English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
wayworn خسته و مانده در اثر سفر خسته و کوفته
Other Matches
worn-out خسته و کوفته
worn out خسته و کوفته
overweary زیاده خسته کردن خسته شدن
tire خسته
wind broken خسته
outworn خسته
spent خسته
tiredly خسته
washed out خسته
whacked خسته
exhausted خسته
footworn خسته
tires خسته
washed-out خسته
played out خسته
jadish خسته
wearied خسته
careworn <adj.> دل خسته
blown خسته
aweary خسته
jaded خسته
tiring خسته
ennuied خسته
wearying خسته
tired خسته
weary خسته
wearies خسته
fatig خسته کننده
dull خسته کننده
fatigable خسته شدنی
dulled خسته کننده
dead alive خسته کننده
fatigued خسته کردن
fatigues خسته شدن
fatigues خسته کردن
i am weary of writing از نوشتن خسته
fatiguable خسته شدنی
fatiguing خسته کننده
he seems to be tired خسته بنظرمیرسد
he seems to be tired خسته مینماید
forworn وامانده خسته
it irks me خسته شدم
forwearied خسته فرسوده
fatigued خسته شدن
duller خسته کننده
overwork خود را خسته
overworked خود را خسته
indefatigable خسته نشدنی
overworking خود را خسته
tedious خسته کننده
overworks خود را خسته
harass خسته کردن
harasses خسته کردن
bores خسته کننده
bores خسته کردن
bore خسته کننده
bore خسته کردن
irks خسته شدن
irking خسته شدن
lagging خسته کننده
dullest خسته کننده
dulling خسته کننده
dulls خسته کننده
sear خسته خشکاندن
seared خسته خشکاندن
sears خسته خشکاندن
irk خسته شدن
tires خسته کردن
tiring خسته کردن
insipid خسته کننده
wearisome خسته کننده
exhausting خسته کننده
tire خسته کردن
fatigue خسته کردن
played out <idiom> خسته ،از پا درآمده
tired of writing خسته از نوشتن
to do up خسته کردن
to knock up خسته شدن
jade خسته کردن
zonked کاملا خسته
monotonous خسته کننده
stump خسته وکوفته
wearing خسته کننده
stumped خسته وکوفته
stumping خسته وکوفته
way worn خسته راه
way worn خسته سفر
stumps خسته وکوفته
weariful خسته کننده
blah خسته کننده
run ragged <idiom> خسته شدن
irked خسته شدن
uninteresting خسته کننده
fatigue خسته شدن
fags خسته کردن
fag خسته کردن
strain خسته کردن
strains خسته کردن
neurasthenia خسته روانی
overstrain خسته کردن
prosish خسته کننده
tiresome خسته کننده
weed out <idiom> خسته شدن از
pesthouse خسته خانه
pest house خسته خانه
I was so tired that … آنقدر خسته بودم که ...
jade یابو یا اسب خسته
tire out <idiom> خیلی خسته شدن
wearisomely بطور خسته کننده
prolixly بطور خسته کننده
grueling خسته کننده فرساینده
play out خسته کردن ماهی
he seems to be tired بنظرمیایدکه خسته است
nerve-racking خسته کننده اعصاب
nerve racking خسته کننده اعصاب
nerve wrack خسته کننده اعصاب
longueur قسمت خسته کننده
longsome مطول خسته کننده
langorous خسته سستی اور
i am tired of that از ان کار خسته شدم
gruelling خسته کننده فرساینده
unwearied بانشاط خسته نشده
to overwork oneself خود را خسته کردن
wear out کاملا خسته کردن
to overstrain oneself خود را خسته کردن
I'm tired of it. <idiom> من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
used up تمامامصرف شده زیاد خسته
I'm fed up with it. <idiom> ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
I'm sick of it. <idiom> ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
I'm tired of it. <idiom> ازش بریدم. [من و خسته ام کرده.]
do in <idiom> خسته شدن ،از پای درآمدن
waste one's words زبان خود را خسته کردن
exhausts خسته کردن ازپای در اوردن
I'm sick of it. <idiom> من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
dead tired <idiom> خیلی خسته واز پا افتاده
climb the wall <idiom> از محیط خسته وعصبانی شدن
do not waste your breath خودتان را بیخود خسته نکنید
pooped out <idiom> خسته کننده،از پای درآوردن
world-weary بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
waste one's breath زبان خود را خسته کردن
world weary بیزارازجهان بیزاراززندگی خسته از زندگی
I'm fed up with it. <idiom> من و خسته ام کرده. [ازش بریدم.]
exhaust خسته کردن ازپای در اوردن
prolix خسته کننده روده دراز
overwork خسته کردن به هیجان اوردن
overworks خسته کردن به هیجان اوردن
overworking خسته کردن به هیجان اوردن
overworked خسته کردن به هیجان اوردن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
fed up with <idiom> از دست کسی یا چیزی خسته شدن
to poreone's eyes out چشم را از بسیاری مطالعه خسته کردن
turn on someone <idiom> به طور ناگهانی از بکی خسته شدن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
flags خسته شدن دونده دراخر مسابقه
to strain one's eyes چشم خود رازیاد خسته کردن
flag خسته شدن دونده دراخر مسابقه
homely [British E] <adj.> عادی و خسته کننده [واژه تحقیری]
to overexert خود را بیش از اندازه خسته کردن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
sing-songs تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
iam so tired that i cannot eat چندان خسته هستم که نمیتوانم چیزی بخورم
sing-song تناوب یکجور و خسته کنندهی نواخت یا تن صدا
this work is palling on me اینکاردارد برای من خسته کننده یابیمزه میشود
to get into a rut یکنواخت تکراری و خسته کننده شدن [کاری]
burn off خسته کردن رقیب باگرفتن سرعت اولیه دوچرخه
as dull as a ditch-water مثل فیلم های تکراری [خسته کننده و ملال آور]
mondayish بیحال در روز دوشنبه بواسطه بیکاری یکشنبه خسته از کار
kill off سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
Enough already! [American E] کافیه دیگه! [خسته شدم از این همه حرف] [اصطلاح روزمره]
bores موی دماغ کسی شدن خسته شدن
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
exhaust تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
exhausts تمام شدن انرژی خسته شدن یا کردن
bore موی دماغ کسی شدن خسته شدن
poops خسته ومانده شدن تمام شدن
poop خسته ومانده شدن تمام شدن
run out خسته شدن مردود شدن
idle balance مانده راکد مانده غیرفعال
hards پس مانده کتان یاشاهدانه پس مانده
rissoles کوفته
rissole کوفته
spent از پا درامده کوفته
contuse کوفته کردن
bruises کوفته شدن
croquettes کوفته برنجی
bruise کوفته شدن
bruised کوفته شدن
bruising کوفته شدن
croquette کوفته برنجی
quenelle کوفته ریزه
to beat black and blue کوفته یاکبودکردن
livid کبود شده کوفته
fish ball کوفته ماهی وسیب زمینی
He fell off his bike and bruised his knee. او [مرد] از دوچرخه افتاد و زانویش کوفته [کبود] شد.
rissoles کوفته گوشت یا ماهی که باخمیرنان سرخ کنند
rissole کوفته گوشت یا ماهی که باخمیرنان سرخ کنند
retort residue ته مانده یا پس مانده قرع
rinsing پس مانده ابکشی پس مانده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com