English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
lay waste <idiom> خراب کردن وویران نگه داشتن ،شکستن
Other Matches
havoc غارت وویران کردن
forcing درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
force درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
forces درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
fault تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
faulted تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
faults تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
breakaway شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
smash خرد کردن شکستن
shatters داغان کردن شکستن
shatter داغان کردن شکستن
stave شکستن ریزش کردن
violates شکستن نقض کردن
violated شکستن نقض کردن
smite خرد کردن شکستن
violate شکستن نقض کردن
smites خرد کردن شکستن
smashes خرد کردن شکستن
smiting خرد کردن شکستن
dud ترقه خراب هرچیز خراب
pip شکستن شکستن وبازشدن
pipped شکستن شکستن وبازشدن
pipping شکستن شکستن وبازشدن
pips شکستن شکستن وبازشدن
To set the Thames on fire . to do a herculeam task . کمر غول راخم کردن ( شکستن )
multilation شکستن یا فلج کردن اعضا بدن
squish صدای شکستن یا پرتاب چیزی له کردن
snapping شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
snapped شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
snaps شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
snap شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
crackle صدای انفجار وشکستگی تولید کردن شکستن
crackled صدای انفجار وشکستگی تولید کردن شکستن
crackles صدای انفجار وشکستگی تولید کردن شکستن
ratten بوسیله دزدیدن یا خراب کردن افزارش اذیت کردن
unbuild خراب کردن
impairs خراب کردن
disfigure خراب کردن
bungling خراب کردن
bungles خراب کردن
impairing خراب کردن
cut up خراب کردن
demolitions خراب کردن
to break down خراب کردن
demolishing خراب کردن
to mull a mull of خراب کردن
to make a hash of خراب کردن
pull down خراب کردن
bungled خراب کردن
impair خراب کردن
impaired خراب کردن
to play the deuce with خراب کردن
disfigured خراب کردن
take down خراب کردن
undo خراب کردن
muddles خراب کردن
make havoc with خراب کردن
go to pot <idiom> خراب کردن
marring خراب کردن
muddling خراب کردن
marred خراب کردن
demolition خراب کردن
demonish خراب کردن
muddled خراب کردن
wrack خراب کردن
corrupted خراب کردن
corrupt خراب کردن
to lay in ruin خراب کردن
disfigures خراب کردن
disfiguring خراب کردن
mar خراب کردن
dilapidate خراب کردن
corrupts خراب کردن
muddle خراب کردن
undoes خراب کردن
demolishes خراب کردن
demolished خراب کردن
to cut up خراب کردن
amortize خراب کردن
vitiates خراب کردن
to bring to nought خراب کردن
demolish خراب کردن
destroying خراب کردن
vitiating خراب کردن
botched خراب کردن
botching خراب کردن
botch خراب کردن
botches خراب کردن
bungle خراب کردن
destroys خراب کردن
overtumble خراب کردن
to take down خراب کردن
corrupting خراب کردن
to do for خراب کردن
vitiate خراب کردن
vitiated خراب کردن
destroy خراب کردن
to bring to ruin خانه خراب کردن
to do up خانه خراب کردن
side out خراب کردن سرویس
to demolish a building خراب کردن ساختمانی
to pull down a building خراب کردن ساختمانی
to tear down a building خراب کردن ساختمانی
double foult خراب کردن پی در پی دوسرویس
undermines از زیر خراب کردن
batters خراب کردن خمیر
over run خراب کردن در هم نوردیدن
batter خراب کردن خمیر
undermined از زیر خراب کردن
To spoilt things . To mess thing up . کارها را خراب کردن
to crock up خراب کردن یاشدن
undermine از زیر خراب کردن
raze or rase بکلی خراب کردن
to wreck کاملا خراب کردن
deteriorated خراب کردن روبزوال گذاشتن
To get damaged . To become defective . عیب کردن ( خراب شدن )
deteriorating خراب کردن روبزوال گذاشتن
muck خراب کردن زحمت کشیدن
frustrates فکر کسی را خراب کردن
deteriorate خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorates خراب کردن روبزوال گذاشتن
frustrate فکر کسی را خراب کردن
simple leg ride شگک خراب کردن حریف
to torpedo خراب کردن [برنامه یا نقشه]
unmake بهم زدن خراب کردن
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
frustrating فکر کسی را خراب کردن
to break aset خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
ram سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
rams سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
rammed سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
boot خراب کردن توپ هنگام گرفتن ان
cracking وارد کردن گرما و معمولافشار برای شکستن هیدروکربنهای کمپلکس گاه درحضور کاتالیزور
wrecks لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
foul up <idiom> با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
wreck لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
wrecking لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
overwrite و خراب کردن هر داده دیگر در این محل
to pull down خراب کردن بی بنیه کردن
destroys خراب کردن معدوم کردن
destroying خراب کردن معدوم کردن
ruins خراب کردن فنا کردن
ruining خراب کردن فنا کردن
ruinate خراب کردن منهدم کردن
devastate خراب کردن تاراج کردن
devastates خراب کردن تاراج کردن
ruin خراب کردن فنا کردن
destroy خراب کردن معدوم کردن
sickest مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
sick مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
corrupting تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupts تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupted تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupt تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
langrel اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrage اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langridge اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
trapdoors فاصلهای عمدی در یک سیستم پردازش اطلاعات که به منظور جمع اوری تغییر یا خراب کردن اتی اطلاعات بوجود امده است
trapdoor فاصلهای عمدی در یک سیستم پردازش اطلاعات که به منظور جمع اوری تغییر یا خراب کردن اتی اطلاعات بوجود امده است
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
split up شکستن
breaks شکستن
deflects شکستن
cracking شکستن
disobeys شکستن
infraction شکستن
disobeying شکستن
crushed شکستن
nicks شکستن
deflected شکستن
to fall apart در هم شکستن
deflect شکستن
hewn شکستن
nick شکستن
nicked شکستن
To break ranks. صف را شکستن
fractions شکستن
fraction شکستن
nicking شکستن
break شکستن
deflecting شکستن
chop شکستن
infract شکستن
crushes شکستن
disruption شکستن
crush شکستن
fly asunder شکستن
pierce شکستن
to hew asunder شکستن
fracturing شکستن
to break to pieces شکستن
fracture شکستن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com