English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
to put one's best foot formost <idiom> حداکثر تلاش خود را به کار بستن.
Other Matches
full bore حداکثر تلاش
power حداکثر تلاش در کمترین زمان
powered حداکثر تلاش در کمترین زمان
powering حداکثر تلاش در کمترین زمان
powers حداکثر تلاش در کمترین زمان
use up every ounce of energy نهایت تلاش خود را به کار بستن
to rack rent حداکثر اجاره رابر ملکی بستن
max min system سیستم حداکثر و حداقل سیستم انبارداری که در ان حداقل و حداکثر موجودی تعیین میگردد
maximal oxygen uptake حداکثر اکسیژن مصرفی بیشینه اکسیژن مصرفی حداکثر توان هوازی
maximal oxygen consumption حداکثر اکسیژن مصرفی بیشینه اکسیژن مصرفی حداکثر توان هوازی
maximal aerobic power بیشینه اکسیژن مصرفی حداکثر اکسیژن مصرفی حداکثر توان توازی
capacity cost هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
To be out to do some thing . کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
synergic هم تلاش
competency تلاش
set out <idiom> تلاش
stress تلاش
stresses تلاش
stressing تلاش
endeavor تلاش
endevour تلاش
scrounge تلاش
searchingly تلاش
searched تلاش
searches تلاش
search تلاش
scrounged تلاش
scrounges تلاش
efforts تلاش
scrounging تلاش
effort تلاش
quests تلاش
quest تلاش
burster خرج تلاش
scrounges تلاش کردن
scrounging تلاش کردن
scrounged تلاش کردن
design stress resultant تلاش محاسباتی
make a push تلاش کردن
main effort تلاش اصلی
bursting charge خرج تلاش
shearing force تلاش برشی
unity of effort وحدت تلاش
effort syndrome نشانگان تلاش
detonation charge خرج تلاش
normal force تلاش عمودی
to lay about تلاش کردن
filler خرج تلاش
wild-goose chases تلاش بیهوده
level of effort میزان تلاش
to cast about تلاش کردن
wild-goose chase تلاش بیهوده
scrounge تلاش کردن
fillers خرج تلاش
wild goose chase تلاش بیهوده
competence روح تلاش جدیت
roll up one's sleeves <idiom> سخت تلاش کردن
prowled پرسه زدن تلاش
put someone's best foot forward <idiom> بیشتر تلاش کردن
put up a good fight <idiom> سخت تلاش کردن
prowl پرسه زدن تلاش
prowling پرسه زدن تلاش
main effort تلاش اصلی نیروها
endeavor تلاش کردن کوشیدن
endevour تلاش کردن کوشیدن
level of effort تلاش رزمی یکان
main attack تلاش اصلی نیروها
to make a real effort تلاش جدی کردن
inert filling خرج تلاش بی اثر
compete تلاش و جدیت کردن
admissible stress تلاش قابل قبول
competes تلاش و جدیت کردن
competed تلاش و جدیت کردن
last-ditch وابسته به آخرین تلاش
burster course مسیرانفجار خرج تلاش
burster tube لوله خرج تلاش
prowls پرسه زدن تلاش
bend over backwards to do something <idiom> سخت تلاش کردن
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
go out of one's way <idiom> تلاش زیادی کردن
all out با تمام قدرت و تلاش
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
scrambling بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambles بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambled بزحمت جلو رفتن تلاش
go long تلاش درپاس طولانی بجلو
scramble بزحمت جلو رفتن تلاش
forage تلاش وجستجو برای علیق
to turn upside down هر تلاش امکان پذیری را کرن
foraging تلاش وجستجو برای علیق
foraged تلاش وجستجو برای علیق
try for point تلاش برای کسب امتیاز
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
work someone's finger to the bone <idiom> تمام تلاش را به کار بستند
forages تلاش وجستجو برای علیق
run scared <idiom> تلاش برای رقابت سیاسی
Thank you for your efforts. با تشکر برای تلاش شما.
