Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (33 milliseconds)
English
Persian
bid
خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
bids
خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
Other Matches
reserve price
قیمت پنهانی
[در حراجی های فرش و در بازارهای خارج استفاده می شود یعنی صاحب فرش، یک قیمت حداقل در نظر می گیرد و اگر در مزایده قیمت پیشنهادی از آن پایین تر باشد، از فروش امتناع می کند.]
to bid farewell
خداحافظی کردن
to take ones farewell of
خداحافظی کردن از
to bid
خداحافظی کردن از
to bid a
خداحافظی کردن
to say goodbye to somebody
با کسی خداحافظی کردن
to say so long to somebody
با کسی خداحافظی کردن
to say so long to the end of the year
با سال پیش خداحافظی کردن
specify
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifies
مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
ascertian
محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
verifying
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verify
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verifies
رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
bidding
پیشنهاد مزایده کردن
invite to tender
دعوت به مناقصه یا مزایده کردن
manifested
معلوم کردن فاش کردن
specifying
معین کردن معلوم کردن
manifests
معلوم کردن فاش کردن
locate
تعیین کردن معلوم کردن
located
تعیین کردن معلوم کردن
reveal
فاش کردن معلوم کردن
revealed
فاش کردن معلوم کردن
uncover
معلوم کردن فاهر کردن
reveals
فاش کردن معلوم کردن
locates
تعیین کردن معلوم کردن
manifesting
معلوم کردن فاش کردن
manifest
معلوم کردن فاش کردن
uncovering
معلوم کردن فاهر کردن
specify
معین کردن معلوم کردن
locating
تعیین کردن معلوم کردن
uncovers
معلوم کردن فاهر کردن
specifies
معین کردن معلوم کردن
familiarizes
معلوم کردن
familiarizing
معلوم کردن
To make known . To signify .
معلوم کردن
to bring tl light
معلوم کردن
ascertains
معلوم کردن
to make known
معلوم کردن
familiarising
معلوم کردن
familiarize
معلوم کردن
ascertain
معلوم کردن
familiarized
معلوم کردن
familiarised
معلوم کردن
ascertained
معلوم کردن
ascertaining
معلوم کردن
known
معلوم کردن
familiarises
معلوم کردن
bull
گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
bulls
گران کردن قیمت سهام به وسیله پیش خرید کردن انها
deflate
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflates
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflated
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflating
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
evinced
معلوم کردن ابراز داشتن
type
نوع خون را معلوم کردن
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
types
نوع خون را معلوم کردن
typed
نوع خون را معلوم کردن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
seal one's fate
سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
certifying
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
evaluating
تقویم کردن قیمت کردن
evaluates
تقویم کردن قیمت کردن
evaluate
تقویم کردن قیمت کردن
evaluated
تقویم کردن قیمت کردن
apprises
قیمت کردن
valuing
قیمت کردن
values
قیمت کردن
apprising
قیمت کردن
apprise
قیمت کردن
value
قیمت کردن
kinked demand curve
و اگر فروشنده قیمت کالا راکاهش دهد فروش وی بیشترنخواهد شد زیرا سایرفروشندگان قیمت خود راپائین اورده و از کاهش قیمت تبعیت میکنند .
overcharging
در قیمت اجحاف کردن
overcharge
در قیمت اجحاف کردن
overcharged
در قیمت اجحاف کردن
cost
قیمت گذاری کردن
appraisal
تعیین قیمت کردن
appraisals
تعیین قیمت کردن
overcharges
در قیمت اجحاف کردن
price setter
قیمت وضع کردن در انحصار
overcharged
قیمت اضافی غلو کردن
overcharge
قیمت اضافی غلو کردن
price market
وضع کردن قیمت در انحصار
overcharges
قیمت اضافی غلو کردن
overcharging
قیمت اضافی غلو کردن
price taker
قیمت را داده شده فرض کردن
appraise
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraises
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraised
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraising
تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
his parentage isunknown
اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
rig the market
با احتکار کالا افزایش وکاهش مصنوعی در قیمت هاایجاد کردن
leave taking
خداحافظی
valedictions
خداحافظی
valediction
خداحافظی
current standard cost
مقیاس سنجش قیمت کالای تولیدی یا مواد اولیه با قیمت پایه است
cost plus pricing
تعیین قیمت فروش با افزودن ضریب مخصوص منفعت به قیمت تمام شده
unbundled software
نرم افزاری که قیمت آن همراه با قیمت قطعه نیست
to take french
بی خداحافظی رفتن
to take french leave
بی خداحافظی رفتن
without a by your leave
بی اجازه بی خداحافظی
valedictory
مربوط به خداحافظی
skimming
محصولی را با قیمت بالاعرضه کردن برای اطمینان ازمقاومت ان و متعاقبا" تخفیف تدریجی دادن برای توسعه فروش
underprice
قیمت پایین تراز قیمت بازار
We should be leaving now.
