Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English
Persian
to p off an awkward situation
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
Other Matches
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
falloff
متوجه بودن منحرف شدن
deflector
صفحه تیغه یا وسیله دیگری برای منحرف کردن یک جریان یا حرکت
I simply cant concentrate.
حواس ندارم ( حواس برایم نمانده )
subrogate
بجای دیگری تعهداتی بعهده گرفتن جانشین دیگری کردن
recode
کد کردن برنامهای که برای سیستم دیگری کد شده باشد , به طوری که دیگری هم کار کند
to pass one's word for another
از طرف دیگری قول دادن ضمانت دیگری را کردن
piracy
چاپ کردن تالیف دیگری بدون اجازه تقلید غیر قانونی اثر دیگری privateer
retrain
ایجاد مجدد اتصال با کیفیت باتری وقتی که کیفیت خط خیلی بد باشد
garbage
اصط لاحی که در آن دقت و کیفیت اطلاع خروجی بستگی به کیفیت ورودی دارد
gigo
اصط لاحی که بیان میکند دقت و کیفیت اطلاع خروجی بستگی به کیفیت ورودی دارد
deviating
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviates
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviate
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
deviated
منحرف شدن منحرف ساختن انحراف
distract
گیج کردن حواس دشمن را پرت کردن
distracts
گیج کردن حواس دشمن را پرت کردن
lends
متوجه کردن
to waken
متوجه کردن
lend
متوجه کردن
point
به سمت متوجه کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
to listen with rapt attention
با مجذوبیت تمام گوش کردن با ششدانگ حواس وغیره
spinwriter
چاپگر کامپیوتر با کیفیت بالا نوع خاصی از چاپگرکامپیوتری با کیفیت بالا
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
diverts
متوجه کردن معطوف داشتن
animadvert
اعتراض کردن متوجه شدن
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice .
کسی را متوجه چیزی کردن
diverted
متوجه کردن معطوف داشتن
divert
متوجه کردن معطوف داشتن
to pull any one by the sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one's sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
hansardize
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
letter quality printer
چاپگر با کیفیت حروف خوب چاپگر با کیفیت عالی
bend
منحرف کردن
diverted
منحرف کردن
pervert
منحرف کردن
call off
منحرف کردن
swerve
منحرف کردن
divert
منحرف کردن
averting
منحرف کردن
intervert
منحرف کردن
swerves
منحرف کردن
swerving
منحرف کردن
swerved
منحرف کردن
diverts
منحرف کردن
deflects
منحرف کردن
averted
منحرف کردن
avert
منحرف کردن
deflecting
منحرف کردن
averts
منحرف کردن
wring
منحرف کردن
deflect
منحرف کردن
wrings
منحرف کردن
perverting
منحرف کردن
deflected
منحرف کردن
wringing
منحرف کردن
perverts
منحرف کردن
draw off
منحرف کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to call off
منحرف یامنصرف کردن
to divert
[British E]
/ detour
[American E]
[the]
traffic
منحرف کردن ترافیک
to put off the scent
ازجاده منحرف کردن
skews
منحرف کج نگاه کردن
distract
منحرف کردن توجه
detour
خط سیر را منحرف کردن
detours
خط سیر را منحرف کردن
distracts
منحرف کردن توجه
antevert
به جلو منحرف کردن
skewing
منحرف کج نگاه کردن
skew
منحرف کج نگاه کردن
to fly off
شورش کردن طغیان کردن منحرف شدن
warped
منحرف کردن تاب برداشتن
warps
منحرف کردن تاب برداشتن
warp
منحرف کردن تاب برداشتن
warps
تاب دار کردن منحرف کردن
warped
تاب دار کردن منحرف کردن
warp
تاب دار کردن منحرف کردن
quality control tests
ازمایش کنترل کیفیت بازرسی کنترل کیفیت
letters
نوشته ارسالی از کسی به دیگری یا از کامپیوتر به دیگری برای اطلاع رسانی یا ارسال دستور یا..
letter
نوشته ارسالی از کسی به دیگری یا از کامپیوتر به دیگری برای اطلاع رسانی یا ارسال دستور یا..
