Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English
Persian
dare
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dared
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
dares
جرات کردن مبادرت بکار دلیرانه کردن بمبارزه طلبیدن
Other Matches
defies
بمبارزه طلبیدن
oppugn
بمبارزه طلبیدن
defy
بمبارزه طلبیدن
challenged
بمبارزه طلبیدن
defying
بمبارزه طلبیدن
challenges
بمبارزه طلبیدن
challenge
بمبارزه طلبیدن
defied
بمبارزه طلبیدن
mutual fund
شرکتی که بکار خرید سهام شرکتهای دیگر مبادرت کند
mutual funds
شرکتی که بکار خرید سهام شرکتهای دیگر مبادرت کند
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attacks
مبادرت کردن به
to a. oneself
مبادرت کردن
to set on
مبادرت کردن به
attacked
مبادرت کردن به
aggress
مبادرت کردن
to betake oneself
مبادرت کردن
emprize
مبادرت کردن
attack
مبادرت کردن به
to set one's hand to a task
بکاری مبادرت کردن
adventures
باتهور مبادرت کردن
adventure
باتهور مبادرت کردن
to put ones hand to anything
بکاری مبادرت کردن
fall to
بکاری مبادرت کردن
enterprises
مبادرت بکاری کردن
ventured
اقدام یا مبادرت کردن به
venture
اقدام یا مبادرت کردن به
ventures
اقدام یا مبادرت کردن به
enterprise
مبادرت بکاری کردن
venturing
اقدام یا مبادرت کردن به
attacks
مبادرت کردن به تاخت کردن
attack
مبادرت کردن به تاخت کردن
attempted
قصد کردن مبادرت کردن به
attempt
قصد کردن مبادرت کردن به
attacked
مبادرت کردن به تاخت کردن
attempts
قصد کردن مبادرت کردن به
attempting
قصد کردن مبادرت کردن به
to a an under taking
باجرات بکاری مبادرت کردن
sail in
با جدیت و اطمینان بکاری مبادرت کردن
dare
جرات کردن
dares
جرات کردن
daunt
بی جرات کردن
daunts
بی جرات کردن
to take
جرات کردن
daunted
بی جرات کردن
daunting
بی جرات کردن
dared
جرات کردن
dismayed
بی جرات کردن ترس
dismays
بی جرات کردن ترس
dismaying
بی جرات کردن ترس
to d. a leap
جرات پریدن کردن
dismay
بی جرات کردن ترس
to shrive oneself
گناهان خود را اعتراف کردن وامرزش طلبیدن
encouage
جرات دادن تشجیع کردن
commission
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissions
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
demoratize
بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
do up
شروع بکار کردن
employs
مشغول کردن بکار گرفتن
operated
عمل کردن بکار افتادن
employs
بکار گماشتن استخدام کردن
employ
مشغول کردن بکار گرفتن
operates
عمل کردن بکار افتادن
employing
مشغول کردن بکار گرفتن
aminister
تهیه کردن بکار بردن
employing
بکار گماشتن استخدام کردن
employed
بکار گماشتن استخدام کردن
operate
عمل کردن بکار افتادن
employ
بکار گماشتن استخدام کردن
employed
مشغول کردن بکار گرفتن
put on
اعمال کردن بکار گماردن
to make the most of
به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
wetting
مایعی که برای تر ساختن یاخمیر کردن چیزی بکار رود
reward is an iduce to toil
چیزیکه ادم را بکار کردن تشویق میکند پاداش است
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
paragons
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
paragon
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
wet blanket
پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
wet blankets
پتوی خیسی که برای خاموش کردن اتش بکار رود
buff stick
بدان پیچیده است و برای پرداخت کردن بکار میبرند
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
distemper
ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
synonymize
الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
junk
ریسمان پاره که برای بافتن بور یا درست کردن پوشال بکار می رود
jeweller's putty
گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
putty powder
گرد قلع و سرب که برای پاک کردن شیشه و فلز بکار می برند
langrage
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langridge
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
cyaniding
عملیات حرارتی که برای سخت کردن پوسته الیاژهای اهن دار بکار می رود
opalite
ترکیبی که دارای رنگهای مختلف بوده و برای براق کردن نمای اجری بکار میرود
antihistamine
موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند
streaming tape drive
دستگاهی که یک کارتریج نوارپیوسته را نگهداری کردن واساسا" به عنوان پشتیبان گردانندههای دیسک سخت بکار می رود
to bid d. to
بمبارزه خواندن
to fling down the gauntlet
بمبارزه خواندن
to throw down the glove
بمبارزه خواندن
steeve
خفت کردن میلهای که نوک ان قلابی داردوبرای ازمایش محتویات عدل پنبه وامثال ان بکار میرود سیخک
adventurously
دلیرانه
courageously
دلیرانه
manfully
دلیرانه
valorously
دلیرانه
doughtily
دلیرانه
soldierly
دلیرانه
intrepidly
دلیرانه
bravely
دلیرانه
gauntlet
دستکش اهنی دعوت بمبارزه
gauntlets
دستکش اهنی دعوت بمبارزه
shed stick
چوب هاف
[چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
pl/m
زبان برنامه نویسی که برای برنامه ریزی کردن ریزکامپیوترها بکار می رود
braver
دلیر دلیرانه
braved
دلیر دلیرانه
bravest
دلیر دلیرانه
valianty
دلیرانه شجاعانه
chivalrous
دلیرانه جوانمرد
chivalric
دلیرانه جوانمرد
braving
دلیر دلیرانه
brave
دلیر دلیرانه
valorous
باارزش دلیرانه
valiantly
دلیرانه تهمتن
braves
دلیر دلیرانه
valiant
دلیرانه تهمتن
rack
آویز فرش
[قالبی فلزی که در فروشگاه جهت آویزان کردن فرش و نمایش آن بکار می رود.]
