English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 144 (2 milliseconds)
English Persian
misadventure حادثه ناگوار بدبختی
misadventures حادثه ناگوار بدبختی
Other Matches
miscarriage حادثه ناگوار
misadventures حادثه ناگوار
miscarriages حادثه ناگوار
misadventure حادثه ناگوار
mischance رویداد بد حادثه ناگوار
mischances رویداد بد حادثه ناگوار
fortuitous event حادثه جبری حادثه تصادفی
burdensome ناگوار
lenten ناگوار
indelectable ناگوار
unpleasantly ناگوار
horrible ناگوار
insalubrious ناگوار
unpleasant ناگوار
horrific ناگوار
embittering ناگوار کردن
embittered ناگوار کردن
embitter ناگوار کردن
disagreeable ناگوار مغایر
harsh ناگوار زننده
harsher ناگوار زننده
harshest ناگوار زننده
mishap رویداد ناگوار
misadventures رویداد ناگوار
mishaps رویداد ناگوار
embitters ناگوار کردن
misadventure رویداد ناگوار
contretemps رویداد ناگوار
accident سانحه واقعه ناگوار
accidents سانحه واقعه ناگوار
unsavory ناگوار ناخوش ایند
contretemps روی داد ناگوار
reverses بدبختی
calamities بدبختی
ill being بدبختی
calamity بدبختی
lucklessness بدبختی
disasters بدبختی
haplessness بدبختی
disaster بدبختی
hard lines بدبختی
reversed بدبختی
reverse بدبختی
misery بدبختی
reversing بدبختی
miserably با بدبختی
adversity بدبختی
mishaps بدبختی
mishap بدبختی
misfortunes بدبختی
miseries بدبختی
hard luck بدبختی
wretchedness بدبختی
unhappiness بدبختی
mischance بدبختی
mischances بدبختی
bad luck بدبختی
misfortune بدبختی
bad fortune بدبختی
steeped in misery غرق بدبختی
calamitous بدبختی اور
weal and woe خوشبختی و بدبختی
ambs ace بدنقشی بدبختی
ill fated موجب بدبختی
haplessly از روی بدبختی
wrack خرابی بدبختی
infortune بد اختری بدبختی
an iliad of woes قصه بدبختی
infelicific بدبختی اور
it is indicative of bad luck نشانه بدبختی است
ill fated شوم بدبختی اور
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
disaster بلا ستارهء بدبختی
disasters بلا ستارهء بدبختی
wretchedly از روی بدبختی یا بیچارگی بطور بد یا زیان اور
She was crying over her misfortunes. ازدست بدبختی هایش ناله وفریاد داشت
adventurous <adj.> حادثه جو
adventuress زن حادثه جو
fortuity حادثه
occurence حادثه
eventless بی حادثه
adventures حادثه
events حادثه
uneventful بی حادثه
incident حادثه
event حادثه
outbreaks حادثه
casualty حادثه
disaster حادثه بد
adventurers حادثه جو
disasters حادثه بد
adventurer حادثه جو
casualties حادثه
accidents حادثه
adventure حادثه
phenomenon حادثه
accident حادثه
outbreak حادثه
accident حادثه
occurrences حادثه
occurrence حادثه
accidents : حادثه
incidents حادثه
outbreaks شروع حادثه
mishap قضا حادثه بد
outbreak شروع حادثه
mishaps قضا حادثه بد
errant سرگردان حادثه جو
adventurism حادثه جویی
a minor incident یک حادثه جزئی
security incident حادثه امنیتی
due to an accident ناشی از یک حادثه
episodes حادثه معترضه
incidents حادثه ضمنی
incident حادثه عملیاتی
supervening event حادثه طاری
accident reporting گزارش حادثه
incidents حادثه عملیاتی
episodes حادثه ضمنی
episode حادثه ضمنی
fortuitous event حادثه قهری
episode حادثه معترضه
incident حادثه ضمنی
errantry دربدری حادثه جویی
gentleman of fortune نجیب زاده حادثه جو
occupational accident حادثه در حین کار
epochs عصرتاریخی حادثه تاریخی
accident proof علت وقوع حادثه
epoch عصرتاریخی حادثه تاریخی
accidence حادثه اصول صرف و نحو
force majeure حادثه غیر قابل پیشگیری
forcemajeure حادثه فوق العاده یا غیرمترقبه
acts of God حادثه قهری قوه قهریه
act of God حادثه قهری قوه قهریه
cross a bridge before one comes to it <idiom> درمورد مشکلی قبل از حادثه فکرکردن
straw in the wind <idiom> نشانه کوچک قبل از وقوع حادثه
improbability استبعاد حادثه یا امر غیر محتمل
make the scene <idiom> به محل یا حادثه خاص رفتن ،حاضر شدن
whats' up در رهگیری هوایی یعنی علت حادثه را گزارش کنید یا وضع چطور است
odysseys قطعه منظوم رزمی منسوب به هومر شاعر یونانی حاوی شرح مسافرتهای پر حادثه "ادیسه "
odyssey قطعه منظوم رزمی منسوب به هومر شاعر یونانی حاوی شرح مسافرتهای پر حادثه "ادیسه "
intermezzo حادثه عشقی نمایش کوتاه در میان پردههای نمایش جدی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com