Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
I'm sick of that jike, cut it out, can't you?
حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
Other Matches
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything.
او
[زن]
گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او
[زن]
کلا همه چیز می خورد.
Can't you just say hello like a normal person?
نمیتونی مثل یک آدم معمولی سلام بدی؟
my health is tolerable
حالم بد نیست
I am feeling I'll (sick).
حالم بد است
i am out of sorts
حالم خوب نیست
iam pretty well
نسبه حالم بد نیست
i sat down to recover
نشستم زمین که حالم جا بیاید
He is in no condition (not fit)to work.
امروز خیلی سر حالم ( شنگول )
How are you?How do you feel?
آب وهوای اروپ؟ به حالم سا زگاز نیست
i sort of feel sick
مثل اینکه حالم دارد بهم میخورد
i am quiet well thank you
به مرحمت شما حالم خیلی خوب است
He had a nast fall.
بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
I appreciate your concern, but I'm fine.
خیلی سپاسگذارم از اینکه دلواپس هستی اما من حالم خوب است.
quieter
ساکت تر
shush
ساکت
acquiescent
ساکت
tacet
ساکت
tace
ساکت
serene
ساکت
soundless
ساکت
lown
ساکت
at pause
ساکت
whist
ساکت
dormant
ساکت
sockets
ساکت
cut it out
<idiom>
ساکت شو
sh
ساکت
silences
ساکت کردن
he stood still
ساکت ایستاد
Stop talking!
<idiom>
ساکت باش!
Shush!
<idiom>
ساکت باش!
Keep quiet!
<idiom>
ساکت باش!
h!
ساکت باش
dead spot
منطقه ساکت
silencing
ساکت کردن
lull
ساکت شدن
lulled
ساکت شدن
lulling
ساکت شدن
lulls
ساکت شدن
hush
ساکت ارام
assuasive
ساکت کننده
Dry up!
ساکت باش!
input socket
ساکت ورودی
keep still
ساکت باش
Quiet!silence!
خاموش ( ساکت ) !
keep quiet
<idiom>
ساکت ماندن
Keep your trap shut!
ساکت باش !
Silence!
<idiom>
ساکت باش!
to lie dormant
ساکت بودن
pipe down !
<idiom>
ساکت باش!
whish
ساکت باش
to put down
ساکت کردن
Hush!
<idiom>
ساکت باش!
mutely
بطور ساکت
Hush up!
<idiom>
ساکت باش!
Be quiet!Hold your tongue!
<idiom>
ساکت باش!
tace
ساکت باش
tacet
ساکت باش
talk down
ساکت کردن
the sea was lulled
دریا ساکت شد
silenced
ساکت کردن
silence
ساکت کردن
calm
ساکت ساکن
calms
ساکت ساکن
quietening
ساکت کردن
shush
ساکت کردن
quietens
ساکت کردن
mum
ساکت بودن
stiller
خاموش ساکت
calmed
ساکت ساکن
quietened
ساکت کردن
calmer
ساکت ساکن
still
خاموش ساکت
calmest
ساکت ساکن
calming
ساکت ساکن
conciliating
ساکت کردن
conciliate
ساکت کردن
silent
ساکت بیصدا
whist
ساکت کردن
stills
خاموش ساکت
imperturbable
خونسرد ساکت
mums
ساکت بودن
quieten
ساکت کردن
quiet
ساکت کردن
quietest
ساکت کردن
stillest
خاموش ساکت
conciliated
ساکت کردن
conciliates
ساکت کردن
prize fighting
زد و خورد
punch-up
زد و خورد
passage of arms
زد و خورد
encounter
زد و خورد
feedback
پس خورد
feeds
خورد
engagements
زد و خورد
engagement
زد و خورد
feed
خورد
encountered
زد و خورد
encountering
زد و خورد
encounters
زد و خورد
punch-ups
زد و خورد
ate
خورد
unsettled
ساکت نشده فروننشسته
mome
ادم ساکت وگیج
to hush up
ساکت نگاه داشتن
silencer
فرونشاننده ساکت کننده
silencers
فرونشاننده ساکت کننده
the timber warped
تیرپیچ خورد
pulverizer
خورد کننده
regulating slack
خورد دادن
to sinister in
خورد رفتن
to rub a thing in
چیزیرا خورد
eating
خورد و خوراک
in-fighting
زد و خورد از فاصلهی کم
waterline
خط بر خورد اب باکشتی
squish
خورد کردن
self absorbed
در خورد فرورفته
feedback
باز خورد
he partook of fare
ازخوراک ما خورد
he drank himself to death
خورد که مرد
passage at arms
زدو خورد
drank
عرق خورد
feedback circuit
مدار پس خورد
face up feed
خورد رو به بالا
face down feed
خورد رو به پایین
drank
نوشابه خورد
drank
خورد سرکشید
cross feed
خورد متقابل
it ran into ten editions
ده چاپ خورد
melec
زدو خورد
misfeed
سوء خورد
card feed
خورد کارت
parallel feed
خورد موازی
pin feed
خورد سنجاقی
stills
ساکت کردن خاموش شدن
Do you have anything quieter?
