English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
ruinate خراب کردن منهدم کردن
Other Matches
disposal منهدم کردن
ruins منهدم کردن
ruining منهدم کردن
ruin منهدم کردن
destroying تخریب کردن منهدم کردن
destroy تخریب کردن منهدم کردن
destroys تخریب کردن منهدم کردن
exterminate بکلی نابودکردن منهدم کردن
exterminates بکلی نابودکردن منهدم کردن
exterminating بکلی نابودکردن منهدم کردن
exterminated بکلی نابودکردن منهدم کردن
ratten بوسیله دزدیدن یا خراب کردن افزارش اذیت کردن
devastate خراب کردن تاراج کردن
devastates خراب کردن تاراج کردن
ruining خراب کردن فنا کردن
ruins خراب کردن فنا کردن
to pull down خراب کردن بی بنیه کردن
ruin خراب کردن فنا کردن
destroying خراب کردن معدوم کردن
destroys خراب کردن معدوم کردن
destroy خراب کردن معدوم کردن
to play the deuce with خراب کردن
botches خراب کردن
corrupt خراب کردن
take down خراب کردن
marred خراب کردن
botching خراب کردن
marring خراب کردن
pull down خراب کردن
dilapidate خراب کردن
destroys خراب کردن
to bring to nought خراب کردن
bungled خراب کردن
make havoc with خراب کردن
destroy خراب کردن
corrupted خراب کردن
corrupting خراب کردن
corrupts خراب کردن
unbuild خراب کردن
destroying خراب کردن
overtumble خراب کردن
to cut up خراب کردن
botch خراب کردن
undo خراب کردن
botched خراب کردن
mar خراب کردن
undoes خراب کردن
to break down خراب کردن
muddle خراب کردن
disfigures خراب کردن
wrack خراب کردن
demolishing خراب کردن
disfigured خراب کردن
disfigure خراب کردن
to lay in ruin خراب کردن
impairs خراب کردن
to take down خراب کردن
to do for خراب کردن
demolish خراب کردن
vitiating خراب کردن
demolished خراب کردن
vitiates خراب کردن
vitiated خراب کردن
demolitions خراب کردن
vitiate خراب کردن
demolition خراب کردن
demolishes خراب کردن
muddling خراب کردن
impair خراب کردن
to make a hash of خراب کردن
to mull a mull of خراب کردن
go to pot <idiom> خراب کردن
disfiguring خراب کردن
bungle خراب کردن
demonish خراب کردن
bungles خراب کردن
amortize خراب کردن
cut up خراب کردن
muddles خراب کردن
muddled خراب کردن
impairing خراب کردن
bungling خراب کردن
impaired خراب کردن
raze or rase بکلی خراب کردن
side out خراب کردن سرویس
to do up خانه خراب کردن
double foult خراب کردن پی در پی دوسرویس
batter خراب کردن خمیر
to wreck کاملا خراب کردن
batters خراب کردن خمیر
over run خراب کردن در هم نوردیدن
to bring to ruin خانه خراب کردن
undermine از زیر خراب کردن
to pull down a building خراب کردن ساختمانی
to tear down a building خراب کردن ساختمانی
to crock up خراب کردن یاشدن
undermined از زیر خراب کردن
undermines از زیر خراب کردن
to demolish a building خراب کردن ساختمانی
To spoilt things . To mess thing up . کارها را خراب کردن
To get damaged . To become defective . عیب کردن ( خراب شدن )
deteriorates خراب کردن روبزوال گذاشتن
unmake بهم زدن خراب کردن
deteriorate خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorating خراب کردن روبزوال گذاشتن
to break aset خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
deteriorated خراب کردن روبزوال گذاشتن
muck خراب کردن زحمت کشیدن
frustrate فکر کسی را خراب کردن
frustrates فکر کسی را خراب کردن
frustrating فکر کسی را خراب کردن
simple leg ride شگک خراب کردن حریف
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
to torpedo خراب کردن [برنامه یا نقشه]
rams سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
ram سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
rammed سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
boot خراب کردن توپ هنگام گرفتن ان
wreck لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
overwrite و خراب کردن هر داده دیگر در این محل
wrecking لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
foul up <idiom> با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
wrecks لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
lay waste <idiom> خراب کردن وویران نگه داشتن ،شکستن
sick مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
sickest مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
corrupt تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupted تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupting تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupts تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
langridge اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrage اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
faults تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
faulted تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
fault تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
destroyed منهدم شد
destroyed منهدم
trapdoor فاصلهای عمدی در یک سیستم پردازش اطلاعات که به منظور جمع اوری تغییر یا خراب کردن اتی اطلاعات بوجود امده است
trapdoors فاصلهای عمدی در یک سیستم پردازش اطلاعات که به منظور جمع اوری تغییر یا خراب کردن اتی اطلاعات بوجود امده است
dud ترقه خراب هرچیز خراب
reconstitution site قرارگاه یا ستاد بازیافتی ازیک یکان منهدم شده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
juggernaut نیروی عظیم منهدم کننده نیروی تخریبی مهیب
juggernauts نیروی عظیم منهدم کننده نیروی تخریبی مهیب
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com