باید زحمت راکم کنیم (خداحافظی )
token
یادگاری
[وقتی که کسی خداحافظی می کند]
cost center
قسمت هزینه در یک موسسه واحدی در یک موسسه که وفیفه اش تعیین قیمت کالا ازطریق توزیع و سرشکن کردن هزینه هاست
value added
قیمت یا ارزش افزوده شده قیمت یک محصول در بازاربدون توجه به ارزش مواداولیه یی که در تولید ان به کار رفته است
stock watering
سهام تاسیسات گرانقیمتی رابا قیمت اختیاری در بورس فروختن که مالا" به تقلیل قیمت سایر سهام منتهی شود
paasche price index
یعنی حاصلضرب قیمت و مقدار پایه بخش برحاصلضرب قیمت و مقدار درسال جاری
list price
فهرست قیمت اجناس فهرستی که در ان قیمت اجناس یا اگهی ویاکالاهای تجارتی رانوشته اند
last price
اخرین قیمت حداقل قیمت
shadow price
شبه قیمت قیمت ضمنی
normal price
قیمت عادی قیمت معمولی
quantum valebat
در مواقعی که جنسی بدون تعیین قیمت دقیق فروخته و شرط شود که قیمت بر مبنای قاعده فوق بعدا" پرداخت شود
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
high tender
مزایده
tendering
مزایده
tendered
مزایده
public sale
مزایده
tenderest
مزایده
high bids
مزایده
auctions
مزایده
auctioning
مزایده
auction
مزایده
auctioned
مزایده
bidding
مزایده
tender
مزایده
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
tenderest
مناقصه مزایده
bids
پیشنهاد مزایده
bids
مناقصه مزایده
auctioneers
متصدی مزایده
auctioneer
متصدی مزایده
bid
مناقصه مزایده
biddability
مزایده شدنی
bid
پیشنهاد مزایده
tendering
مناقصه مزایده
auction sale
مزایده فروش
invitation to tender
دعوت به مزایده
sell by auction
به مزایده فروختن
tender
مناقصه مزایده
high tender
به مزایده گذاشتن
highest bidder
برنده مزایده
tendered
مناقصه مزایده
outcries
حراج مزایده
appeal for tenders
درخواست مزایده
outcry
حراج مزایده
put up to auction
به مزایده گذاشتن
tender
پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
tendering
پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
to invite tenders for something
چیزی را به مزایده گذاشتن
tenderest
پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
by tender
از طریق مزایده یا مناقصه
bid
به مناقصه یا مزایده گذاشتن
licit
فروش ازطریق مزایده
to advertise for bids
چیزی را به مزایده گذاشتن
tendered
پیشنهاد در مزایده یا مناقصه
bids
به مناقصه یا مزایده گذاشتن
auction of rug
حراج و مزایده فرش
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
tenderer
شرکت کننده در مزایده یامناقصه
bid bond
ضمانتنامه شرکت در مناقصه یا مزایده
call for tender
برای مزایده یا مناقصه فراخواندن
bid bond
ضمانت شرکت در مناقصه یا مزایده
tenderer
پیشنهاد دهنده در مزایده یامناقصه
tender guarantee
ضمانت شرکت در مزایده یامناقصه
tender bond
ضمانتنامه شرکت در مناقصه یا مزایده
spiral of wages and prices
حرکت تسلسلی مزدها و قیمت ها مارپیچ مزدها و قیمت ها
loom time
مدت زمان بافت
[از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
to wave farewell
باجنباندن دست بدرودگفتن دست خداحافظی تکان دادن
tacit collusion
حالتی که قیمت کالاهای دو کمپانی رقیب دران واحد بالا رود حتی درحالتی که چنین تبانی یی عملا" صورت نگرفته باشددادگاه ممکن است با توجه به قرینه بالا رفتن قیمت اقدامات بازدارنده را با قائل شدن به وجود ان معمول دارد
It was revealed that … It transpired that . . .
معلوم شد که ...
obvious
معلوم
pronounced
معلوم
intelligible
معلوم
to the fore
معلوم
indistinct
نا معلوم
determinate
معلوم
overt
معلوم
inevidence
معلوم
sharp cut
معلوم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com