آیا چیزی ساکت تر دارید؟
appease
ساکت کردن تسکین دادن
appeased
ساکت کردن تسکین دادن
It must be quiet.
باید ساکت و آرام باشد.
appeases
ساکت کردن تسکین دادن
appeasing
ساکت کردن تسکین دادن
save one's breath
<idiom>
به صرفت است که ساکت باشی
stiller
ساکت کردن خاموش شدن
still
ساکت کردن خاموش شدن
stillest
ساکت کردن خاموش شدن
stanch
خاموش کردن ساکت شدن
It is of no use to me. I have no use for it.
بدرد من نمی خورد
I don't believe that ...
چشمم آب نمی خورد که ...
THere is not even a ripple in the water .
<proverb>
آب از آب تکان نمى خورد .
the ship was snagged
کشتی بچیزی خورد
the ship struck a arock
کشتی بسنگ خورد
I am in a good mood today.
حالش بهم خورد
She had three bowls of soup.
سه کاسه سوپ خورد
My head hit the wall.
سرم خورد به دیوار
He is good for nothing.
به هیچ دردنمی خورد
I don't expect that ...
چشمم آب نمی خورد که ...
The stone struch me on the face.
سنگ خورد به صورتم
At the beginning of the month (year).
سرش ؟ بسنگ خورد
overwhelming
خورد کننده پرقدرت
He sprained (twisted) his ankle.
پایش پیچ خورد
whang
صدای بر خورد دو جسم
it is quite another story now
ان دفتر را گاو خورد
he wrenched his ankle
قوزکش پیچ خورد
he sprained his ankle
قوزکش پیچ خورد
a dog in the manger
<idiom>
نه خود خورد نه کس دهد
eating disorder
اختلال خورد و خوراک
warfare
نزاع زدو خورد
overwhelmingly
خورد کننده پرقدرت
diners
کسی که شام می خورد
It melts in the mouth.
مثل آب مشروب می خورد
diner
کسی که شام می خورد
It wI'll pass off without one single incident
آب از آب تکان نخواهد خورد
He fell on his face.
با صورت خورد زمین
pipe down
راحت باش دادن ساکت شدن
Be quiet so as not to wake the others.
ساکت باشید تا دیگران را بیدار نکنید.
to hold one's tongue
ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
force-fed
به زور به خورد کسی دادن
window panes
باران با صدا به پنجره می خورد
She eats extraordinary quantities.
او
[زن]
مقدار فوق العاده ای را می خورد.
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
he was given 0 lashes
بیست ضربه شلاق خورد
He drank himself to death.
آنقدر مشروب خورد تامرد
abstemious
ممسک در خورد ونوش و لذات
pain in the neck
آدم
[چیز]
اعصاب خورد کن
force-feeds
به زور به خورد کسی دادن
force-feeding
به زور به خورد کسی دادن
He is as cool as a cucumber.
<idiom>
آب تو دلش تکان نمی خورد.
it puckered up in sewing
درضمن دوختن چین خورد
force-feed
به زور به خورد کسی دادن
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
I wont budge an inch.
من که از جایم تکان نخواهم خورد
You're a pain in the neck!
اعصاب آدم را خورد می کنی!
The ball hit the wall and bounced back.
توپ خورد به دیوار وبرگشت
Where does this street lead on to ?
این خیابان یکجا می خورد ؟
Appearances are deceptive.
فریب ظاهر رانباید خورد
The bell goes at 9 .
ساعت 9 زنگ می خورد ( می زنند )
He eats bread at the ruling market price.
<proverb>
نان را به نرخ روز مى خورد .
I heard a sound .
صدائی به گوشم خورد( رسید )
They became estranged . They fell out .
میانه آنها بهم خورد
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com