English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 81 (5 milliseconds)
English Persian
magistrate حاکم صلحیه
magistrates حاکم صلحیه
Other Matches
district court صلحیه
peace court صلحیه
Justice of the Peace قاضی صلحیه
Justices of the Peace قاضی صلحیه
peace officer ضابط صلحیه
governesses حاکم زن
governess حاکم زن
referees حاکم
refereeing حاکم
refereed حاکم
referee حاکم
judge حاکم
judged حاکم
commanding حاکم
arbitress حاکم
governors حاکم
governor حاکم
burgomaster حاکم
imperatives حاکم
imperative حاکم
judging حاکم
judges حاکم
gerent حاکم
gynecocrat حاکم زن
Governors General حاکم کل
dominant حاکم
Governor General حاکم کل
Governor Generals حاکم کل
rulers حاکم
regnant حاکم
ruler حاکم
kami حاکم
governor's seat حاکم نشین
autarchy حاکم مطلق
local government حاکم محلی
military governor حاکم نظامی
ruling class طبقه حاکم
governing law قانون حاکم
ethnarch حاکم استاندار
dynast حاکم سردودمان
chief tomn حاکم نشین
autarky حاکم مطلق
plutocracies دولتمندان حاکم
autocrat حاکم مطلق
sovereigns حاکم مسلط
sovereign حاکم مسلط
plutocracy دولتمندان حاکم
paramount حاکم عالیمقام
autocrats حاکم مطلق
despot حاکم مطلق
despots حاکم مطلق
castellan حاکم قصر
legates نماینده پاپ حاکم
legate نماینده پاپ حاکم
county town حاکم نشین استان
nationality law قانون حاکم برتابعیت
burgess حاکم یاقاضی شهر
governors حاکم رئیس زندان
chatelain بانوی حاکم قلعه
chief residence مقرعمده حاکم نشین
county towns حاکم نشین استان
governor حاکم رئیس زندان
quisling حاکم دست نشانده اجنبی
quislings حاکم دست نشانده اجنبی
tyrants حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
governs حاکم بودن فرمانداری کردن
governed حاکم بودن فرمانداری کردن
tyrant حاکم و سلطان مستبد یاستمگر
govern حاکم بودن فرمانداری کردن
reeve حاکم عرف مامور اجرا
lictor پیشرو حاکم وغیره متصدی مجازات
tyrant حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
tyrants حاکم ستمگر یا مستبد سلطان فالم
sea power نیروی دریایی کشور حاکم بر دریاها
governesses زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
spoils system سیستم تقسیم مناسب دولتی بین اعضاء حزب حاکم
governess زنی که موافبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد زن حاکم
blue law قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
blue laws قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com