English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
to pair off جفت جفت گذاشتن دوبدوگذاشتن
Other Matches
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
mislays جا گذاشتن
to run in تو گذاشتن
go on <idiom> گذاشتن
mislaying جا گذاشتن
mislay جا گذاشتن
inculcate پا گذاشتن
inculcating پا گذاشتن
inculcates پا گذاشتن
mislaid جا گذاشتن
inculcated پا گذاشتن
apostrophize گذاشتن
to take in تو گذاشتن
infiltrate گذاشتن
infiltrated گذاشتن
infiltrates گذاشتن
infiltrating گذاشتن
lays گذاشتن
lay گذاشتن
placement گذاشتن
placements گذاشتن
To be gettingh on in years. پا به سن گذاشتن
to trample on گذاشتن
let گذاشتن
lets گذاشتن
placing گذاشتن
places گذاشتن
place گذاشتن
letting گذاشتن
getting on in years پا به سن گذاشتن
puts گذاشتن
take in تو گذاشتن
putting گذاشتن
leave گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
run home جا گذاشتن
loads گذاشتن
question answer در صف گذاشتن
put گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
misplace جا گذاشتن
load گذاشتن
leaving گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
strands تنها گذاشتن
juxtapose پهلوی هم گذاشتن
parcel دربسته گذاشتن
parcels دربسته گذاشتن
plight گرو گذاشتن
juxtaposed پیش هم گذاشتن
installs کار گذاشتن
installing کار گذاشتن
juxtapose پیش هم گذاشتن
cloisters درصومعه گذاشتن
handles دسته گذاشتن
mortgage گرو گذاشتن
install کار گذاشتن
suspends مسکوت گذاشتن
juxtaposing پهلوی هم گذاشتن
tip نوک گذاشتن
tipping نوک گذاشتن
juxtaposes پیش هم گذاشتن
hang-up معوق گذاشتن
strand تنها گذاشتن
mouths در دهان گذاشتن
juxtaposed پهلوی هم گذاشتن
mouthing در دهان گذاشتن
mouthed در دهان گذاشتن
hang up معوق گذاشتن
juxtaposes پهلوی هم گذاشتن
mouth در دهان گذاشتن
juxtaposing پیش هم گذاشتن
cramps درقید گذاشتن
cramp درقید گذاشتن
handle دسته گذاشتن
shutters پرده گذاشتن
shutter پرده گذاشتن
embark درکشتی گذاشتن
suspending مسکوت گذاشتن
badger :سربسر گذاشتن
Welsh کلاه گذاشتن
respect احترام گذاشتن به
respects احترام گذاشتن به
expose بی پناه گذاشتن
set (someone) up <idiom> یه جای گذاشتن
exposes بی پناه گذاشتن
exposing بی پناه گذاشتن
cloister درصومعه گذاشتن
salve ضماد گذاشتن
split hairs <idiom> فرق گذاشتن
badgered :سربسر گذاشتن
badgering :سربسر گذاشتن
badgers :سربسر گذاشتن
embed کار گذاشتن
embeds کار گذاشتن
invests سرمایه گذاشتن
investing سرمایه گذاشتن
invested سرمایه گذاشتن
put in (time) <idiom> وقت گذاشتن
invest سرمایه گذاشتن
embarking درکشتی گذاشتن
mortgages گرو گذاشتن
mortgaging گرو گذاشتن
embarked درکشتی گذاشتن
point نوک گذاشتن
bank در بانک گذاشتن
banks در بانک گذاشتن
embarks درکشتی گذاشتن
leather چرم گذاشتن به
pull the wool over someone's eyes <idiom> سربه سر گذاشتن
trace اثر گذاشتن
traced اثر گذاشتن
traces اثر گذاشتن
look up to <idiom> احترام گذاشتن به
let loose <idiom> آزاد گذاشتن
suspend مسکوت گذاشتن
grow a beard ریش گذاشتن
incase etc در لفاف گذاشتن
inshrine درمزار گذاشتن
instal کار گذاشتن
to put a way کنار گذاشتن
intube در لوله گذاشتن
lagvt سرپوش گذاشتن
lay away کنار گذاشتن
line out با خط علامت گذاشتن
over run زیر پا گذاشتن
overtop عقب گذاشتن
incase etc در جعبه گذاشتن
impignorate گرو گذاشتن
hand down به ارث گذاشتن
high tender به مزایده گذاشتن
hold in respect احترام گذاشتن به
hypothecate گرو گذاشتن
hypothecate به رهن گذاشتن
imbark در کشتی گذاشتن
to put in pledge گرو گذاشتن
impawn گرو گذاشتن
to put by کنار گذاشتن
impignorate رهن گذاشتن
oviposit تخم گذاشتن
pigged بچه گذاشتن
to lay it on with a trowel کار گذاشتن
set down بزمین گذاشتن
to lay aside کنار گذاشتن
to lay anegg تخم گذاشتن
to keep in d. امانت گذاشتن
to beat back عقب گذاشتن
to call for tenders بمناقصه گذاشتن
to put to contract بمناقصه گذاشتن
to have the heels of any one کسیرادردوعقب گذاشتن
to grow in years پابسن گذاشتن
regulater قاعده گذاشتن
to leave a margin حاشیه گذاشتن
pignus گرو گذاشتن
to make a for دردسترس گذاشتن
put aside کنار گذاشتن
to hang up معوق گذاشتن
to set by کنار گذاشتن
put on rudder سکان گذاشتن
put out to interest به بهره گذاشتن
put up to auction به مزایده گذاشتن
putting a condition شرط گذاشتن
to leave off کنار گذاشتن
to hand down بارث گذاشتن
put in pledge گرو گذاشتن
hang-ups معوق گذاشتن
trig علامت گذاشتن
fix کار گذاشتن
trepass پافرا گذاشتن
fixes کار گذاشتن
bench نیمکت گذاشتن
benches نیمکت گذاشتن
to take ship درکشتی گذاشتن
salute احترام گذاشتن
saluted احترام گذاشتن
salutes احترام گذاشتن
underact از کار کم گذاشتن
undercharge کم خرج گذاشتن در
To pull someones leg . To kid someone. سر بسرکسی گذاشتن
To grow a mustache . سبیل گذاشتن
To grow a beard . ریش گذاشتن
To trample on justice . To be unfair. پا روی حق گذاشتن
window dress بنمایش گذاشتن
welch کلاه گذاشتن
walk out on قال گذاشتن
vowelize واکه گذاشتن
underpricing کم قیمت گذاشتن
saluting احترام گذاشتن
to take in a reef بادبان را تو گذاشتن
dew ret زیرشبنم گذاشتن
emplace کار گذاشتن
to put up to a بمزایده گذاشتن
enchase در نگین گذاشتن
encradle درگهواره گذاشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com