English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
susceptible to pain حساس نسبت بدرد
Other Matches
incapable of pain بیحس نسبت بدرد
analgesia بی حسی نسبت بدرد تخفیف درد
context sensitive حساس نسبت به متن
sensitive to light حساس نسبت به روشنایی
photoconductor هادی حساس نسبت به نور
photodiode دیود حساس نسبت به نور
panchromatic حساس نسبت بهمه رنگها
photocell یاخته حساس نسبت به نور فتوسل
case sensitive حساس نسبت به بزرگ یاکوچک بودن حرف
it is insensitive to light روشنایی را حس نمیکند نسبت به روشنایی حساس نیست
tentacle شاخک حساس ریشه حساس
tentacles شاخک حساس ریشه حساس
photoconductive هادی حساس نسبت به نور هادی نور
sensitive to corrosion حساس در برابر زنگ زدگی حساس در برابر خوردگی
leverage نسبت بدهی به دارائی خالص تغییر نسبت غیر معین
lift fan توربوفنی که با نسبت کنارگذارزیاد تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکاررود
ohm's law جریان در یک مدار با ولتاژ نسبت مستقیم وبا مقاومت نسبت عکس دارد
liftjet توربوفن یا توربوجتی بسیارسبک وزنی با نسبت کنارگذرکم که تنها بمنظور افزایش نسبت برا به تراست بکارمیرود
gradient circuit مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
prorata برحسب نسبت معین بهمان نسبت
attributable قابل نسبت دادن نسبت دادنی
adjuvant <adj.> بدرد خور
beneficial <adj.> بدرد خور
expedient <adj.> بدرد خور
advantageous <adj.> بدرد خور
assistant <adj.> بدرد خور
administrable <adj.> بدرد خور
auxiliary <adj.> بدرد خور
he is of no service to us بدرد مانمیخورد
helping <adj.> بدرد خور
serviceable <adj.> بدرد خور
applicatory <adj.> بدرد خور
to be of avail بدرد خوردن
it subserves our purpose بدرد کارمامیخورد
vail بدرد خوردن
handy <adj.> بدرد خور
handy [useful] <adj.> بدرد خور
convenient <adj.> بدرد خور
suitable <adj.> بدرد خور
functional <adj.> بدرد خور
practicable <adj.> بدرد خور
purposive <adj.> بدرد خور
practical <adj.> بدرد خور
proper <adj.> بدرد خور
purpose-built <adj.> بدرد خور
utile [archaic] [useful] <adj.> بدرد خور
appropriate [for an occasion] <adj.> بدرد خور
helpful <adj.> بدرد خور
useful <adj.> بدرد خور
utilitarian [useful] <adj.> بدرد خور
valuable <adj.> بدرد خور
purposeful <adj.> بدرد خور
general purpose بدرد هر کاری خورنده
It is of no use to me. I have no use for it. بدرد من نمی خورد
nationallism مکتب ملیت اعتقاد به برتری یک ملت نسبت به ملل دیگر و لزوم وفاداری مطلق هر تابع نسبت به ملیت خود
avaiiability موجود بودن بدرد خوردن
answered بدرد خوردن مطابق بودن
answers بدرد خوردن مطابق بودن
answer بدرد خوردن مطابق بودن
answering بدرد خوردن مطابق بودن
He is most suitable for brain work . خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
avail بدرد خوردن دارای ارزش بودن
it is of no use to us بکار ما یا بدرد ما نمیخورد سودی برای ما ندارد
This car wI'll do beautifully . این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
feisty حساس
ticklish حساس
prominent حساس
vigilant حساس
sensor حساس
elastic حساس
techy حساس
thin skinned حساس
sharp nosed حساس
acute حساس
alive حساس
sentimental حساس
supersensitive حساس
susceptive حساس
activator حساس گر
delicate حساس
sensate حساس
exquisite حساس
tendering حساس
tenderest حساس