to face the music
دلیرانه با چیزی روبرو شدن
urban bundle
بقچه شهری
[این روش گرچه قدیمی است ولی هنوز هم به عنوان معیاری جهت وزن کردن کلاف های پشم بکار می رود.]
ventured
مبادرت ریسک
ventures
مبادرت ریسک
venture
مبادرت ریسک
venturing
مبادرت ریسک
to take the bull by the horns
دلیرانه با سختی روبرو شدن با شاخ گاوی درافتادن
tea leaf
برگ چای
[از این گیاه جهت تهیه رنگینه قهوه ای یا بژ استفاده می شود و خصوصا در رفوگری جهت تیره تر کردن رنگ های دیگر بکار می رود.]
to offer at any thing
بکاری مبادرت ورزیدن
he proceeded to investigate it
بتحقیق ان مبادرت نمود
dye analysis
[آنالیز کردن رنگینه های بکار رفته در فرش جهت تعیین طول عمر فرش و سابقه تاریخی نوع رنگینه]
gig
ماشین خارزنی
[این وسیله برای یکنواخت کردن سطح پرزها و گرفتن ذرات از سطح بافت بکار می رود و در صنعت فرش ماشینی و بعضی منسوجات کاربرد دارد.]
betook
دست زده مبادرت کرده
self slayer
مبادرت کننده بخود کشی
crave
طلبیدن
asks
طلبیدن
craved
طلبیدن
cravings
طلبیدن
craves
طلبیدن
asking
طلبیدن
asked
طلبیدن
ask
طلبیدن
invite
طلبیدن
invites
طلبیدن
invited
طلبیدن
obtest
بشهادت طلبیدن
defying
به مبارزه طلبیدن
defies
به مبارزه طلبیدن
defy
به مبارزه طلبیدن
call to witness
به شهادت طلبیدن
seeking
جوییدن طلبیدن
to seek somebody out
طلبیدن کسی
to call in evidence
بشهادت طلبیدن
to call to witness
بشهادت طلبیدن
apologise
پوزش طلبیدن
braved
به مبارزه طلبیدن
defied
به مبارزه طلبیدن
braves
به مبارزه طلبیدن
outdare
به مبارزه طلبیدن
brave
به مبارزه طلبیدن
to ask for quarter
بخشش طلبیدن
face down
<idiom>
به مبارزه طلبیدن
braver
به مبارزه طلبیدن
seeks
جوییدن طلبیدن
braving
به مبارزه طلبیدن
bravest
به مبارزه طلبیدن
seek
جوییدن طلبیدن
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
to ask blessing
پیش ازغذابرکت طلبیدن
blackmailing
باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
blackmails
باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
blackmailed
باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
blackmail
باتهدید از کسی چیزی طلبیدن
throw down the gauntlet
<idiom>
به مبارزه یا چیز دیگری طلبیدن
to ask
پرسیدن
[جویا شدن]
[طلبیدن]
[خواستن ]
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
intrepid
با جرات
assertiveness
جرات
discouraging
جرات کش
derring-do
دل و جرات
mettle
جرات
heart
دل و جرات
pluck
دل و جرات
ventured
جرات
high souled
با جرات
hearts
دل و جرات
ventures
جرات
courage
جرات
grittiness
جرات
spiriting
جرات
spirit
جرات
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com