Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
to pay one's way
خرج خودرا دراوردن
Search result with all words
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
Other Matches
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to rangeoneself
خودرا
to a onself
خودرا اراستن
to dress up
خودرا اراستن
he pretended to be asleep
خودرا بخواب زد
to d. oneself up
خودرا گرفتن
to suppress one's propensities
خودرا فرونشاندن
one's accomplice
همدست خودرا لودادن
flatten
روحیه خودرا باختن
to try one's luck
بخت خودرا ازمودن
flattens
روحیه خودرا باختن
back-pedals
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalling
حرف خودرا پس گرفتن
to compromise oneself
خودرا مظنون یا رسواکردن
back-pedalled
حرف خودرا پس گرفتن
to busy oneself
خودرا مشغول کردن
mince
حرف خودرا خوردن
to a. one selt
انتقام خودرا کشیدن
to a one's right
حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to breakin
خودرا داخل کردن
topull oneself together
خودرا جمع کردن
minces
حرف خودرا خوردن
to boure one's way
راه خودرا بزوربازکردن
back-pedal
حرف خودرا پس گرفتن
to veil oneself
روی خودرا پوشاندن
insconce
خودرا جای دادن
To step aside . to shy from . To withdraw .
خودرا کنا رکشیدن
to sow one's wild oats
چل چلی خودرا کردن
pontify
خودرا مقدس نمودن
self assertion
خودرا جلو اندازی
to pick up oneself
خودرا نگاه داشتن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
to express one self
مقاصد خودرا فهماندن
he betray himself
او خودرا رسوا ساخت
to plume oneself
با پیرایه خودرا اراستن
to show ones cards
قصد خودرا اشکارکردن
To go through fire and water.
خودرا به آب وآتش زدن
to sun one self
خودرا افتاب دادن
to slake one's revenge
انتقام خودرا گرفتن
to protrude one's tongue
زبان خودرا بیرون انداختن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
to serve one's term
خدمت خودرا انجام دادن
to play one's role
وفیفه خودرا انجام دادن
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
to play possum
خودرا بنا خوشی زدن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
to provide oneself
خودرا اماده یا مجهز کردن
to cut ones way
راه خودرا ازموانع بازکردن
to stand to one's duty
وفیفه خودرا انجام دادن
to lay down ones arms
سلاح خودرا بزمین گذاشتن
to stay one's stomach
شکم خودرا اندکی سیرکردن
to detain one's due
بدهی خودرا نگه داشتن
to change one's course
خط مشی یا رویه خودرا تغییردادن
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
to use one's d.
عقل یا نظر خودرا بکاربردن
to bridle one's own tongue
جلوی زبان خودرا گرفتن
go to pieces
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
to givein one's a.
موافقت خودرا اعلام کردن
to keep the wolf from the door
خودرا ازگرسنگی یا قحطی رهانیدن
to declare oneself
قصد خودرا افهار کردن
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
To play ones part .
نقش خودرا بازی کردن
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
wrathful
عشق یا کینه خودرا اشکارکردن
for all one is worth
<idiom>
تمام سعی خودرا کردن
To set ones hopes on something.
امید خودرا به چیزی بستن
o bey your parents
والدین خودرا اطاعت کنید
pass the buck
<idiom>
مسئولیت خودرا به دیگری دادن
underplays
دست خودرا ادا نکردن
say one's piece
<idiom>
آشکارا نظر خودرا گفتن
take in stride
<idiom>
خودرا به باد سرنوشت دادن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
underplay
دست خودرا ادا نکردن
underplaying
دست خودرا ادا نکردن
underplayed
دست خودرا ادا نکردن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
crams
خودرا برای امتحان اماده کردن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
To consume all ones energy .
تمام نیروی خودرا مصرف کردن
show him your ticket
بلیط خودرا باو نشان دهید
to perform one's oromise
پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
slosh
خودرا بالجن وگل ولای الودن
sloshes
خودرا بالجن وگل ولای الودن
sloshing
خودرا بالجن وگل ولای الودن
to repeat oneself
کاریا گفته خودرا تکرار کردن
To extend the scope of ones activities .