tendered حساس
critical حساس
sensitive clay رس حساس
key <adj.> حساس
passible حساس
elastic demand حساس
sensitive حساس
tender حساس
sensitization حساس سازی
skinless خیلی حساس
tenderizing حساس کردن
tenderizes حساس کردن
tenderized حساس کردن
tenderize حساس کردن
senseful خیلی حساس
pixilated خیلی حساس
supersensitive فوق حساس
tenderising حساس کردن
mimosa گیاه حساس
tenderised حساس کردن
supersensitive حساس شده
tenderises حساس کردن
overstrung خیلی حساس
sensitizes حساس کردن
sensitized حساس شدن
sensitises حساس کردن
sensitises حساس شدن
sensitising حساس کردن
sensitized حساس کردن
sensitizes حساس شدن
sensitize حساس شدن
sensitised حساس شدن
sensitised حساس کردن
sensitive zone منطقه حساس
sensitive plant گیاه حساس
sensitize حساس کردن
sensory nerves پیهای حساس
sensitizer حساس کننده
sensitization حساس شدن
sensitization حساس کردن
sensitizing حساس کردن
palpi شاخک حساس
sensitising حساس شدن
sensitizing حساس شدن
vibrissa موی حساس
gleg حساس باهوش
tendering حساس بودن
tenderest حساس بودن
it touched him on the raw بنقطه حساس
keop soo نقاط حساس
key points نقاط حساس
tendered حساس بودن
hyperaesthetic زیاده از حد حساس
jumpy بیقرار حساس
a sensitive subject [topic] موضوعی حساس
elastic supply عرضه حساس
feelingly بطور حساس
sensitively بطور حساس
insensitive غیر حساس
insensitivity غیر حساس
high strung بسیار حساس
tender حساس بودن
stark حساس سفت
starker حساس سفت
kittle هوشیار حساس
starkest حساس سفت
insensible غیر حساس
starkly حساس سفت
key terrain زمین حساس
critical facility تاسیسات حساس
critical item اماد حساس
critical mass توده حساس
perceptive حساس و باهوش
key position شغل حساس
critical position پوزیسیون حساس
hygrosensitive حساس به رطوبت
tentacles موی حساس جانور
sensitivity حساس بودن به چیزی
sensitivities حساس بودن به چیزی
tentacle موی حساس جانور
dipneedle circuit مدار حساس مغناطیسی
pressure sensitive pen قلم حساس به فشار
electrosensitive paper کاغذ حساس الکترونیکی
detecting circuit مدار حساس مین
context sensitive help کمک حساس به قرینه
palpus شاخک حساس سبیل
sentient حساس دستخوش احساسات
laminitis اماس لایههای حساس
touchiest نازک نارنجی حساس
touchy نازک نارنجی حساس
supersensitive فوق العاده حساس
tentacular دارای شاخک حساس
touch sensitive tablet تابلو حساس به تماس
touch panel صفحه حساس به تماس
youch sensitive screen صفحه حساس به تماس
touch sensitive panel صفحه حساس به تماس
touchier نازک نارنجی حساس
key position موضع حساس و مهم
vital points نقاط حساس بدن
tender minded دارای فکر حساس
inelastic demand تقاضای غیر حساس
kyusho نقاط حساس بدن
key terrain features عوارض حساس زمین
susceptible حساس مستعد پذیرش
tentacular شبیه شاخک حساس
soft boiled نیم بند حساس
hypergolic fuel سوخت فوق حساس
pressure sensitive keyboard صفحه کلید حساس به فشار
light sensitive cell سلول حساس در برابر نور
dunnite نوعی ماده منفجر حساس
fluxgate وسیله حساس به مین مغناطیسی
homing mine مین حساس به انعکاس امواج
hypergolic fuel سوخت خیلی حساس به اشتعال
otocyst عضو حساس شنوایی بی مهرگان
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
detector paper کاغذ حساس دستگاه اکتشاف ش م ر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com