English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (36 milliseconds)
English Persian
point خاطر نشان کردن
stamp on the mind خاطر نشان کردن
to impress on the mind خاطر نشان کردن
to stamp on the mind خاطر نشان کردن
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
Other Matches
You can rest assured. خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
marks نشان کردن نشان
mark نشان کردن نشان
puncuation نشان گذاری نقطه و نشان هایی که برای بخش ها بکار میرود
garter عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب
garters عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب
discretionary خط پیوندی که نشان دهنده قط ع شدن کلمه در آخر خط است ولی در حالت معمولی نشان داده نمیشود
silver star نشان ستاره نقره یا عالیترین نشان خدمتی
scarry دارای نشان داغ یا نشان جراحت وزخم
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
ear mark نشان کردن
to draw a beads on نشان کردن
sight نشان کردن
to take a نشان کردن
sights نشان کردن
symbolises نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolised نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolising نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolize نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolized نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolizes نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
symbolizing نشان پردازی کردن نماپردازی کردن
asterisks با ستاره نشان کردن
to have a shy at باسنگ نشان کردن
traced رد یابی کردن نشان
trace رد یابی کردن نشان
asterisk با ستاره نشان کردن
to sight gun نشان کردن اسلحه
traces رد یابی کردن نشان
inlay گوهر نشان کردن
inlays گوهر نشان کردن
daggers خنجر نشان کردن
to aim ones gun at باتفنگ نشان کردن
inlaying گوهر نشان کردن
dagger خنجر نشان کردن
represented بیان کردن نشان دادن
project فاهر کردن نشان دادن
projects فاهر کردن نشان دادن
represents بیان کردن نشان دادن
earmark نشان کردن اختصاص دادن
earmarks نشان کردن اختصاص دادن
displaying نشان دادن ابراز کردن
to set out نشان دادن تعیین کردن
suspension ribbon لنت اویزان کردن نشان
projected فاهر کردن نشان دادن
displays نشان دادن ابراز کردن
displayed نشان دادن ابراز کردن
sights دید زدن نشان کردن
display نشان دادن ابراز کردن
sight دید زدن نشان کردن
represent بیان کردن نشان دادن
marking نشان دار سازی نشان
markings نشان دار سازی نشان
poniter نشان دهنده نشان گیرنده
mind خاطر
Due to به خاطر
remembrance خاطر
behalf خاطر
on account of somebody [something] به خاطر
minds خاطر
minding خاطر
for the love of به خاطر,
sake خاطر
for his sake به خاطر او
flag یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flags یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
punctuating نشان گذاری کردن نقطه دار
punctuate نشان گذاری کردن نقطه دار
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
belies خیانت کردن به عوضی نشان دادن
featuring نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
features نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
simulate تقلید نشان دادن وانمود کردن
belied خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belying خیانت کردن به عوضی نشان دادن
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
brazen بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
stamps نشان دار کردن کلیشه زدن
belie خیانت کردن به عوضی نشان دادن
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
punctuates نشان گذاری کردن نقطه دار
punctuated نشان گذاری کردن نقطه دار
brazenly بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
damaskeen ابدارکردن زرنشان یاسیم نشان کردن
stamp نشان دار کردن کلیشه زدن
simulating تقلید نشان دادن وانمود کردن
featured نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
to give publicity to بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
simulates تقلید نشان دادن وانمود کردن
feature نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
umbrageous رنجیده خاطر
tranquillity اسایش خاطر
uneasiness خاطر تشویش
gladly با مسرت خاطر
attention خاطر حواس
attentions خاطر حواس
free will طیب خاطر
in service به خاطر خدمت
lacerated خاطر ازرده
spontaneous generation بطیب خاطر
tranquility اسایش خاطر
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
security اسایش خاطر
surest خاطر جمع
peace of mind اسودگی خاطر
amativeness خاطر خواهی
downhearted <adj.> افسرده خاطر
depressed <adj.> افسرده خاطر
sure خاطر جمع
ex officio به خاطر شغل
of ones own accord بطیب خاطر
gladness مسرت خاطر
self gratification ترضیه خاطر
surer خاطر جمع
despondent <adj.> افسرده خاطر
in view of <idiom> به خاطر اینکه
solace تسلیت خاطر
to escape one's memory از خاطر رفتن
leisurely بافراغت خاطر
for his sake برای خاطر او
referred اشاره کردن نشان کردن
refer اشاره کردن نشان کردن
highlighting نشان کردن پررنگ کردن
refers اشاره کردن نشان کردن
cerebrate فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
milestone بامیل خود شمار نشان گذاری کردن
milestones بامیل خود شمار نشان گذاری کردن
gems سنگ گران بها جواهر نشان کردن
gem سنگ گران بها جواهر نشان کردن
for ones own hand به خاطر خود شخص
for pity's sake برای خاطر خدا
nuisance مایه تصدیع خاطر
depend upon it خاطر جمع باشید
to feel sure خاطر جمع بودن
in the interests of truth برای خاطر راستی
for mercy sake برای خاطر خدا
for a song <idiom> به خاطر پول کمی
for god's sake برای خاطر خدا
for a mere nothing برای خاطر هیچ
nuisances مایه تصدیع خاطر
for nothing برای خاطر هیچ
inorder to به خاطر اینکه برای
for reasons of safety به خاطر دلایل امنیتی
accords دلخواه طیب خاطر
spontaneously به طیب خاطر بی اختیار
for security reasons به خاطر دلایل امنیتی
accorded دلخواه طیب خاطر
accord دلخواه طیب خاطر
put one's finger on something <idiom> کاملابه خاطر آوردن
certes خاطر جمعی تحقیق
relief ترمیم اسایش خاطر
For your sake . محض خاطر شما
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake . محض خاطر خدا
take it out on <idiom> بی محلی به خاطر عصبانیت
conceals پنهان کردن یا نشان ندادن اطلاعات یا گرافیک به کاربر
conceal پنهان کردن یا نشان ندادن اطلاعات یا گرافیک به کاربر
to check off رسیدگی کردن ودرصورت درستی باخط نشان گذاردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
come into one's own <idiom> به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
secure بی خطر خاطر جمع مطمئن
secures بی خطر خاطر جمع مطمئن
fixation خیره شدگی تعلق خاطر
fixations خیره شدگی تعلق خاطر
solatium غرامت برای ترضیه خاطر
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
ex gratia به خاطر میل یا علاقهی شخصی
I have to study من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
troubler موجب تصدیع خاطر مزاحمت
unspontaneous بدون طیب خاطر زورکی
ring a bell <idiom> یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
take to task <idiom> به خاطر اشتباه سرزنش شدن
pursuit of happiness به دنبال رضایت خاطر [خرسندی]
heart sease اسایش قلب اسودگی خاطر
to call somebody to [for] something پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
gob [British E] شکلک [به خاطر قهر بودن]
that is why به خاطر این است که چرا
composedly به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
moue شکلک [به خاطر قهر بودن]
trap شکلک [به خاطر قهر بودن]
pout شکلک [به خاطر قهر بودن]
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
We were all so anxious about you. ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
i do it in your interest به خاطر شما این کار رامیکنم
carded for record معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
you must w the signal ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
guerrilla جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerrillas جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
unprompted ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
He did it for the sake of his family . محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
He seems to have a lot of confidence. خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
de minimis exception به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com