to torpedo تارومار کردن [مانند تلاش کسی]
inert mine مین بی اثر وبدون خرج تلاش
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
stretch runner تلاش زیاد اسب در اخرین مرحله
muss درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
To make desperate efforts. این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
follow up <idiom> بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
uttermost حداکثر
maximal حداکثر
peak حداکثر
peaking حداکثر
peaks حداکثر
endurance حداکثر
outside حداکثر
maximum حداکثر
outsides حداکثر
Whistle past the graveyard <idiom> تلاش برای بشاش ماندن در اوضاع وخیم
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
However hard he tried ... با این وجود که او [مرد] سخت تلاش کرد ...
To go flat out . To make astupendous effort. غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
full speed حداکثر سرعت
flank speed حداکثر سرعت
flat out حداکثر سرعت
submaximal زیر حداکثر
relative maximum حداکثر نسبی
maximization به حداکثر رسانیدن
price ceilings حداکثر قیمت
peak voltage ولتاژ حداکثر
global maximum حداکثر مطلق
supercharge خرج حداکثر
peak demand حداکثر تقاضا
peak load حداکثر بار
peak load بار حداکثر
intensity maximum حداکثر شدت
payloads حداکثر بار
wage ceiling حداکثر دستمزد
peak output حداکثر تولید
peak speed حداکثر سرعت
optimum height حداکثر ارتفاع
maximum performance کارایی حداکثر
maximum frequency فرکانس حداکثر
maximum energy انرژی حداکثر
maximum thermometer گرماسنج حداکثر
maximum value مقدار حداکثر
maximum efficiency راندمان حداکثر
maximum efficiency حداکثر کارائی
maximum duration زمان حداکثر
maximum detector اشکارساز حداکثر
maximum density حداکثر تراکم
maximum demand بار حداکثر
maximum deflection انحراف حداکثر
peak current جریان حداکثر
maximum gain تقویت حداکثر
maximum speed حداکثر سرعت
maximum performance عملکرد حداکثر
maximum output خروجی حداکثر
maximum price حداکثر بها
maximum of intensity حداکثر شدت
maximum power demand مصرف حداکثر
maximum moment حداکثر لنگر
maximum profit حداکثر سود
maximum prr ermissible مجاز حداکثر
maximum ratings مقدار حداکثر
maximum load بار حداکثر
maximum limited stress تنش حداکثر
maximum slope حداکثر شیب
maximum current جریان حداکثر
high tides حداکثر مد دریا
high tide حداکثر مد دریا
payload حداکثر بار
maximum amplitude دامنه حداکثر
peak حداکثر کاکل
maximum available powere توان حداکثر
peaking حداکثر کاکل
peaks حداکثر کاکل
maximal وابسته به حداکثر
maximum capacity فرفیت حداکثر
maximum deviation انحراف حداکثر
maximum work کار حداکثر
You wI'll fail unless you work harder . موفق نخواهی شد مگه اینکه تلاش بیشتری بکنی
I wI'll fall behind with everything if I dont try hard . اگر تلاش نکنم از کار وزندگه با زمی مانم
maximum scattering angle زاویه پراکندگی حداکثر
extreme حداکثر درمنتهی الیه
maximum reverse r.m.s. voltage ولتاژ سد موثر حداکثر
maximum ratings مقدار نامی حداکثر
at full blast <adv.> در حداکثر قدرت یا شدت
profit maximization به حداکثر رسانیدن سود
principle of miximum overlap اصل حداکثر همپوشانی
traffic peak حداکثر عبور و مرور
maximum sound pressure فشار صوت حداکثر
maximum in power gain تقویت قدرت حداکثر
maximum input frequency فرکانس ورودی حداکثر
ultimate bearing capacity حداکثر فشار متحمل پی
maximum landing weight حداکثر وزن فرود
maximum light transmission انتقال نور حداکثر
maximum load بار گذاری حداکثر
closed height حداکثر ارتفاع لیفتراک
maximum liklihood method روش حداکثر احتمال
daily flood peak حداکثر سیل روزانه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com