English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
To memorize. to learn by heart. حفظ کردن ( بخاطر سپردن )
Other Matches
memorizes بخاطر سپردن
learn by heart بخاطر سپردن
memorising بخاطر سپردن
learn by rote بخاطر سپردن
memorises بخاطر سپردن
memorised بخاطر سپردن
memorise [British] بخاطر سپردن
memorizing بخاطر سپردن
memorized بخاطر سپردن
memorize بخاطر سپردن
To memorize something. To commit somthing to memory. چیزی را بخاطر سپردن
deposits سپردن ذخیره سپردن
deposit سپردن ذخیره سپردن
inhume بخاک سپردن دفن کردن
to act in somebody's name بخاطر کسی عمل کردن
buddy system شناگران بخاطر ایمنی دو نفره کردن
to execute somebody for something کسی را بخاطر چیزی اعدام کردن
take something into account <idiom> بخاطر آوردن وتصمیم گیری کردن
misremember غلط واشتباه بخاطر اوردن فراموش کردن
to report to the police خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
rack one's brains <idiom> سخت فکر کردن یاچیزی را بخاطر آوردن
to boondoggle [American English] پول و وقت تلف کردن [برای پروژه ای با سرمایه دولت بخاطر انگیزه سیاسی]
awarding سپردن
awarded سپردن
entrusts سپردن
consigned سپردن
consign سپردن
to deliver up سپردن
consigning سپردن
awards سپردن
give in charge سپردن
vests سپردن
consigns سپردن
reposit سپردن
confide سپردن
award سپردن
depute سپردن
lodgment سپردن
vest سپردن
committed سپردن
commits سپردن
commit سپردن
to give in charge سپردن
confided سپردن
entrust سپردن
committing سپردن
confides سپردن
entrusting سپردن
learn by heart یاد سپردن
to lay to rest بخاک سپردن
pledges التزام سپردن
lay to rest بخاک سپردن
to put بدایه سپردن
obligate ضامن سپردن
burying بخاک سپردن
pledge التزام سپردن
memorise [British] یاد سپردن
pledged التزام سپردن
buries بخاک سپردن
learn by rote ییاد سپردن
bury بخاک سپردن
consign سپردن چیزی به
put out to nurse بدایه سپردن
memorizing یاد سپردن
to commit to the grave بگور سپردن
entrust بامانت سپردن
to leave word in the house در خانه سپردن
memorise [British] ییاد سپردن
deposits سپردن پس اندازکردن
screw to the memory بذهن سپردن
to put out to nurse بدایه سپردن
inurn بخاک سپردن
learn by heart ییاد سپردن
to laylow بخاک سپردن
deposit سپردن پس اندازکردن
memorized یاد سپردن
entrusting بامانت سپردن
surrenders سپردن رهاکردن
pledging التزام سپردن
consigned سپردن چیزی به
surrendered سپردن رهاکردن
consigning سپردن چیزی به
surrender سپردن رهاکردن
memorised یاد سپردن
memorizes یاد سپردن
memorize یاد سپردن
entrusts بامانت سپردن
memorising یاد سپردن
learn by rote یاد سپردن
memorises یاد سپردن
consigns سپردن چیزی به
TO set the fox to keep the geese . <proverb> گوسفند را به گرگ سپردن .
