و در صنعت فرش ماشینی و بعضی منسوجات کاربرد دارد.]
betook دست زده مبادرت کرده
self slayer مبادرت کننده بخود کشی
invites طلبیدن
cravings طلبیدن
craves طلبیدن
craved طلبیدن
ask طلبیدن
invite طلبیدن
asking طلبیدن
asked طلبیدن
invited طلبیدن
crave طلبیدن
asks طلبیدن
defies به مبارزه طلبیدن
to call to witness بشهادت طلبیدن
obtest بشهادت طلبیدن
face down <idiom> به مبارزه طلبیدن
defy به مبارزه طلبیدن
seeks جوییدن طلبیدن
defied به مبارزه طلبیدن
call to witness به شهادت طلبیدن
to call in evidence بشهادت طلبیدن
braver به مبارزه طلبیدن
seek جوییدن طلبیدن
brave به مبارزه طلبیدن
apologise پوزش طلبیدن
seeking جوییدن طلبیدن
defying به مبارزه طلبیدن
braves به مبارزه طلبیدن
braved به مبارزه طلبیدن
bravest به مبارزه طلبیدن
outdare به مبارزه طلبیدن
to seek somebody out طلبیدن کسی
braving به مبارزه طلبیدن
to ask for quarter بخشش طلبیدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
to ask blessing پیش ازغذابرکت طلبیدن
throw down the gauntlet <idiom> به مبارزه یا چیز دیگری طلبیدن
blackmails باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
blackmailed باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
blackmailing باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
blackmail باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
to ask پرسیدن [جویا شدن] [طلبیدن] [خواستن ]
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
spunk جرات
heart دل و جرات
spirit جرات
venture جرات
ventures جرات
stout heartedness جرات
high souled با جرات
grittiness جرات
derring-do دل و جرات
spiritless بی جرات
venturing جرات
gutless کم جرات
as weak as water <idiom> کم جرات
courage جرات
shout hearted با جرات
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com