Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (22 milliseconds)
English
Persian
to sun one self
خودرا افتاب دادن
Other Matches
insconce
خودرا جای دادن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
to stand to one's duty
وفیفه خودرا انجام دادن
take in stride
<idiom>
خودرا به باد سرنوشت دادن
to play one's role
وفیفه خودرا انجام دادن
pass the buck
<idiom>
مسئولیت خودرا به دیگری دادن
go to pieces
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
to serve one's term
خدمت خودرا انجام دادن
to take the sun
افتاب بخود دادن
to perform one's oromise
پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
To extend the scope of ones activities .
میدان عملیات خودرا گسترش دادن
turn kings evidence
شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
sunning
درمعرض افتاب قرار دادن
suns
درمعرض افتاب قرار دادن
sunned
درمعرض افتاب قرار دادن
sun
درمعرض افتاب قرار دادن
solarium
اتاق افتاب رو اطاق مریضخانه که دران مریض حمام افتاب میگیرد
solariums
اتاق افتاب رو اطاق مریضخانه که دران مریض حمام افتاب میگیرد
heliograph
گراورسازی بانور افتاب دستگاه عکسبرداری از افتاب مخابره بوسیله نور خورشید
to make a p of one's learing
دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to continue one's progress
پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
to do ones endeavour
کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
To cast ones vote.
رأی خودرا دادن (به صندوق رأی ریختن )
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to rangeoneself
خودرا
to suppress one's propensities
خودرا فرونشاندن
to a onself
خودرا اراستن
he pretended to be asleep
خودرا بخواب زد
to d. oneself up
خودرا گرفتن
to dress up
خودرا اراستن
to compromise oneself
خودرا مظنون یا رسواکردن
minces
حرف خودرا خوردن
mince
حرف خودرا خوردن
to breakin
خودرا داخل کردن
to sow one's wild oats
چل چلی خودرا کردن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
self assertion
خودرا جلو اندازی
to boure one's way
راه خودرا بزوربازکردن
to busy oneself
خودرا مشغول کردن
back-pedal
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalled
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalling
حرف خودرا پس گرفتن
flatten
روحیه خودرا باختن
To step aside . to shy from . To withdraw .
خودرا کنا رکشیدن
back-pedals
حرف خودرا پس گرفتن
To go through fire and water.
خودرا به آب وآتش زدن
to show ones cards
قصد خودرا اشکارکردن
to a one's right
حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to plume oneself
با پیرایه خودرا اراستن
to a. one selt
انتقام خودرا کشیدن
topull oneself together
خودرا جمع کردن
one's accomplice
همدست خودرا لودادن
pontify
خودرا مقدس نمودن
to pick up oneself
خودرا نگاه داشتن
to express one self
مقاصد خودرا فهماندن
flattens
روحیه خودرا باختن
to pay one's way
خرج خودرا دراوردن
to veil oneself
روی خودرا پوشاندن
to slake one's revenge
انتقام خودرا گرفتن
to try one's luck
بخت خودرا ازمودن
he betray himself
او خودرا رسوا ساخت
dislocate
افتاب
sunny
افتاب رو
queen's weather
افتاب
sunshine
افتاب
sunnier
افتاب رو
sunless
بی افتاب
dislocating
افتاب
suns
افتاب
sunniest
افتاب رو
patent to the sun
افتاب رو
photosphere
افتاب
subsolar
در فل افتاب
sun
افتاب
sunned
افتاب
dislocates
افتاب
sunning
افتاب
to stay one's stomach
شکم خودرا اندکی سیرکردن
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
to detain one's due
بدهی خودرا نگه داشتن
wrathful
عشق یا کینه خودرا اشکارکردن
o bey your parents
والدین خودرا اطاعت کنید
to declare oneself
قصد خودرا افهار کردن
to change one's course
خط مشی یا رویه خودرا تغییردادن
to givein one's a.
