English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 208 (3 milliseconds)
English Persian
message حجم اطلاع مشخص
messages حجم اطلاع مشخص
Search result with all words
queried که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
queries که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
query که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
querying که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
effective نرخ یافتن یک بخش مشخص از اطلاع از یک رسانه ذخیره سازی
cyclic دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
Other Matches
joined ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
join ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
joins ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
algorithms قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
algorithm قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
update 1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
updated 1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
updates 1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
cells جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
cell جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
quartz clock بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
descriptor کدی که مشخص کننده نام فایل یا نام برنامه یا کد رمز به فایل را مشخص میکند
nescious بی اطلاع
information اطلاع
conizance اطلاع
learning اطلاع
datum اطلاع
awareness اطلاع
know how اطلاع
uninformed بی اطلاع
unknowable بی اطلاع
well-read با اطلاع
advice اطلاع
unaware بی اطلاع
unawares بی اطلاع
notification اطلاع
versed با اطلاع
unimformed بی اطلاع
ill informed بی اطلاع
unknowingly بی اطلاع
unwitting بی اطلاع
knowledge اطلاع
well read با اطلاع
deep read با اطلاع
unknowing بی اطلاع
intelligence اطلاع
uniformed بی اطلاع
conscious mind اطلاع
acquaintance اطلاع
notice اطلاع
conscience [archaic for: consciousness] اطلاع
word اطلاع
tip-off اطلاع
appreciation [awareness] اطلاع
consciousness اطلاع
communication اطلاع
ill-informed <adj.> بی اطلاع
warning اطلاع
locate تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locating تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
notified اطلاع دادن
attentions اخطارجهت اطلاع به
attention اخطارجهت اطلاع به
noticed توجه اطلاع
a piece of information یک تکه اطلاع
criticaster ناقد بی اطلاع
global knowledge اطلاع سراسری
unpolitical بی اطلاع ازسیاست
notice توجه اطلاع
notices توجه اطلاع
unadvised بدون اطلاع
tip-off اطلاع نهانی
precognition اطلاع قبلی
tip-offs اطلاع نهانی
previews اطلاع قبلی
inking اطلاع مختصر
information اطلاع دادن
report اطلاع دادن
misknow بی اطلاع بودن از
reports اطلاع دادن
preview اطلاع قبلی
reported اطلاع دادن
notify اطلاع دادن
notifies اطلاع دادن
advice note یادداشت اطلاع
knowledge of results اطلاع از نتایج
tip off اطلاع نهانی
prospectus اطلاع نامه
notifying اطلاع دادن
prospectuses اطلاع نامه
noticing توجه اطلاع
informatics اطلاع رسانی
letter of a اطلاع نامه
notify the public به اطلاع عموم رساندن
let me know بمن اطلاع دهید
mininformation اطلاع یا خبر نادرست
publicising به اطلاع عموم رساندن
publicized به اطلاع عموم رساندن
publitize به اطلاع عموم رساندن
he is in the know اطلاع ویژه دارد
publicises به اطلاع عموم رساندن
publicised به اطلاع عموم رساندن
gibberish اطلاع بی معنا و بی استفاده
tipping انعام اطلاع منحرمانه
We just received word that . . . هم اکنون اطلاع رسید که …
A one-month notice. اطلاع قبلی یک ماهه
to let know خبردادن به اطلاع دادن
As you are well informed… همانطور که اطلاع دارید
(do something) behind someone's back <idiom> بدون اطلاع کسی
Please let me know. لطفا"به من اطلاع دهید
publicize به اطلاع عموم رساندن
to pass on [information or news] به بقیه اطلاع دادن
publicizes به اطلاع عموم رساندن
tip انعام اطلاع منحرمانه
publicizing به اطلاع عموم رساندن
misinforming اطلاع غیر صحیح دادن
misinform اطلاع غیر صحیح دادن
To smell out something. از موضوعی بو بردن (اطلاع یافتن )
He did it with his fathers knowledge. با اطلاع پدرش اینکار راکرد
messages اطلاع تارسالی از شخصی به دیگری
incognizant بدون اطلاع غیر وارد
If not , please let me know. درغیر اینصورت به من اطلاع دهید
compuserve شبکه اصلی اطلاع رسانی
informs اطلاع دادن مستحضر داشتن
precognitive وابسته به اطلاع یا الهام قبلی
misinformed اطلاع غیر صحیح دادن
misinforms اطلاع غیر صحیح دادن
message اطلاع تارسالی از شخصی به دیگری
informing اطلاع دادن چغلی کردن
foredknowlege اطلاع قبلی علم غیب
informs اطلاع دادن چغلی کردن
inform اطلاع دادن مستحضر داشتن
inform اطلاع دادن چغلی کردن
whom it may concern برای اطلاع افراد ذیربط
informing اطلاع دادن مستحضر داشتن
compare بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
The professor knows what he is talking about. استاد ازروی اطلاع صحبت می کند
We know very little about his background. ازسوابق او اطلاع کمی در دست است
compared بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
loutish بیشعور خام دست وبی اطلاع
compares بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
comparing بررسی اختلاف بین دو قطعه اطلاع
to pass a dividend سود سهام کسی را به او اطلاع دادن
inkling اطلاع مختصری که با ان به چیزی پی برند گزارش
well informed بصیر بخوبی اگاه با اطلاع مطلع
domain اطلاع یا برنامه که متعلق به عموم است
domains اطلاع یا برنامه که متعلق به عموم است
prevue قبلا رویت کردن اطلاع قبلی
attention به جای خود به گیرندگان جهت اطلاع
attentions به جای خود به گیرندگان جهت اطلاع
despatched عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
despatching عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
dispatch عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
dispatched عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
outputs داده یا اطلاع تولید شده پس از پردازش با کامپیوتر.
