Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
punitory
جزائی سیاست امیز
Other Matches
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
policy maker
سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
monetrarist keynesian debate
اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
criminals
جزائی
criminal
جزائی
criminal liability
مسئوولیت جزائی
penally
از نظر جزائی
criminal damage
تخریب جزائی
criminal proceedings
دادرسی جزائی
crown law
قانون جزائی
criminal allegation
تهمت جزائی
criminal record
سوء پیشینه جزائی
swindling
تدلیس جزائی کلاهبرداری
principle of criminal procedure
اصول محاکمات جزائی
presumption of innocence
فرض برائت درامور جزائی
rat race
عملیات رقابت امیز عنیف وشتاب امیز
expostulatory
سرزنش امیز تعرض امیز
admonitory
نصیحت امیز توبیخ امیز
tricky
خدعه امیز مهارت امیز
suasive
ترغیب امیز تحریک امیز
antagonistic
خصومت امیز رقابت امیز
trickier
خدعه امیز مهارت امیز
gratulant
تهنیت امیز تبریک امیز
trickiest
خدعه امیز مهارت امیز
incriminatory
تهمت امیز اتهام امیز
monetarists
طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
fraud
تدلیس جزائی تدلیس مدنی
frauds
تدلیس جزائی تدلیس مدنی
politcs
سیاست
politic
سیاست
policies
سیاست
policy
سیاست
diplomacy
فن سیاست
kingcraft
سیاست
king craft
سیاست
politics
سیاست
tax policy
سیاست مالیاتی
budgetary policy
سیاست بودجهای
politcs
سیاست شناسی
fiscal policy
سیاست مالی
the policy of the government
سیاست دولت
employment policy
سیاست اشتغال
politcs
علم سیاست
wage policy
سیاست دستمزد
policy makers
سیاست گذاران
economic policy
سیاست اقتصادی
political sclence
سیاست مدن
realpolitik
سیاست تجربی
realpolitik
سیاست عملی
foreign policy
سیاست خارجی
financial policy
سیاست مالی
public life
زندگی در سیاست
public policy
سیاست عمومی
development policy
سیاست توسعه
restrictionism
سیاست محدودیت
fair deal
سیاست منصفانه
expansionary policy
سیاست انبساطی
social policy
سیاست اجتماعی
diplomatically
سیاست مابانه
anti development policy
سیاست ضد توسعه
fiscal policy
سیاست مالیاتی
realpolitik
سیاست زور
power politics
سیاست زور
commercial policy
سیاست بازرگانی
king craft
سیاست پادشاهی
laisser faire
سیاست اقتصادازاد
laissez faire
سیاست اقتصادازاد
policies
مسلک سیاست
policy making
سیاست گذاری
policy
مسلک سیاست
policy-making
سیاست گذاری
colonialism
سیاست مستعمراتی
politics
سیاست مدون
politician
اهل سیاست
mercantilism
سیاست بازرگانی
politician
سیاست مدار
politician
وارددر سیاست
diplomacy
سیاست سیاستمداری
politicians
اهل سیاست
politicians
وارددر سیاست
politicians
سیاست مدار
politics
علم سیاست
acrobat
سیاست باز
acrobats
سیاست باز
anti inflationary policy
سیاست انقباضی
neutralism
سیاست بی طرفی
health policy
سیاست بهداشتی
policy of contianment
سیاست تحدیدی
income policy
سیاست درامدی
stop go policy
سیاست تثبیت
new deal
سیاست جدید
monopolist
سیاست انحصاری
monetary policy
سیاست پولی
national policy
سیاست ملی
easy money policy
سیاست گشایش پول
tight money
سیاست پولی انقباضی
austere fiscal policy
سیاست مالی مضیق
nonintervention
سیاست کناره گیری
tools of monetary policy
ابزار سیاست پولی
institutionalism
سیاست خیریه واخلاقی
income policy
سیاست مربوط به درامدها
polity
طرز اداره سیاست
polities
طرز اداره سیاست
intransigeance
سخت گیری در سیاست
tools of fiscal policy
ابزار سیاست مالی
ostrich policy
سیاست خود فریبی
the open door policy
سیاست دروازههای باز
to launch in to politics
داخل سیاست شدن
stabilization policy
سیاست تثبیت اقتصادی
expansionary fiscal policy
سیاست مالی انبساطی
import substitution policy
سیاست جانشینی واردات
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
nonintervention
سیاست عدم مداخله
open door policy
سیاست درهای باز
policy instrument
ابزار اجرای سیاست
plateform
اعلامیه سیاست دولت
orientalism
عقاید یا سیاست شرقی
functional finance
سیاست مالی اصولی
political sclence
علم سیاست کشورها
politick
سیاست بافی کردن
active fiscal policy
سیاست مالی فعال
labour policy
سیاست استخدام کارکنان
expansionary monetary policy
سیاست پولی انبساطی
agricultural support policy
سیاست حمایت از کشاورزی
pure monetary policy
سیاست پولی خالص
pure fiscal policy
سیاست مالی خالص
launch into politics
داخل سیاست شدن
pricing policy
سیاست قیمت گذاری
outward looking policy
سیاست برون نگر
executive
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
restrictive fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
citizenship
[status of a citizen]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
contractionary fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
nationality
[citizenship]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
credit squeeze
سیاست انقباض اعتبار
contractionary monetary policy
سیاست پولی انقباضی
restrictive monetary policy
سیاست پولی انقباضی
executive council
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
executive
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
executive council
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
opposition party
حزب مخالف
[سیاست]
to retire from politics
از سیاست بازنشسته شدن
legislative periode
دوره مقننه
[سیاست]
The policy of balance of power.
