Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English
Persian
second-guess someone
<idiom>
حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد
Other Matches
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
high time
<idiom>
زمان قبل از اینکه کاری بیش ازآن انجام شده
busy
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busied
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
Go ahead!
انجام بدهید دیگه!
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
instead of doing
بجای اینکه انجام بدهند
forbid
بیان اینکه چیزی نباید انجام شود
forbids
بیان اینکه چیزی نباید انجام شود
without lifting a finger
بدون اینکه اصلا کاری بکند
[اصطلاح روزمره]
opens
به جای اینکه یک پرسش به آدرس تابع انجام شود
open
به جای اینکه یک پرسش به آدرس تابع انجام شود
opened
به جای اینکه یک پرسش به آدرس تابع انجام شود
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
according to his version
چنانکه او شرح میداد
supervised
بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
supervising
بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
boxes
وسیلهای که تابعی را بدون اینکه کاربر آن بداند چگونه انجام میدهد
supervises
بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
box
وسیلهای که تابعی را بدون اینکه کاربر آن بداند چگونه انجام میدهد
supervise
بررسی دقیق اینکه آیا کار به درستی انجام شده یا خیر
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
achieved
موفقیت در انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
IF statement
عبارت زبان برنامه نویسی سطح بالا به معنای اینکه IF چیزی قابل انجام نیست
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
backlog
کاری که باید انجام شود
backlogs
کاری که باید انجام شود
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
loads
کاری که باید انجام شود
load
کاری که باید انجام شود
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
capability
قادر به انجام کاری بودن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
undertake
توافق برای انجام کاری
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
undertaken
توافق برای انجام کاری
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
undertakes
توافق برای انجام کاری
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
have
باعث انجام کاری شدن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
having
باعث انجام کاری شدن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
help
روش آسانتر برای انجام کاری
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
bar
توقف کسی برای انجام کاری
bars
توقف کسی برای انجام کاری
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
no op
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
by the skin of one's teeth
<idiom>
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
get one's own way
<idiom>
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to have to bite the bullet
<idiom>
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
to bite the bullet
<idiom>
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
to be about to do something
<idiom>
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
perfunctoriness
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com