English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
inrush حمله بدرون ازدحام سوی درون
Other Matches
intercoastal رفت و امد داخل مملکتی درون ساحلی درون مرزی
inwards or inward بدرون
in and in رو بدرون
aduncate بدرون کج شدن
adduct بدرون کشیدن
aduncous بدرون کج شده
incurved بدرون کج شده
introversive بدرون کشنده
introversion بدرون کشیدگی
introvertive بدرون کشنده
inpour بدرون ریختن
introversion توجه بدرون
entropion برگشتگی پلک بدرون چشم
indrawn جذب شده بدرون محتاط
exoterical خارجی جهری بدرون راه نیافته
to bow in or out با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
hysterics حمله خنده غیر قابل کنترل حمله گریه
velimirovic attack حمله ولیمیروویچ در حمله سوزین از دفاع سیسیلی شطرنج
inturn بدرون یکجور رقص گذاردن پادرمیان رانهای حریف
counter riposte حمله شمشیرباز پس از دفع حمله متقابل حریف
vortex breakdown/brust جدایی ناگهانی جریانهای حلقوی از لبه حمله بالهای دلتا در زاویه حمله معین که واماندگی این نوع بالها رانشان میدهد
rio treaty اکوادور ونیکاراگوئه به سال 7491 که به موجب ان در صورت حمله به یک از کشورهای امریکایی همه کشورهای دیگر حق حمله مسلحانه را دارند
hysterogenic حمله تشنجی شبیه حمله
ond shot بیک حمله دریک حمله
hysteroid حمله تشنجی شبیه حمله
crowds ازدحام
crowd ازدحام
thronged ازدحام
drove ازدحام
swarm ازدحام
hosting ازدحام
hurtles ازدحام
hurtled ازدحام
rabblement ازدحام
congestion ازدحام
thronging ازدحام
hurtle ازدحام
hosted ازدحام
host ازدحام
hosts ازدحام
press ازدحام
presses ازدحام
throngs ازدحام
hurtling ازدحام
to-do ازدحام
swarmed ازدحام
to do ازدحام
throng ازدحام
droves ازدحام
hoi polloi ازدحام
swarms ازدحام
crowding ازدحام
flocking ازدحام کردن
ochlophobia ازدحام هراسی
flocked ازدحام کردن
swarmed ازدحام کردن
knotted ازدحام کرده
swarm ازدحام کردن
turn out اجتماع ازدحام
flocks ازدحام کردن
congestion ازدحام انبوهی
flock ازدحام کردن
swarms ازدحام کردن
overcrowd ازدحام کردن
rushing ازدحام مردم
rushed ازدحام مردم
rush ازدحام مردم
scrouge ازدحام کردن
sserry ازدحام کردن
in line processing پردازش درون برنامهای پردازش درون خطی
crowds ازدحام کردن چپیدن
mobbing غوغا ازدحام کردن
throng هجوم ازدحام کردن
thronged هجوم ازدحام کردن
mobbed غوغا ازدحام کردن
thronging هجوم ازدحام کردن
mob غوغا ازدحام کردن
mobs غوغا ازدحام کردن
crowd ازدحام کردن چپیدن
presses ازدحام کردن اتوزدن
press ازدحام کردن اتوزدن
throngs هجوم ازدحام کردن
delay line storage یک دستگاه ذخیره که شامل یک خط تاخیری و وسیلهای برای درج مجدد اطلاعات بدرون خط تاخیری میباشد
huddling ازدحام اجتماع افراد یک تیم
to mob somebody [something] بر سر کسی [چیزی] ازدحام کردن
huddle ازدحام اجتماع افراد یک تیم
huddled ازدحام اجتماع افراد یک تیم
huddles ازدحام اجتماع افراد یک تیم
rabble توده طبقات پست ازدحام
huddles ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddle ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddling ناقص انجام دادن ازدحام کردن
huddled ناقص انجام دادن ازدحام کردن
front line خط حمله خط حمله یادفاع
target date زمان حمله به هدف یا تاریخ حمله به هدف
post attack بعد از اجرای حمله یا تک وقایع بعد از اجرای حمله
inbound به درون
inward درون
inhaul line درون کش
reentrant درون رو
inside درون
abintra از درون
in the recesses of the heart در درون دل
internally از درون
interior درون
ben درون
inly از درون
core درون
endogenous درون زا
endocarp درون بر
cores درون
interiorly از درون
insides درون
interiors درون
endocrine درون ریز
entotic درون گوشی
entoptic درون چشمی
endosmose درون راند
endophagous درون خوار
entoderm درون پوست
endoplasm درون مایه
intrafusal درون دوکی
endozoic درون جانوری
endopsychic درون روانی
endoscope درون بین
online درون خطی
insight درون بینی
intraindividual درون فردی
intradermal درون پوستی
intracranial درون جمجمهای
intracellular درون یاختهای
entrance درون رفت
entranced درون رفت
entrances درون رفت
entrancing درون رفت
interstitial درون شبکهای
insalivate درون یورش
inrush درون یورش
inpouring بسوی درون
inner directed درون وابسته
inlier درون هشته
on line درون خطی
ingression درون روی
intrapersonal درون فردی
intramolecular درون ذرهای
insights درون بینی
located inside در درون قرارگرفته
assimilation درون سازی
idiotropic درون نگر
inwards or inward سوی درون
introversion درون گرایی
intradermic درون پوستی
introjection درون فکنی
introflexion سوی درون
intrauterine درون رحمی
intrastate درون کشوری
intrastate درون ایالتی
intrapsychic درون روانی
intramuscular درون عضلانی
intramuscular درون ماهیچهای
intramolecular درون مولکولی
influent درون ریز
endomorph درون دگرگون
intravenous درون وریدی
underground water اب درون زمین
input درون داد
input درون گذاشت
endoderm درون پوست
innate درون زاد
endocrinology درون ریزشناسی
introspection درون گرایی
introspection درون نگری
self reflection درون اندیشی
inborn درون زاد
introverts درون گرا
retropulsion درون ریزی
talent درون داشت
inbuilt درون بافته
pronation درون گرداندن
emigration درون کوچکی
subjectivism درون گرایی
inputted درون گذاشت
talents درون داشت
intravenously درون وریدی
endogamous درون همسری
transcrystalline درون بلورهای
talented درون داشت
inbreeding درون همسری
interpolations درون گیری
interpolations درون یابی
interpolation درون گیری
interpolation درون یابی
endogamy درون همسری
inputted درون داد
endocardium درون شامه دل
endothelium درون پوش
autochthonous درون خیز
feed درون گذاشت
feeds درون گذاشت
introspective درون نگر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com