English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
grade جورکردن باهم امیختن
grades جورکردن باهم امیختن
Other Matches
interwove باهم امیختن
interweaves باهم امیختن
interweaving باهم امیختن
interweave باهم امیختن
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
accord جورکردن
accords : جورکردن
attemper جورکردن
accorded : جورکردن
sort جورکردن
sorted جورکردن
sorts جورکردن
probability matching جورکردن احتمالاتی
patch بهم جورکردن
patches بهم جورکردن
external sort جورکردن خارجی
ascending sort جورکردن صعودی
exchange sort جورکردن معاوضهای
lot جورکردن بخش کردن
multipass sort جورکردن چند گذری
to pack a jury جورکردن و برگزیدن اعضای هئیت منصفه بدانسان که طرافداری از شخص بنماید
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
brews امیختن
interblend در هم امیختن
blends امیختن
inosculate امیختن
brewed امیختن
interblend امیختن
mell امیختن
intermixing در هم امیختن
blend امیختن
interlard امیختن
immix در هم امیختن
intermingle با هم امیختن
intermingled با هم امیختن
incorporating امیختن
incorporates امیختن
amalgamate امیختن
amalgamated امیختن
amalgamates امیختن
amalgamating امیختن
incorporate امیختن
mix امیختن
admix امیختن
meddles امیختن
intermingles با هم امیختن
intermingling با هم امیختن
mingle امیختن
mingled امیختن
mingles امیختن
mingling امیختن
meddle امیختن
meddled امیختن
mixes امیختن
brew امیختن
to stir up امیختن
combine امیختن
fuse امیختن
combining امیختن
to alloy gold with copper امیختن
synthesises امیختن
synthesising امیختن
combines امیختن
synthesizing امیختن
synthesize امیختن
synthesizes امیختن
fused امیختن
synthesized امیختن
synthesised امیختن
synthetize امیختن
shuffling بهم امیختن
scrambled درهم امیختن
sulfuret با گوگرد امیختن
oxygenates اکسیژن امیختن
carbonation عمل امیختن با
shuffled بهم امیختن
interlace در هم امیختن در هم بافتن
womanize بازنان امیختن
shuffles بهم امیختن
carburet باذغال امیختن
scrambles درهم امیختن
folds بهم امیختن
knead سرشتن امیختن
shuffle بهم امیختن
kneading سرشتن امیختن
scrambling درهم امیختن
kneads سرشتن امیختن
commingle بهم امیختن
fold بهم امیختن
folded بهم امیختن
immingle درهم امیختن
kneaded سرشتن امیختن
scramble درهم امیختن
fuse فیوزدارکردن امیختن
intermix بهم امیختن
fused فیوزدارکردن امیختن
inviscade با چسب امیختن
inviscate باچیزچسبناک امیختن
mixing in place امیختن در جا مخلوط در جا
plant mixing امیختن در کارخانه
oxygenize با اکسیژن امیختن
coalescing بهم امیختن
coalesces بهم امیختن
coalesced بهم امیختن
coalesce بهم امیختن
sentimentalize با احساسات امیختن
oxygenate اکسیژن امیختن
sulfurate با گوگرد امیختن
oxygenating اکسیژن امیختن
interfusion بهم امیختن
oxygenated اکسیژن امیختن
sulfate با اسید سولفوریک امیختن
mixing بهم زدن امیختن
compounded : ترکیب کردن امیختن
attemper نرم کردن امیختن
compounds : ترکیب کردن امیختن
pepsinate با جوهر گوارنده امیختن
sulphate با اسید سولفوریک امیختن
interfuse بهم امیختن افشاندن
mixes امیختن مخلوط کردن
intermix در هم امیختن با هم مخلوط کردن
mix امیختن مخلوط کردن
compound : ترکیب کردن امیختن
conjugate درهم امیختن توام
loading امیختن موادخارجی به شراب
aluminum coating by spraying amalgamate روکش الومینیوم کردن امیختن
insalivate با خدو اغشتن با بزاق امیختن
immingle بهم امیختن مخلوط کردن
sectarianize با احساسات و تعصبات مسلکی امیختن
to mull a mull of داغ کردن و امیختن باادویه و قند
barbarize با تعبیر بیگانه و غیر مصطلح امیختن
premix قبل از مصرف مخلوط کردن پیش امیختن
one with a باهم
simoltaneous باهم
simoltaneously باهم
at once باهم
inchorus باهم
tutti باهم
conjointly باهم
jointly باهم
together باهم
simultaneously باهم
concerted باهم
vis-a-vis باهم
vis a vis باهم
concurrently باهم
coexists باهم زیستن
coincide باهم رویدادن
coexisting باهم زیستن
coincided باهم رویدادن
coincides باهم رویدادن
coinciding باهم رویدادن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
cowork باهم کارکردن
cooperate باهم کارکردن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
coexisted باهم زیستن
coexist باهم زیستن
to grow together باهم پیوستن
cohabitation زندگی باهم
to huddle together باهم غنودن
one anda همه باهم
to keep company باهم بودن
combining باهم پیوستن
combines باهم پیوستن
kissing kind باهم دوست
combine باهم پیوستن
to whip in باهم نگاهداشتن
We went together . باهم رفتیم
concomitancy باهم بودن
coadunate باهم روییده
collocation باهم گذاری
all at once همه باهم
collaborated باهم کارکردن
collaborate باهم کارکردن
to be together باهم بودن
collaborates باهم کارکردن
collaborating باهم کارکردن
to work together باهم کارکردن
to act jointly باهم کارکردن
miscibility قابلیت امیختن و اختلاط بدون از دست دادن خواص خود
sums باهم جمع کردن
to hang together باهم مربوط بودن
chum باهم زندگی کردن
chums باهم زندگی کردن
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
to bill and coo باهم غنج زدن
to keep friends باهم دوست ماندن
interchange باهم عوض کردن
sum باهم جمع کردن
cohabits باهم زندگی کردن
to be good pax باهم دوست بودن
impacted باهم جوش خورده
splice باهم متصل کردن
spliced باهم متصل کردن
splices باهم متصل کردن
they had words باهم نزاع کردند
splicing باهم متصل کردن
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com