میدان عملیات خودرا گسترش دادن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
he lost his reason
عقل یا هوش خودرا ازدست داد
to bridle one's anger
خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
turn kings evidence
شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
to calculate on
فرض خودرا روی چیزی بنانهادن
preened
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to be even witn any one
انتقام خودرا ازکسی گرفتن باکسی باربریاسراسربودن
preens
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
mudlark
اهل کوچه کسیکه خودرا باخاک و گل می الاید
to lick one's
لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
to weigh one's word
سخنان خودرا سنجیدن سنجیده سخن گفتن
to take up one'sindentures
سند شاگردی خودرا در پایان خدمت پس گرفتن
To perfect oneself in a foreign language .
معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
preen
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
preening
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
jilts
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to do ones endeavour
کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
jilt
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to make a p of one's learing
دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
jilted
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
He was engrossed in conversation .
فوتبالیستها دارند قبل از بازی خودرا گرم می کنند
to continue one's progress
پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
jilting
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to secure a debtby a mortagage
با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
to cry peccavi
بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
myrmidon
یکی از اهالی جنگجوی thessalyکه در جنگ troyپادشاه خودرا پیروی کردند
doctrinaire
کسی که می خواهد نظریات و اصول خودرا بدون توجه به مقتضیات اجرا کند
solipsism
فرضیهای که معتقد است نفس انسان چیزی جز خودوتغییرات حاصله درنفس خودرا نمیشناسد
to idulge oneself in drinking
بنوشابه خوری افتادن خودرا بباده نوشی سپردن تسلیم خوی میگساری شدن
say's law
عرضه تقاضای خودرا بوجود می اورد بنابراین تعادل همواره در سطح اشتغال کامل وجود خواهدداشت
curie point
دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
limit state
حالت خاص یک ساختمان که دیگر وفیفه خودرا انجام نمیدهد و یا شرایطی که برای ان طرح شده است جایز نمیباشد
to express one's heartfelt
قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
personate
خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
to pretend illness
نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
To cast ones vote.
رأی خودرا دادن (به صندوق رأی ریختن )
to put in for
تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
doffing
دراوردن
scauper
دراوردن
sickle
دراوردن
doffs
دراوردن
redact
دراوردن
intromit
دراوردن
take off
دراوردن
take out
دراوردن
exsect
دراوردن
sickles
دراوردن
to fish up
دراوردن
doff
دراوردن
to hew up
دراوردن
doffed
دراوردن
to fish out
دراوردن
gill
دراوردن
to push out
دراوردن
to work out
دراوردن
to tread out
دراوردن
gouge
دراوردن
to take off
دراوردن
to take out
دراوردن
wash out
از پا دراوردن
gouged
دراوردن
renders
دراوردن
gouges
دراوردن
gouging
دراوردن
render
دراوردن
rendered
دراوردن
rustled
صدا دراوردن از
rustles
صدا دراوردن از
rustling
صدا دراوردن از
stirs
به جنبش دراوردن
encode
برمز دراوردن
encodes
برمز دراوردن
rustle
صدا دراوردن از
disabusing
از اشتباه دراوردن
disabuses
از اشتباه دراوردن
broaches
نوشابه دراوردن
broached
نوشابه دراوردن
gazumps
دبه دراوردن
broach
نوشابه دراوردن
forms
بشکل دراوردن
formed
بشکل دراوردن
form
بشکل دراوردن
disabuse
از اشتباه دراوردن
disabused
از اشتباه دراوردن
irradicate
از ریشه دراوردن
soberly
از مستی دراوردن
disembowelled
روده دراوردن از
disemboweling
روده دراوردن از
erupt
دراوردن منفجرشدن
disemboweled
روده دراوردن از
erupted
دراوردن منفجرشدن
postform
بشکلی دراوردن
gazumping
دبه دراوردن
gazumped
دبه دراوردن
gazump
دبه دراوردن
teething
دندان دراوردن
put into words
به عبارت دراوردن
disembowel
روده دراوردن از
disembowelling
روده دراوردن از
parabolize
به مثل دراوردن
extruding
ازقالب دراوردن
extrudes
ازقالب دراوردن
sober
از مستی دراوردن
keyway
شیار دراوردن
extruded
ازقالب دراوردن
extrude
ازقالب دراوردن
disembowels
روده دراوردن از
stir
به جنبش دراوردن
nephrectomy
دراوردن گرده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com