angle block
سد راه شدن از کنار برای منحرف کردن حریف
deflecting
منحرف کردن منکسر کردن
deflect
منحرف کردن منکسر کردن
deflected
منحرف کردن منکسر کردن
alienating
بیگانه کردن منحرف کردن
alienates
بیگانه کردن منحرف کردن
deflects
منحرف کردن منکسر کردن
alienate
بیگانه کردن منحرف کردن
swerves
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerve
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerving
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
swerved
عدول کردن منحرف کردن کج کردن
personate
خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
distracts
حواس
distract
حواس
abstractedly
با تفرقه حواس
sensed
حواس پنجگانه
mental defectives
اختلال حواس
wackiness
حواس پرتی
the five senses
حواس پنجگانه
distraction
حواس پرتی
collectedness
جمعی حواس
distractions
حواس پرتی
distraught
پریشان حواس
senses
حواس پنجگانه
wackier
حواس پرت
attentions
خاطر حواس
aprosexia
تفرقه حواس
attention
خاطر حواس
whackiest
حواس پرت
absentminded
حواس پرت
whackier
حواس پرت
wacky
حواس پرت
preoccupied
پریشان حواس
wackiest
حواس پرت
absent minded
حواس پرت
abstractedness
تفرقه حواس
preoccupiedly
با حواس پریشان
sense
حواس پنجگانه
sensuousness
وابستگی به حواس
absent-minded
حواس پرت
absent-mindedly
حواس پرت
wool-gathering
حواس پرتی
subtraction
کم کردن یک عدد از دیگری
personify
رل دیگری بازی کردن
personified
رل دیگری بازی کردن
personifying
رل دیگری بازی کردن
personifies
رل دیگری بازی کردن
sensuously
وابسته به حواس یااحساسات
off-putting
حواس پرت کننده
light-headed
گیج حواس پرت
featherhead
شخص پریشان حواس
light headed
گیج حواس پرت
supersensible
ماوراء عالم حواس
wool gather
حواس پرت بودن
sensorium
مرکز حواس اعضای حس
collected
دارای حواس جمع
to space out
پرت شدن حواس
nitwits
ادم پریشان حواس
sensuous
وابسته به حواس یااحساسات
nitwit
ادم پریشان حواس
dysaesthesia
اختلال حواس جسمانی
haptics
علم حواس پوستی
rephrases
به طرز دیگری بیان کردن
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
to t.
بحقوق دیگری تجاوز کردن
rephrasing
به طرز دیگری بیان کردن
to transubstantiate
به جسم دیگری تبدیل کردن
interrupting
حرف دیگری را قطع کردن
interrupt
حرف دیگری را قطع کردن
impersonation
نقش دیگری رابازی کردن
transubstantiate
بجسم دیگری تبدیل کردن
rephrase
به طرز دیگری بیان کردن
passing off
به اسم دیگری معامله کردن
interrupts
حرف دیگری را قطع کردن
rephrased
به طرز دیگری بیان کردن
reword
باواژههای دیگری بیان کردن
self collected
دارای کف نفس حواس جمع
preoccupiedly
با داشتن حواس در جای دیگر
featherhead
ادم حواس پرت سبکسر
woolly headed
مغشوش گیج و حواس پرت
to turn round
برگشتن عقاید دیگری پیدا کردن
converting
معکوس کردن بکیش دیگری اوردن
to exchange something
[for something]
مبادله کردن
[چیزی را با چیز دیگری]
converts
معکوس کردن بکیش دیگری اوردن
convert
معکوس کردن بکیش دیگری اوردن
to exchange something
[for something]
معاوضه کردن
[چیزی را با چیز دیگری]
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
converted
معکوس کردن بکیش دیگری اوردن
featherbrain
ادم حواس پرت پریشان خیال
have eyes only for
<idiom>
همه حواس وتوجه را به چیزی دادن
overlapped
سیستم تولید چاپ با کیفیت بهتر از چاپگر matrix-dot با جایگزین کردن خط حروف و تغییر مکان به آرامی به طوری که نقاط کمتر به نظر بیایند.
overlap
سیستم تولید چاپ با کیفیت بهتر از چاپگر matrix-dot با جایگزین کردن خط حروف و تغییر مکان به آرامی به طوری که نقاط کمتر به نظر بیایند.
overlaps
سیستم تولید چاپ با کیفیت بهتر از چاپگر matrix-dot با جایگزین کردن خط حروف و تغییر مکان به آرامی به طوری که نقاط کمتر به نظر بیایند.
to shift off responsibility
مسئولیت را ازخودسلب کردن وبدوش دیگری گذاردن
pirating
از تالیف دیگری استفاده غیر قانونی کردن
pirates
از تالیف دیگری استفاده غیر قانونی کردن
pirated
از تالیف دیگری استفاده غیر قانونی کردن
personation
خود را به جای دیگری معرفی کردن یا جا زدن
pirate
از تالیف دیگری استفاده غیر قانونی کردن
tenty
متوجه
on ones guard
متوجه
attentive
متوجه
regardful
متوجه
overhanging
متوجه
heedful
متوجه
advertent
متوجه
to provide interpretation
[for somebody]
[from/into a language]
ترجمه شفاهی کردن
[برای کسی]
[از یک زبان به دیگری]
to act as interpreter
[for somebody]
[from/into a language]
ترجمه شفاهی کردن
[برای کسی]
[از یک زبان به دیگری]
to interpret
[for somebody]
[from/into a language]
ترجمه شفاهی کردن
[برای کسی]
[از یک زبان به دیگری]
theocentric
متوجه بخدا
see-through
متوجه شدن
see through
متوجه شدن
finical
متوجه جزئیات
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com