English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
amativeness خاطر خواهی
Other Matches
Take it or leave it. می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه !
You can rest assured. خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
toxicomania سم خواهی
electron affinity الکترون خواهی
ephebophilia جوان خواهی
estrus گشن خواهی
homoerotism همجنس خواهی
willy-nilly خواهی نخواهی
nosophilia بیماری خواهی
illy ازروی بد خواهی
willy nilly خواهی نخواهی
coprophilia مدفوع خواهی
blackmail باج خواهی
inversions همجنس خواهی
inversion همجنس خواهی
blackmailed باج خواهی
blackmailing باج خواهی
blackmails باج خواهی
homosexuality همجنس خواهی
amende honorable پوزش خواهی
benevolence نیک خواهی
benevolence خیر خواهی
zeal خیر خواهی
oestrus گشن خواهی
progressiveness ترقی خواهی
zoophily حیوان خواهی
thou wilt go خواهی رفت
thou shalt go خواهی رفت
thanatomania مرگ خواهی
Why dont you leave me alone? از جان من چه می خواهی ؟
sapphism همجنس خواهی
zoophilia حیوان خواهی
hebephilia نوجوان خواهی
zealotry هوا خواهی
will to power قدرت خواهی
uranism همجنس خواهی
progressivism ترقی خواهی
abundancy motive انگیزه فزون خواهی
overt homosexuality همجنس خواهی اشکار
supercilious از روی خود خواهی
What the hell do you want? چه زهر ماری می خواهی ؟
Why do you want to know ? dont be nosy. می خواهی چه؟کنی بدانی ؟
urning در همجنس خواهی مردان
apologise عذر خواهی کردن
public spiritedness خیر خواهی مردم
latent homosexuality همجنس خواهی نهفته
royalistic مبنی برسلطنت خواهی
sapphism همجنس خواهی زنان
hypersexuality فزون خواهی جنسی
Do you want some more food ? بازهم غذا می خواهی ؟
to offer an apology عذر خواهی کردن
crystal growth affinity رشد خواهی بلور
tribadism همجنس خواهی فاعلی
Pick, what you like [want] ! هر کدام را می خواهی بردار!
appealable قابل پژوهش خواهی
apologized عذر خواهی کردن
apologizing عذر خواهی کردن
apologizes عذر خواهی کردن
polled نظر خواهی کردن
apologize عذر خواهی کردن
apologising عذر خواهی کردن
apologises عذر خواهی کردن
apologised عذر خواهی کردن
liberalism اصول ازادی خواهی
poll نظر خواهی کردن
polls نظر خواهی کردن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
generosity خیر خواهی گشاده دستی
faute de mieux همجنس خواهی ناشی ازمحرومیت
Having hardly arrived you want to. . . هنوز از راه نرسیدی می خواهی ...
Do you want to have your fortune told? می خواهی برایت فال بگیرم ؟
She is hopping mad . چرا می خواهی لجت را سر من در آوری ؟
When in Rome, do as the Romans do! <proverb> خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.
You seem to expect something for good measure ! مثل اینکه حالاناز شست هم می خواهی !
Where do you want to go this time of night ? این وقت شب کجا می خواهی بروی ؟
public spiritedly ازلحاظ خیر خواهی مردم میهن پرستانه
You wI'll benefit by this book . از خواندن این کتاب فایده خواهی برد
public spirit خیر خواهی برای مردم میهن پرستی
If you want to sell your car , I am your man . اگر می خواهی اتوموبیلت را بفروش من مرد خریدم
nothing serves to but apology هیچ چیز جز عذر خواهی بدردنمیخوردیا سودمند نیست
radicalism روش فکری مبنی بر اصلاح طلبی و تحول خواهی
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
behalf خاطر
Due to به خاطر
sake خاطر
for the love of به خاطر,
minding خاطر
on account of somebody [something] به خاطر
remembrance خاطر
minds خاطر
for his sake به خاطر او
mind خاطر
sure خاطر جمع
uneasiness خاطر تشویش
to escape one's memory از خاطر رفتن
spontaneous generation بطیب خاطر
ex officio به خاطر شغل
attentions خاطر حواس
tranquillity اسایش خاطر
despondent <adj.> افسرده خاطر
attention خاطر حواس
security اسایش خاطر
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
gladly با مسرت خاطر
tranquility اسایش خاطر
downhearted <adj.> افسرده خاطر
self gratification ترضیه خاطر
in service به خاطر خدمت
solace تسلیت خاطر
umbrageous رنجیده خاطر
leisurely بافراغت خاطر
surer خاطر جمع
surest خاطر جمع
for his sake برای خاطر او
gladness مسرت خاطر
free will طیب خاطر
in view of <idiom> به خاطر اینکه
peace of mind اسودگی خاطر
lacerated خاطر ازرده
depressed <adj.> افسرده خاطر
of ones own accord بطیب خاطر
point خاطر نشان کردن
for a song <idiom> به خاطر پول کمی
for security reasons به خاطر دلایل امنیتی
for reasons of safety به خاطر دلایل امنیتی
For your sake . محض خاطر شما
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake . محض خاطر خدا
take it out on <idiom> بی محلی به خاطر عصبانیت
relief ترمیم اسایش خاطر
certes خاطر جمعی تحقیق
to impress on the mind خاطر نشان کردن
stamp on the mind خاطر نشان کردن
accords دلخواه طیب خاطر
inorder to به خاطر اینکه برای
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
in the interests of truth برای خاطر راستی
for pity's sake برای خاطر خدا
for ones own hand به خاطر خود شخص
for nothing برای خاطر هیچ
for mercy sake برای خاطر خدا
for god's sake برای خاطر خدا
depend upon it خاطر جمع باشید
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
nuisances مایه تصدیع خاطر
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
for a mere nothing برای خاطر هیچ
to feel sure خاطر جمع بودن
accord دلخواه طیب خاطر
accorded دلخواه طیب خاطر
nuisance مایه تصدیع خاطر
I have to study من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
to call somebody to [for] something پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
that is why به خاطر این است که چرا
pursuit of happiness به دنبال رضایت خاطر [خرسندی]
moue شکلک [به خاطر قهر بودن]
gob [British E] شکلک [به خاطر قهر بودن]
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
trap شکلک [به خاطر قهر بودن]
pout شکلک [به خاطر قهر بودن]
come into one's own <idiom> به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
ex gratia به خاطر میل یا علاقهی شخصی
take to task <idiom> به خاطر اشتباه سرزنش شدن
secure بی خطر خاطر جمع مطمئن
unspontaneous بدون طیب خاطر زورکی
troubler موجب تصدیع خاطر مزاحمت
solatium غرامت برای ترضیه خاطر
heart sease اسایش قلب اسودگی خاطر
composedly به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
fixations خیره شدگی تعلق خاطر
secures بی خطر خاطر جمع مطمئن
fixation خیره شدگی تعلق خاطر
i do it in your interest به خاطر شما این کار رامیکنم
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
you must w the signal ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
carded for record معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
We were all so anxious about you. ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
He seems to have a lot of confidence. خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
Peeping Toms نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
Peeping Tom نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
sue somebody for damages کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
guerillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
de minimis exception به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
i did it only for your sake برای خاطر شما این کار راکردم و بس
guerrilla جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
to languish فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
He did it for the sake of his family . محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
to languish هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to pull [British E] / make [American E] a face شکلک در آوردن [به خاطر قهر بودن] [اصطلاح روزمره]
recognises دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
recognising دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizing دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
throw the baby out with the bathwater <idiom> (تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com