English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 78 (5 milliseconds)
English Persian
cassiopeia خداوند کرسی
Other Matches
lord خداوند
our lord خداوند ما
gods خداوند
god خداوند
lord paramount خداوند
joel خداوند
lords خداوند
the master خداوند
lord's supper شام خداوند
cassiopeiae خداوند اورنگ
cassiopeia خداوند اورنگ
the loard خداوند خدا
the loard's prayer دعای خداوند
the loard's supper شام خداوند
the lord's supper شام خداوند
theocrat خداوند کشور
Lord's Prayer دعای خداوند
scourge غضب خداوند گوشمالی
the loard's day روز خداوند یکشنبه
supper عشای ربانی یا شام خداوند
suppers عشای ربانی یا شام خداوند
the supreme خداوند متعال باری تعالی
dominical وابسته به روز خداوند یعنی یکشنبه
kyrie دعای مناجاتی که با کلمات >ای خداوند بر مارحم فرما<اغاز میشود
departments کرسی
department کرسی
cathedra کرسی
Jehovah's Witnesses دستهای از مسیحیان که بحکومت خداوند و به بازگشت عیسی پس از هزار سال دیگراعتقاددارند
bar stool کرسی میکده
curule chair کرسی عاج
leporis کرسی الجوزاء
lepus کرسی الجوزاء
seater کرسی نشین
sleeper wall دیوار کرسی
podium پایه کرسی
benches بر کرسی نشستن
rostrums کرسی خطابه
rostra کرسی خطابه
anvils اهنین کرسی
anvil اهنین کرسی
rostrum کرسی خطابه
pulpit کرسی خطابه
bench بر کرسی نشستن
pulpits کرسی خطابه
podiums پایه کرسی
chairing کرسی استادی در دانشگاه
bar کرسی خطابه وکلا
chairs کرسی استادی در دانشگاه
music stool کرسی پیانو زنان
bars کرسی خطابه وکلا
lepus عرش کرسی الجبار
chair کرسی استادی در دانشگاه
chaired کرسی استادی در دانشگاه
gestatoraial chair کرسی حامل پاپ
stool کرسی [سه یا چهار پایه]
leporis عرش کرسی الجبار
woolsack کرسی یا صندلی دادگاه
to have the final [last] word <idiom> حرف خود را به کرسی نشاندن
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
rostral وابسته به منبر یا کرسی خطابه
bench کرسی قضاوت جای ویژه
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
benches کرسی قضاوت جای ویژه
stool کرسی صندلی مستراح فرنگی مدفوع
tribune سکوب سخنرانی کرسی یامیز خطابه
he lost the seat مقام یا کرسی وکالت راازدست داد
To carry ones point. To have ones way. حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
He feels he must have the last word. او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
ducking stool کرسی ای که زنان بدکاررابدان بسته ودراب پرت کرده غوطه میدادند
antinomian مخالفین اصول اخلاقی فرقهای از مسیحیان که مخالف مراعات اصول اخلاقی بودند و اعتقادداشتند که خداوند در همه حال نسبت به مسیحیان لطف دارد
congress party (indian national congress حزب کنگره- کنگره ملی هندبزرگترین حزب سیاسی هندوستان که در اواخر قرن 91 تاسیس شد و در حال حاضر با ارائه یک طرح سوسیالیستی برای جامعه بالاترین تعداد کرسی را درمجمع ملی هند داراست
presiding کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
presided کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
preside کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
presides کرسی ریاست را اشغال کردن ریاست کردن بر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com