output عمل ارسال اطلاع یا داده از منبع به کاربر
matches جستجو در پایگاه داده برای اطلاع مشابه
questionnaires نامه یی که حاوی طلب اطلاع در موردموضوعی باشد
dispatches عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
entered وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
enter وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
match جستجو در پایگاه داده برای اطلاع مشابه
despatches عمل ارسال داده یا اطلاع یا پیام به مجلسی
distribute ارسال داده یا اطلاع به کاربران در شبکه یا سیستم
distributes ارسال داده یا اطلاع به کاربران در شبکه یا سیستم
outputs عمل ارسال اطلاع یا داده از منبع به کاربر
enters وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
output داده یا اطلاع تولید شده پس از پردازش با کامپیوتر.
questionnaire نامه یی که حاوی طلب اطلاع در موردموضوعی باشد
distributing ارسال داده یا اطلاع به کاربران در شبکه یا سیستم
french leave مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
redundant که بدون از بین رفتن اطلاع قابل حذف است
negligent escape فرار از زندان بدون اطلاع ورضایت مامور محافظش
gas sentinel مامور اطلاع بافراد هنگام حمله با گاز جنگی
inputted انتقال داده یا اطلاع از خارج کامپیوتر به حافظه اصلی اش
input انتقال داده یا اطلاع از خارج کامپیوتر به حافظه اصلی اش
ddp عمل بازیاب یا اطلاع از دادهای که در محلهای مختلف قرار دارند
asis Science Information Societyfor American انجمن امریکایی علم اطلاع رسانی
search بررسی خریدار ملک جهت اطلاع از اشکالات احتمالی مربوط به مبیع
chains لیستی از داده که در آن هر اطلاع حاوی آدرس موضوع بعدی در لیست است
searched بررسی خریدار ملک جهت اطلاع از اشکالات احتمالی مربوط به مبیع
searches بررسی خریدار ملک جهت اطلاع از اشکالات احتمالی مربوط به مبیع
searchingly بررسی خریدار ملک جهت اطلاع از اشکالات احتمالی مربوط به مبیع
chain لیستی از داده که در آن هر اطلاع حاوی آدرس موضوع بعدی در لیست است
distributes عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
logic seeking چاپگری که میتواند اطلاع مورد نیاز را با کمترین جابجایی نوک تامین میکند
distribute عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
distributing عمل بدست آوردن اطلاع از داده هایی که در محلهای مختلف قرار دارند
flag ترتیب کد که به گیرنده اطلاع میدهد که حروف بعدی بیان کننده عملیات کنترلی است
flags ترتیب کد که به گیرنده اطلاع میدهد که حروف بعدی بیان کننده عملیات کنترلی است
searchingly نرم افزاری که جستجو در پایگاه داده را انجام میدهد وقتی که کاربر تقاضای یافتن اطلاع دارد
searched نرم افزاری که جستجو در پایگاه داده را انجام میدهد وقتی که کاربر تقاضای یافتن اطلاع دارد
search نرم افزاری که جستجو در پایگاه داده را انجام میدهد وقتی که کاربر تقاضای یافتن اطلاع دارد
searches نرم افزاری که جستجو در پایگاه داده را انجام میدهد وقتی که کاربر تقاضای یافتن اطلاع دارد
self- که هر قطعه جدید اطلاع را یا قانون را به پایگاه داده اضافه میکند تا دانش مهارت و کارایی آن افزوده شود
marked مشخص
named مشخص
distinctive مشخص
distinguished مشخص
highlighted مشخص
specific مشخص
specifics مشخص
pronounced مشخص
signate مشخص
indistinctive نا مشخص
specific code کد مشخص
distinct مشخص
kenspeckle مشخص
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com