Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (3 milliseconds)
English
Persian
snarl
خشمگین ساختن
snarled
خشمگین ساختن
snarling
خشمگین ساختن
snarls
خشمگین ساختن
Other Matches
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
scareup
فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
mad
[at]
<adj.>
خشمگین
[از]
angry
[with]
<adj.>
خشمگین
[از]
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
خشمگین
[از]
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
خشمگین
[از]
waxy
خشمگین
exasperated
خشمگین
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
خشمگین
wrathful
خشمگین
in a fury
خشمگین
exasperating
خشمگین
exasperates
خشمگین
exasperate
خشمگین
snuffy
خشمگین
irate
<adj.>
خشمگین
indignant
<adj.>
خشمگین
ireful
[literary]
<adj.>
خشمگین
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
خشمگین
pissed off
[vulgar]
<adj.>
خشمگین
pissed
خشمگین
wrathful
[literary]
<adj.>
خشمگین
snarly
خشمگین
wrathy
[colloquial]
<adj.>
خشمگین
furious
<adj.>
خشمگین
angry
<adj.>
خشمگین
wroth
خشمگین
out of temper
خشمگین
enrage
خشمگین کردن
enraged
خشمگین کردن
enrages
خشمگین کردن
enraging
خشمگین کردن
ensnares
خشمگین کردن
exasperates
خشمگین کردن
ensnared
خشمگین کردن
exasperating
خشمگین کردن
ensnaring
خشمگین کردن
indignant
رنجیده خشمگین
ensnare
خشمگین کردن
vext
خشمگین کردن
rabid
خشمگین هار
exasperated
خشمگین کردن
exasperate
خشمگین کردن
wind up to fury
خشمگین کردن
infuriation
خشمگین سازی
to get one's monkey up
خشمگین شدن
to get excited
خشمگین شدن
to fly in to passion
خشمگین شدن
to lash oneself in to a fury
خشمگین شدن
to f. angry
خشمگین شدن
to fly into a rage
خشمگین شدن
loath loth
منفور خشمگین
boiled
خشمگین شدن
in a stew
دل واپس خشمگین
to move to anger
خشمگین کردن
he was in his tantrum
خشمگین بود
incensing
خشمگین کردن
incenses
خشمگین کردن
to w up to fury
خشمگین کردن
boil
خشمگین شدن
incensed
خشمگین کردن
boils
خشمگین شدن
ensnarl
خشمگین کردن
to put one's monkey up
خشمگین کردن
incense
خشمگین کردن
resent
رنجیدن از خشمگین شدن از
provoke
برافروختن خشمگین کردن
infuriates
بسیار خشمگین کردن
snappish
خشمگین دارای مزه بد
infuriating
بسیار خشمگین کردن
tar
: برانگیخته خشمگین کردن
resented
رنجیدن از خشمگین شدن از
resenting
رنجیدن از خشمگین شدن از
resents
رنجیدن از خشمگین شدن از
provoked
برافروختن خشمگین کردن
infuriate
بسیار خشمگین کردن
provokes
برافروختن خشمگین کردن
tarre
خشمگین کردن ازردن
to provoke a person's anger
کسیرا خشمگین کردن
to provoke a person to anger
کسیرا خشمگین کردن
to be in a fume
خشمگین یارنجیده شدن
infuriated
بسیار خشمگین کردن
anger
غضب خشمگین کردن
angered
غضب خشمگین کردن
angering
غضب خشمگین کردن
angers
غضب خشمگین کردن
irritates
برانگیختن خشمگین کردن
irritated
برانگیختن خشمگین کردن
irritate
برانگیختن خشمگین کردن
to be like waving a red flag in front of a bull
[American]
کسی را خشمگین کردن
to be like a red rag to a bull
[British]
کسی را خشمگین کردن
to lool black
خشمگین یا متغیر بنظر امدن
to fall into a rage or passion
خشمگین شدن ازجادر رفتن
vexing
رنجه دادن خشمگین کردن
vexes
رنجه دادن خشمگین کردن
vex
رنجه دادن خشمگین کردن
annoyed
بستوه اوردن خشمگین کردن
annoys
بستوه اوردن خشمگین کردن
to make somebody's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی خشمگین کردن
annoy
بستوه اوردن خشمگین کردن
indign
فاقد شایستگی خشمگین کردن
growling
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growled
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growls
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growl
خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
rub someone the wrong way
<idiom>
خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
shed
خون جاری ساختن جاری ساختن
shedding
خون جاری ساختن جاری ساختن
sheds
خون جاری ساختن جاری ساختن
aggravate
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravated
اضافه کردن خشمگین کردن
aggravates
اضافه کردن خشمگین کردن
fashioning
مد ساختن
fashions
مد ساختن
unifies
تک ساختن
inventing
ساختن
invents
ساختن
invented
ساختن
unify
تک ساختن
confect
ساختن
bulid
ساختن
set up
ساختن
unifying
تک ساختن
pellet
حب ساختن
carbonize
کک ساختن
upgrades
ساختن
create
ساختن
miscreate
بد ساختن
invent
ساختن
upgraded
ساختن
fashioned
مد ساختن
dree
ساختن با
compose
ساختن
creates
ساختن
creating
ساختن
upgrade
ساختن
build
ساختن
composes
ساختن
fashion
مد ساختن
pills
حب ساختن
put up
ساختن
put-up
ساختن
indite
ساختن
buildings
ساختن
upgrading
ساختن
makes
ساختن
pill
حب ساختن
make
ساختن
builds
ساختن
idolising
بت ساختن
to t. up
ساختن
upbuild
ساختن
remake
از نو ساختن
produce
ساختن
fabricating
ساختن
produced
ساختن
constructed
ساختن
idolises
بت ساختن
idolised
بت ساختن
constructs
ساختن
constructing
ساختن
generating
ساختن
generates
ساختن
fabricated
ساختن
fabricate
ساختن
construct
ساختن
generated
ساختن
generate
ساختن
produces
ساختن
fabricates
ساختن
remakes
از نو ساختن
manufactured
ساختن
minted
ساختن
minting
ساختن
bridged
پل ساختن
manufacture
ساختن
mints
ساختن
bridge
پل ساختن
fabrication
ساختن
bridges
پل ساختن
manufactures
ساختن
forborne
ساختن با
mint
ساختن
to go in with
ساختن با
to get along
ساختن
idolizing
بت ساختن
idolizes
بت ساختن
to make a shift
ساختن
idolized
بت ساختن
to make away
ساختن
idolize
بت ساختن
familiarised
اشنا ساختن
disturbs
مضطرب ساختن
disturb
مضطرب ساختن
substantiates
مستند ساختن
necessitates
ناگزیر ساختن
necessitating
ناگزیر ساختن
substantiated
مستند ساختن
denude
عاری ساختن
nauseate
متنفر ساختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com