English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
d. judgment حکم صریح یا روشن
Other Matches
illumination by diffusion روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylit روز روشن روشن کردن
illuminati روشن ضمیران روشن فکران
daylight روز روشن روشن کردن
half tone screen صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
clearer صریح
expressed صریح
explicit صریح
categorical صریح
clear صریح
clearest صریح
cleaners صریح
sharp cut صریح
abstract صریح
expressing صریح
clears صریح
abstracts صریح
perspicuous صریح
expresses صریح
clean-cut صریح
abstracting صریح
opens صریح
clean cut صریح
definitive صریح
specifics صریح
specific صریح
clear-cut صریح
four-square صریح
uninhibited صریح
clear cut صریح
express صریح
opened صریح
open صریح
straightest رک صریح
straighter رک صریح
straight رک صریح
franking صریح نیرومند
expresses سریع صریح
frank صریح نیرومند
four-square به طور صریح
expressed سریع صریح
immediate mode commands فرامین مد صریح
express سریع صریح
explicit address آدرس صریح
expressing سریع صریح
noncommittal غیر صریح
franked صریح نیرومند
direct object مفعول صریح
avowals افهار صریح
avowal افهار صریح
stricter نص صریح محکم
imprecise غیر صریح
franks صریح نیرومند
strict نص صریح محکم
frankest صریح نیرومند
franker صریح نیرومند
strictest نص صریح محکم
precise صریح دقیق
express term شرط صریح
express acceptance قبول صریح
express warranty ضمانت صریح
clears صاف صریح
explicit address نشانی صریح
inexplicit غیر صریح
clear صاف صریح
punctual نیشدار صریح
hypallage قلب صریح
immediate address آدرس صریح
immediate access دستیابی صریح
clearest صاف صریح
denotation معنای صریح
clearer صاف صریح
indefinite غیر صریح
vignetting سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
cold turkey به طور صریح و بیپرده
unequivocal صریح اشتباه نشدنی
unequivocally صریح اشتباه نشدنی
definite تصریح شده صریح
unintelligible پیچیده غیر صریح
expressing دلالت کردن بر فهماندن صریح
express دلالت کردن بر فهماندن صریح
expressed دلالت کردن بر فهماندن صریح
expresses دلالت کردن بر فهماندن صریح
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flares گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
overt collusion تبانی چند شرکت برای کنترل بازار با موافقت صریح یکدیگر
explained روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining روشن کردن باتوضیح روشن کردن
dedications در CL ممکن است این تاسیس به وسیله فعل صریح و رسمی مالک ایجادشود و یا به موجب قانون از برخی از افعال مالک
dedication در CL ممکن است این تاسیس به وسیله فعل صریح و رسمی مالک ایجادشود و یا به موجب قانون از برخی از افعال مالک
sunnier روشن
furbisher روشن گر
diaphanous روشن
sunny روشن
on/off روشن
clear-cut روشن
sunniest روشن
unequivocally روشن
eidetic روشن
fogless روشن
lucid روشن
unequivocal روشن
on روشن
moonlit روشن
cloudless روشن
legible روشن
shrillest روشن
shriller روشن
alights روشن
nitid روشن
alighted روشن
alight روشن
litten روشن
perspicuous روشن
elucidate روشن
elucidated روشن
clear cut روشن
alighting روشن
eyebright روشن
in a good light روشن
vivid روشن
elucidating روشن
elucidates روشن
shrill روشن
sharp cut روشن
luculent روشن
lightest روشن
cleaners روشن
transparent روشن
brighter روشن
brightest روشن
distinct <adj.> روشن
transparently روشن
expressing روشن
explicit روشن
clearest روشن
clearer روشن
clean-cut روشن
clean cut روشن
clear روشن
clears روشن
explicit <adj.> روشن
notable <adj.> روشن
setting up روشن
light روشن
sets روشن
lighted روشن
express روشن
expressed روشن
set روشن
expresses روشن
definite روشن
bright روشن
perspicuous <adj.> روشن
clearest روشن زدودن
brightens روشن کردن
elucidates روشن کردن
vividly بطور روشن
elucidated روشن کردن
elucidating روشن کردن
clearest : روشن کردن
enlighten روشن فکرکردن
brightly بطور روشن
enlightening روشن فکرکردن
jacinthe نارنجی روشن
irradiative روشن سازنده
mauve ارغوانی روشن
keen sighted روشن بین
enlightens روشن فکرکردن
kindles روشن شدن
kindled روشن شدن
kindle روشن شدن
igniting روشن کردن
ignites روشن کردن
lucent روشن وشفاف
ignite روشن کردن
clears : روشن کردن
lumine روشن کردن
brighten روشن کردن
clears روشن زدودن
light and shade سایه روشن
lightish نسبتا روشن
lightsome سبک روشن
lightsome برنگ روشن
brightening روشن کردن
brightened روشن کردن
ignited روشن کردن
haze روشن نبودن مه
Paleblue <adj.> <noun> آبی روشن
eidetic memory یاد روشن
luminary جسم روشن
luminaries جسم روشن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com