Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (20 milliseconds)
English
Persian
crab
جرزدن عصبانی کردن
crabs
جرزدن عصبانی کردن
Other Matches
nobbling
جرزدن تقلب کردن
nobble
جرزدن تقلب کردن
nobbled
جرزدن تقلب کردن
nobbles
جرزدن تقلب کردن
to back out of
جرزدن
jitter
عصبانی شدن عصبانی بودن
funk
عصبانی کردن
irritated
عصبانی کردن
irritate
عصبانی کردن
get someone's blood up
<idiom>
عصبانی کردن
blood
عصبانی کردن
irritates
عصبانی کردن
steam up
عصبانی کردن
enrages
عصبانی کردن
enraged
عصبانی کردن
enraging
عصبانی کردن
to get on one's nerve
عصبانی کردن
enrage
عصبانی کردن
wear on
عصبانی کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
rub some one the wrong way
کسی را عصبانی کردن
get (someone's) goat
<idiom>
عصبانی کردن شخص
to get on somebody's nerves
کسی را عصبانی کردن
get on one's nerves
<idiom>
عصبانی کردن شخص
blow up
ترکاندن عصبانی کردن
blow-ups
ترکاندن عصبانی کردن
piss off
<idiom>
عصبانی کردن کسی
in one's hair
<idiom>
عصبانی کردن شخصی
blow-up
ترکاندن عصبانی کردن
maddens
عصبانی کردن دیوانه شدن
maddened
عصبانی کردن دیوانه شدن
make one's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی عصبانی کردن
madden
عصبانی کردن دیوانه شدن
to rile
آزردن
[دمق کردن]
[عصبانی کردن]
flustered
دست پاچه کردن عصبانی کردن
fluster
دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering
دست پاچه کردن عصبانی کردن
flusters
دست پاچه کردن عصبانی کردن
to piss off the wrong people
<idiom>
آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
maddest
عصبانی کردن دیوانه کردن
mad
عصبانی کردن دیوانه کردن
frantic
عصبانی
frenetic
عصبانی
maniacs
عصبانی
frenetical
عصبانی
pins and needles
عصبانی
out of temper
عصبانی
horn mad
عصبانی
short tempered
عصبانی
mad
[at]
<adj.>
عصبانی
[از]
high strung
عصبانی
wrathful
عصبانی
wreakful
عصبانی
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
angry
[with]
<adj.>
عصبانی
[از]
huffier
عصبانی
huffiest
عصبانی
huffy
عصبانی
maniac
عصبانی
maddest
عصبانی
wrathy
[colloquial]
<adj.>
عصبانی
pissed off
[vulgar]
<adj.>
عصبانی
jumpy
عصبانی
ireful
[literary]
<adj.>
عصبانی
choleric
عصبانی
angry
<adj.>
عصبانی
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
عصبانی
furious
<adj.>
عصبانی
irate
<adj.>
عصبانی
indignant
<adj.>
عصبانی
wrathful
[literary]
<adj.>
عصبانی
pelting
عصبانی
feisty
عصبانی
huffish
عصبانی
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
عصبانی
nervy
عصبانی
red hot
عصبانی
waxy
عصبانی
uptight
<idiom>
عصبانی
twittery
عصبانی
mad
عصبانی
hit the roof
<idiom>
عصبانی شدن
in a wrought up state
درحال عصبانی
neurotic
ادم عصبانی
hit the ceiling
<idiom>
عصبانی شدن
get one's dander up
<idiom>
عصبانی شدن
furious
عصبانی متلاطم
nervously
بطور عصبانی
mad as a hornet
<idiom>
خیلی عصبانی
nervousness
حالت عصبانی
see red
عصبانی شدن
worked up
<idiom>
عصبانی ،نگران
outrageous
عصبانی کننده
madly
با حال عصبانی
the fidgets
حالت عصبانی
the needle
حالت عصبانی
provocative
عصبانی کننده
wear on
<idiom>
عصبانی شدن
flare up
<idiom>
یک مرتبه عصبانی شدن
fit to be tied
<idiom>
خیلی عصبانی وناامید
give someone a piece of your mind
<idiom>
عصبانی شدن از کسی
outraging
سخت عصبانی شدن
outrages
سخت عصبانی شدن
foam at the mouth
<idiom>
خیلی عصبانی شدن
outrage
سخت عصبانی شدن
neuropathic
وابسته بناخوشی عصبانی
neuropathist
متخصص ناخوشیهای عصبانی
He sounds angry.
او عصبانی به نظر میرسد.
outraged
سخت عصبانی شدن
down on (someone)
<idiom>
از چیزی عصبانی بودن
amok
شخص عصبانی و دیوانه
nervous wreck
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bundle of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bag of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
He got angry and banged the table.
عصبانی شد وزد روی میز
drive someone up a wall
<idiom>
از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
nervous
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
Don't let it get to you.
نگذار این تو را عصبانی بکند.
This is a red rag for me.
این من را واقعا عصبانی میکند.
He is outrageous!
او
[مرد]
آدم را عصبانی می کند!
Whatever did he say to make you so angry .
مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
There were some angry looks in the crowd .
قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
to get mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی شدن
to snap
یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
go into orbit
<idiom>
از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
to be mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی بودن
sorehead
شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
I was absolutely infuriated.
کارد میزدی خونم در نمی آمد
[بی نهایت عصبانی بودم]
crabs
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crab
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
to get annoyed
[at]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
[در باره]
to get riled
[to feel riled]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
sterilize
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringe
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
sterilises
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringes
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
married under a contract unlimited perio
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
infringed
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringing
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com