English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
fill (someone) in <idiom> جزئیات را به شخصی گفتن
Other Matches
stand up and be counted <idiom> گفتن نظر شخصی درجمع
f.drss جامه شخصی که باتفتن شخصی دوخته درمجلس رقص بپوشند
subscribers 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
subscriber 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
greeted درود گفتن تبریک گفتن
greet درود گفتن تبریک گفتن
to answer in the a اری گفتن بله گفتن
greets درود گفتن تبریک گفتن
circumstantiality جزئیات
detailing جزئیات
detailed : پر جزئیات
elaboration جزئیات
details جزئیات
detail جزئیات
minuitae جزئیات
paticular جزئیات
minutie جزئیات
particular redemption جزئیات
particularity جزئیات
analyze بررسی با جزئیات
detail drawing نقشه جزئیات
detail جزئیات تفاصیل
ins and outs <idiom> باتمام جزئیات
detailing جزئیات تفاصیل
in great detail با جزئیات مفصل
a priori از کلیات به جزئیات
detail printing چاپ جزئیات
detail file فایل جزئیات
detail file پرونده جزئیات
finical متوجه جزئیات
detail drawing رسم جزئیات
detail diagram نمودار جزئیات
minutiae جزئیات کم اهمیت
data item جزئیات اطلاعات
data element جزئیات اطلاعات
image detail جزئیات تصویرتلویزیون
analyzing بررسی با جزئیات
analyzed بررسی با جزئیات
analysed بررسی با جزئیات
analysing بررسی با جزئیات
analyse بررسی با جزئیات
analyses بررسی با جزئیات
analyzes بررسی با جزئیات
analyze جزئیات رامطالعه کردن
analysing جزئیات را مطالعه کردن
analysed جزئیات را مطالعه کردن
he related the particulars جزئیات را شرح داد
analyses جزئیات را مطالعه کردن
analyse جزئیات را مطالعه کردن
circumstantiate وارد جزئیات شدن
particulars جزئیات خصوصیات مشخصات
detail drawing نقشه کشی جزئیات
echaustive شامل همهء جزئیات
To go into detailes. وارد جزئیات شدن
detailing مشروح شرح جزئیات
roughly speaking قطع نظراز جزئیات
detail مشروح شرح جزئیات
analyzing جزئیات را مطالعه کردن
analyzes جزئیات را مطالعه کردن
analyzed جزئیات را مطالعه کردن
sputter تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputters تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputtered تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
detail flowchart نمودار جزئیات گردش برنامه
particularizing باذکر جزئیات شرح دادن
particularized باذکر جزئیات شرح دادن
elaborate به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborated به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborates به زحمت ساختن دارای جزئیات
elaborating به زحمت ساختن دارای جزئیات
particularised باذکر جزئیات شرح دادن
punctuality توجه به جزئیات وقت شناسی
particularize باذکر جزئیات شرح دادن
particularising باذکر جزئیات شرح دادن
particularises باذکر جزئیات شرح دادن
particularizes باذکر جزئیات شرح دادن
appropriation language شرح جزئیات بودجه و منظوراز تخصیص ان
per طبق جزئیات که در مشخصات گفته شده
exhaustively چنانکه درهمه جزئیات واردشودیابحث کند
basket purchase خرید کلی بدون محاسبه جزئیات
personae شخصی
one شخصی
personable شخصی
persona شخصی
civil شخصی
personal شخصی
privates شخصی
informal شخصی
private شخصی
ones شخصی
some one شخصی
civilian شخصی
civilians شخصی
personas شخصی
personal computing محاسبات شخصی
personal staff ستاد شخصی
personal affairs امور شخصی
personalty دارایی شخصی
personal income درامد شخصی
personal service خدمت شخصی
personal saving پس انداز شخصی
personalty اموال شخصی
personal exemptions معافیتهای شخصی
personal error خطای شخصی
personal service ابلاغ شخصی
personalized form letter فرم شخصی
personal outlays هزینههای شخصی
personal identity هویت شخصی
private property دارایی شخصی
proenomen نام شخصی
personal constructs سازههای شخصی
self interest غرض شخصی
bomb scare اطلاعتلفنیازوجودبمبدرمکانیتوسط شخصی
whosoever هر شخصی که باشد
separate estate اموال شخصی زن
personal requirment احتیاجات شخصی
self intrest نفع شخصی
self will اراده شخصی
personal remarks انتقادات شخصی
personal property مایملک شخصی
A private car. اتوموبیل شخصی
personal property اموال شخصی
personal influence نفوذ شخصی
personal interest نفع شخصی
self interest نفع شخصی
personal motive غرض شخصی
private motive غرض شخصی
personal requirment حوائج شخصی
personal ownership مالکیت شخصی
whoso هر شخصی که باشد
personal effects لوازم شخصی
very own <adj.> خصوصی [شخصی]
somebody یک شخص شخصی
self-interest نفع شخصی
oomph چاذبه شخصی
self employed کار شخصی
self-employed کار شخصی
paraphernalia اموال شخصی زن
backcourt foul خطای شخصی
personal computers کامپیوتر شخصی
personal computer کامپیوتر شخصی
personal pronouns ضمائر شخصی
personal right حقوق شخصی
who چه شخصی چه اشخاصی
by end غرض شخصی
personal pronoun ضمیر شخصی
hire out <idiom> اجاره شخصی
particular good عین شخصی
idiograph نشان شخصی
idols of the cave اوهام شخصی
individual foul خطای شخصی
passanger car اتومبیل شخصی
informal observations مشاهدات شخصی
personal action دعوی شخصی
under one's belt <idiom> میل شخصی
ibm personal computer IBکامپیوتر شخصی
ea state in severalty ملک شخصی
on one's shoulders <idiom> مسئولیت شخصی
under one's thumb <idiom> زیرنظر شخصی
owning شخصی مال خودم
owned شخصی مال خودم
privy seal مهر شخصی پادشاه
home use entry اعلامیه مصرف شخصی
private property دارایی شخصی بلامعارض
pocket expenses هزینه مختصر شخصی
own شخصی مال خودم
personal chattels دارایی شخصی منقول
onother's money پول شخصی دیگر
owns شخصی مال خودم
paraphernal وابسته به دارایی شخصی زن
personal identification number شماره شناسایی شخصی
bye end غرض شخصی قصدپنهان
personal income tax مالیات بر درامد شخصی
duffle bag کیسه لوازم شخصی
ibm personal computer at کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل AT
ibm personal computer system/ کامپیوتر ای بی ام سیستم شخصی 2
personalize جنبه شخصی دادن به
ibm personal computer xt کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل XT
personal property دارایی شخصی منقول
individual income tax مالیات بر درامد شخصی
mannerisms اطوار واخلاق شخصی
mannerism اطوار واخلاق شخصی
individualization of punshment شخصی کردن مجازاتها
bunched income درامد خدمات شخصی
put in one's two cents <idiom> به شخصی نظریه دادن
unbeknown خارج از معلومات شخصی
unbeknownst خارج از معلومات شخصی
With my own capital . با سرمایه شخصی خودم
self-interested در بند نفع شخصی
self interested در بند نفع شخصی
toe the line <idiom> انجام وفایف شخصی
author شخصی که برنامه می نویسد
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
leave alone <idiom> راحت گذاشتن (شخصی)
turn (someone) on <idiom> به هیجان آوردن شخصی
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
valour ارزش شخصی واجتماعی
pin شماره شناسایی شخصی
self intrested دربند نفع شخصی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com