سیاست موازنه قدرت
electoral term
دوره مقننه
[سیاست]
To enter politics .
وارد سیاست شدن
International politics.
سیاست بین الملل
party politics
سیاست بازیهای حزبی
policy of pandering
سیاست خودشیرین بودن
diplomatize
سیاست مداری کردن
brinkmanship
سیاست قبول مخاطره
parliamentary term
دوره مقننه
[سیاست]
discount rate policy
سیاست نرخ تنزیل
isolationism
پیروی از سیاست انزوا
discretionary fiscal policy
سیاست مالی اختیاری
I have nothing to do with politics.
کاری به سیاست ندارم
conservatism
سیاست محافظه کاری
Pied Piper
عوام انگیز
[سیاست]
rabble-rouser
عوام انگیز
[سیاست]
mercantilist
طرفدار سیاست موازنه اقتصادی
land policy
سیاست اقتصادی مربوط به زمین
radicals
اصل سیاست مدار افراطی
radical
اصل سیاست مدار افراطی
intransigence
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
mercantilism
سیاست موازنه بازرگانی کشور
intransigency
سخت گیری در سیاست ناسازگاری
politics
علم سیاست امور سیاسی
He takes ( heels) much interest in politics.
به سیاست خیلی علاقه دارد
begger my neighbour policy
سیاست فقیر کردن کشورهمسایه
To enter the arena of bloody politics.
وارد صحنه سیاست شدن
centrist wing
طرفدار جناح میانه رو
[سیاست]
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
carpetbag
سیاست بازی ودغلکاری کردن
passive fiscal policy
سیاست مالی غیر فعال
clericalism
سیاست واصول واعمال روحانیون
power politics
سیاست جبر زور طلبی
He is through ( done ) with politics .
سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
brinkmanship
سیاست رفتن تا مرز جنگ
policy dilemma
تناقض سیاست ها مشکل سیاستی
far-right extremist scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
geopolitics
درمشی سیاسی و سیاست خارجی کشور
to break off diplomatic relations
روابط دیپلماتیکی را قطع کردن
[سیاست]
wire pulling
گربه رقصانی تحریک سیاست بازی
glasnost
سیاست بحث آزاد مطالب و مسائل
individualism
اصول ازادی فردی در سیاست واقتصاد
Politics someone hell.
سیاست پدر ومادرندارد ( نمی شناسد )
to have a closed meeting
نشست محرمانه داشتن
[بخصوص سیاست]
[extreme]
right-wing scene
صحنه جناح راست
[افراطی]
[سیاست]
closed-door meeting
مجلس جدا از مردم عمومی
[سیاست]
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
austerity package
بسته صرفه جویی
[اقتصاد]
[سیاست]
mugwump
سیاست و حزب بازی دوری میکند
radicalism
گرایش به سیاست افراطی تندروی و افراط
opposition parliamentary group
گروه مخالف در مجلس پارلمانی
[سیاست]
rabble-rouser
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
Pied Piper
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
agricultural price policy
سیاست تعیین قیمت محصولات کشاورزی
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
fusionist
هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com