bail کفالت بامانت سپردن
plow under بخاک سپردن مستولی شدن بر
institutionalization نهادی شدن به پناهگاه سپردن
To abandon oneself to despair. خود رابدست ناامیدی سپردن
turn over <idiom> به کسی برای مراقبت با استفاده سپردن
through بخاطر
in his own name بخاطر خودش
as a consequence <adv.> بخاطر همین
consequently <adv.> بخاطر همین
hence <adv.> بخاطر همین
in this way <adv.> بخاطر همین
pro- برای بخاطر
whereby <adv.> بخاطر همین
thru بخاطر بواسطه
in so far <adv.> بخاطر همین
for good's sake بخاطر خدا
call to mind بخاطر اوردن
to call to remembrance بخاطر اوردن
by implication <adv.> بخاطر همین
pro برای بخاطر
by impl <adv.> بخاطر همین
in this respect <adv.> بخاطر همین
insofar <adv.> بخاطر همین
therefore <adv.> بخاطر همین
in this sense <adv.> بخاطر همین
as a result of this <adv.> بخاطر همین
for that reason <adv.> بخاطر همین
thus [therefore] <adv.> بخاطر همین
as a result <adv.> بخاطر همین
only فقط بخاطر
in consequence <adv.> بخاطر همین
in this manner <adv.> بخاطر همین
to have in remembrance بخاطر داشتن
in this wise <adv.> بخاطر همین
in this vein <adv.> بخاطر همین
for this reason <adv.> بخاطر همین
recognize دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizing دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognises دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
wherefore بچه دلیل بخاطر چه
a guilty conscience [about] وجدان با گناه [بخاطر]
pollution tax مالیات بخاطر الودگی
because of [for] medical reasons بخاطر دلایل پزشکی
wanted [for] [کسی را قانونی] خواستن [بخاطر]
anxiously [about] or [for] <adv.> بطورنگران [مشتاقانه ] [بخاطر] یا [برای]
notation بخاطر سپاری حاشیه نویسی
He helped me for my fathers sake. بخاطر پدرم به من کمک کنید
notations بخاطر سپاری حاشیه نویسی
remembers یاد اوردن بخاطر داشتن
remembered یاد اوردن بخاطر داشتن
remember یاد اوردن بخاطر داشتن
he had need remember بایستی بخاطر داشته باشید
call up شیپور احضار بخاطر اوردن
call-ups شیپور احضار بخاطر اوردن
to fear [for] ترس داشتن [بخاطر یا برای]
call-up شیپور احضار بخاطر اوردن
hold a grudge <idiom> کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
foy سوری که بخاطر مسافرت میدهند
They are famed for their courage. بخاطر شجاعت وجسارتشان شهرت دارند
wooler جانوری که بخاطر پشمش پرورش مییابد
She married for love ,not for money . بخاطر عشق ازدواج کردنه پول
to idulge oneself in drinking بنوشابه خوری افتادن خودرا بباده نوشی سپردن تسلیم خوی میگساری شدن
bailment امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
to be tied up in something دست کسی بند بودن [بخاطر چیزی]
to be out of action [because of injury] غیر فعال شدن [بخاطر آسیب] [ورزش]
to beg of somebody دست به دامن کسی شدن [بخاطر چیزی]
to go and lose بخاطر غفلت از دست دادن [اصطلاح روزمره]
to send things flying [بخاطر ضربه] به اطراف در هوا پراکنده شدن
to beg somebody for something دست به دامن کسی شدن [بخاطر چیزی]
Don't get annoyed at this! بخاطر این دلخور نشو ! [اوقاتت تلخ نشود!]
let point امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
set down معلق ساختن سوارکار یا راننده ارابه بخاطر خطا
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] نگران بودن ا [صطلاح روزمره]
to lose sleep over something [someone] <idiom> بخاطر چیزی [کسی] دلواپس بودن [صطلاح روزمره]
Many thanks for the sympathy shown to us [on the passing of our father] . خیلی سپاسگذارم برای همدردی شما [بخاطر فوت پدرمان] .
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
He was killed when his parachute malfunctioned. بخاطر اینکه چترش کار نکرد [عیب فنی داشت] او [مرد] کشته شد.
latchkey kid [colloquial] [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
I worked ten hours a day this week and my boss bit my head off for not doing my share of the work! من این هفته روزی ده ساعت کار کردم، اما رئیسم بخاطر کم کاری توبیخم کرد!
latchkey child [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
neural network سیستمی که برنامه هوش مصنوعی را اجرا میکند و نحوه کار مغز و یادگیری و به خاطر سپردن آنرا شبیه سازی میکند
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
For Gods sake!For heavens sake. بخاطر خدا ( برای خاطر خدا )
lool لول [تارهای نامتقارن] [این حالت بخاطر قرار گرفتن پود بین تارها بوجود آمده و در حقیقت نشان دهنده اختلاف سطح تارها با یکدیگر است.]
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
it has escaped my remembrance در یاد ندارم بخاطر ندارم
geometric design طرح هندسی [این طرح در ابتدا بخاطر ذهنی بافی و سهولت بیشتر در بافت، بین عشایر و روستاها شهرت یافت. ولی امروزه هم به صورت ساده گذشته و هم بصورت پیچیده بین بافندگان استفاده می شود.]
autotelic هنر بخاطر هنر
grinning [cornrowing] [راه راه شدن پرزها بخاطر رفت و شد زیاد روی فرش که پرزها بصورت شیارهای باریک در جهت عمود با ترافیک روی فرش قرار می گیرند.]
corn-rowing [grinning] راه راه شدن پرزها بخاطر رفت و شد زیاد روی فرش که پرزها بصورت شیارهای باریک در جهت عمود با ترافیک روی فرش قرار می گیرند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com