Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English
Persian
disgorge
خالی کردن ریختن
disgorged
خالی کردن ریختن
disgorges
خالی کردن ریختن
disgorging
خالی کردن ریختن
Other Matches
blank
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blankest
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
To collude with someone . to be in league with someone.
با کسی روی هم ریختن (تبانی کردن ؟ساخت وپاخت کردن )
founds
تاسیس کردن ریختن
found
تاسیس کردن ریختن
vint
درست کردن یا ریختن
vacancies
محل خالی جای خالی
vacancy
محل خالی جای خالی
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
fazing
درهم ریختن پریشان کردن
barrel
درخمره ریختن دربشکه کردن
fazed
درهم ریختن پریشان کردن
splashing
چلپ چلوپ کردن ریختن
splashes
چلپ چلوپ کردن ریختن
splash
چلپ چلوپ کردن ریختن
faze
درهم ریختن پریشان کردن
barrels
درخمره ریختن دربشکه کردن
fazes
درهم ریختن پریشان کردن
deflating
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflated
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
shake down
جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflates
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
slumping
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slumps
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slumped
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
slump
یکباره فرو ریختن سقوط کردن
tins
درحلب یاقوطی ریختن حلب کردن
tin
درحلب یاقوطی ریختن حلب کردن
to clear out
خالی کردن
unload
خالی کردن
knock out
خالی کردن
venting
خالی کردن
evacuate
خالی کردن
vents
خالی کردن
drains
خالی کردن اب
draining
خالی کردن اب
to offload
خالی کردن
evacuates
خالی کردن
unloaded
خالی کردن
to give vent to one's wrath
دق دل را خالی کردن
purges
خالی کردن
clear out
خالی کردن
clear-out
خالی کردن
vent
خالی کردن
evacuated
خالی کردن
purged
خالی کردن
to play a gun on
خالی کردن
unloads
خالی کردن
vented
خالی کردن
purge
خالی کردن
evacuating
خالی کردن
deplete
خالی کردن
to load off
خالی کردن
turn out
<idiom>
خالی کردن
let out
خالی کردن
let off
خالی کردن
to work off
خالی کردن
give way
جا خالی کردن
discharges
خالی کردن
vacates
خالی کردن
drain
خالی کردن اب
drained
خالی کردن اب
depletes
خالی کردن
discharge
خالی کردن
depleting
خالی کردن
assoil
خالی کردن
depleted
خالی کردن
vacate
خالی کردن
vacated
خالی کردن
to cleanovt
خالی کردن
vacating
خالی کردن
ballast
سنگ و شن در ته کشتی یا بالون ریختن سنگین کردن
hotchpot
سرجمع کردن دارایی رویهم ریختن اموال
To put money into somethings.
درکاری پول ریختن (سرمایه گذاری کردن )
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
pumps
با تلمبه خالی کردن
walk out on
خالی ازسکنه کردن
dispeople
خالی ازسکنه کردن
diffusion
خالی کردن بار
shrinks
شانه خالی کردن از
weasels
شانه خالی کردن
decanting
اهسته خالی کردن
quails
شانه خالی کردن
quail
شانه خالی کردن
decants
اهسته خالی کردن
to vent oneself
دل خود را خالی کردن
flecker
خال خالی کردن
shrink
شانه خالی کردن از
shrinking
شانه خالی کردن از
discharge
خالی کردن گلوله
relieve one's feeling
دل خود را خالی کردن
decanted
اهسته خالی کردن
decant
اهسته خالی کردن
elutriate
اهسته خالی کردن
to break bulk
خالی کردن بار
bleneh
شانه خالی کردن
repudiate
شانه خالی کردن
shirk
شانه خالی کردن
flinched
شانه خالی کردن
vent
خالی کردن خشم
desolate
خالی از سکنه کردن
evade
شانه خالی کردن
shirk
شانه خالی کردن از
to let off
خالی کردن بخشودن
beat
شانه خالی کردن
shirking
شانه خالی کردن از
to touch off
درکردن خالی کردن
flinch
شانه خالی کردن
cop-out
شانه خالی کردن
shirked
شانه خالی کردن از
weasel
شانه خالی کردن
To vacate the field .
میدان را خالی کردن
pumped
با تلمبه خالی کردن
lade
با ملاقه خالی کردن
discharge
خالی کردن باتری
pump
با تلمبه خالی کردن
to open one's mind
دل خود را خالی کردن
shirks
شانه خالی کردن از
unload
خالی کردن بار
unload
خالی کردن اندوه
unpeople
خالی از سکنه کردن
exhaustible
قابل خالی کردن
To let off steam . To get it off ones chest.
دل خود را خالی کردن
flinching
شانه خالی کردن
flinches
شانه خالی کردن
manspace
جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
commit no nuisance
ادرار کردن و اشغال ریختن اینجا ممنوع است
tipping
خالی کردن سرازیر کردن نوک
tip
خالی کردن سرازیر کردن نوک
let off
<idiom>
خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
deflate
باد چیزی را خالی کردن
to emtpy
[your]
glass in one gulp
[at a gulp]
جام را یک نفس خالی کردن
let down
باد
[لاستیک را]
خالی کردن
emptier
خالی کردن تهی شدن
empties
خالی کردن تهی شدن
emptied
خالی کردن تهی شدن
hollow
پوک شدن خالی کردن
hollows
پوک شدن خالی کردن
To clean someone out.
جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
poops
باد وگازمعده را خالی کردن
aspirating
خالی کردن بیرون کشیدن
poop
باد وگازمعده را خالی کردن
aspirates
خالی کردن بیرون کشیدن
empty
خالی کردن تهی شدن
emptiest
خالی کردن تهی شدن
aspirate
خالی کردن بیرون کشیدن
to c. ata difficulty
ازسختی شانه خالی کردن
To shirk ones responsibility .
اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
to overrun one's duty
از انجام وفیفه شانه خالی کردن
eviscerate
خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
asterisks
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
asterisk
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
lie-down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
lie down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
shrink one's duty
از انجام وظیفه شانه خالی کردن
flushing
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flush
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
flushes
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
to come away empty-handed
با دست خالی
[معامله ای را]
ترک کردن
quadding
درج فضای خالی در متن برای پر کردن خط
pad character
کاراکتر میانگیر برای پر کردن فصای خالی
to d. up a liquid
مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
To vacate a house.
خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
frees
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freeing
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
sign off
از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه خالی کردن
free
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freed
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
counter shed
پودکشی
[عمل رد کردن پود بین تارها که در آن با ضربی کردن تارها، فضای خالی ایجاد می شود.]
lade
بارگیری کردن خالی کردن
fills
پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
fill
پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
overdraw
بیش از اعتبار حواله کردن برات خالی از وجه دادن
righting
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
righted
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
right
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
To crack jockes . to indulge in witticism .
مزه ریختن ( مزه پرانی کردن )
concrete
بتن ریختن با بتن اندود کردن
clearings
تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
clearing
تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
zero supperssion
موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
hyphens
فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen
فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
side sweep and over under
گرفتن دست و کمرحریف کشیدن وی بطرف خودو با پای چپ زیر پای راست حریف را خالی کردن و پرتاب حریف
lash vi
ریختن
infuse
ریختن
dump
ریختن
pours
ریختن
infusing
ریختن
mixing
در هم ریختن
effuse
ریختن
sand
شن ریختن
pouring
ریختن
strewing
ریختن
infused
ریختن
sands
شن ریختن
infuses
ریختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com