موافقت خودرا اعلام کردن
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
for all one is worth
<idiom>
تمام سعی خودرا کردن
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
to cut ones way
راه خودرا ازموانع بازکردن
to bridle one's own tongue
جلوی زبان خودرا گرفتن
To play ones part .
نقش خودرا بازی کردن
to protrude one's tongue
زبان خودرا بیرون انداختن
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
To set ones hopes on something.
امید خودرا به چیزی بستن
to play possum
خودرا بنا خوشی زدن
say one's piece
<idiom>
آشکارا نظر خودرا گفتن
to use one's d.
عقل یا نظر خودرا بکاربردن
underplay
دست خودرا ادا نکردن
underplayed
دست خودرا ادا نکردن
underplaying
دست خودرا ادا نکردن
to lay down ones arms
سلاح خودرا بزمین گذاشتن
underplays
دست خودرا ادا نکردن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
to keep the wolf from the door
خودرا ازگرسنگی یا قحطی رهانیدن
to provide oneself
خودرا اماده یا مجهز کردن
girasol
گل افتاب پرست
sunbeam
پرتو افتاب
sun worship
افتاب پرستی
sun struck
افتاب زده
sun dried
در افتاب خشکانیده
solarism
افسانههای افتاب
sun burn
افتاب زدگی
sun beam
پرتو افتاب
broiling sun
افتاب سوزان
sunshiny
افتاب گیر
sunstruck
افتاب زده
sunup
طلوع افتاب
sunbeams
تیغ افتاب
sunward
سوی افتاب
sunbeams
پرتو افتاب
sunbeam
تیغ افتاب
sunlike
مانند افتاب
girasole
گل افتاب پرست
sunbath
حمام افتاب
sunbaked
افتاب پخته
turnsole
گل افتاب گردان
chamaeleontis
افتاب پرست
chamaeleon
افتاب پرست
weather beaten
افتاب زده
heliograph
افتاب نگار
heliolatrous
افتاب پرست
sun worshipper
افتاب پرست
heliologist
افتاب شناس
heliophilous
افتاب دوست
roman candle
افتاب مهتاب
heliosis
افتاب زدگی
visor
افتاب گردان
visors
افتاب گردان
heliotrope
افتاب گرای
vizor
افتاب گردان
visorless
بی افتاب گردان
sunshine recorder
افتاب سنج
cockshut
غروب افتاب
heliotherapy
معالجه با افتاب
solarization
تابش افتاب
heliotrope
گل افتاب پرست
helianthemum
چرخ افتاب
sunrise
طلوع افتاب
helianthemum
افتاب چرخ
sunrises
طلوع افتاب
helianthus
گل افتاب گردان
visard
افتاب گردان
heliotropism
افتاب گرایی
sunshade
افتاب گردان
sunsets
غروب افتاب
streamers
تیغ افتاب
sunstroke
افتاب زدگی
basked
افتاب خوردن
sunflower
گل افتاب گردان
bask
افتاب خوردن
sunshine
نور افتاب
sunshine
تابش افتاب
sunburn
افتاب زدگی
basks
افتاب خوردن
sunshades
افتاب گردان
daisies
گل افتاب گردان
daisy
گل افتاب گردان
patent to the sun
افتاب گیر
sundial
شاخص افتاب
eclipse of sun
افتاب گرفتگی
basking
افتاب خوردن
german giant swing
افتاب شکسته
sunflowers
گل افتاب گردان
sundials
شاخص افتاب
dry in the sun
خشکاندن در افتاب
dawn
طلوع افتاب
p of the sun
نیش افتاب
dawned
طلوع افتاب
p of the sun
طلوع افتاب
giant swing
افتاب یا مهتاب
streamer
تیغ افتاب
sunlight
نور افتاب
dawns
طلوع افتاب
dawning
طلوع افتاب
giant circle
افتاب شکسته
show him your ticket
بلیط خودرا باو نشان دهید
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
to calculate on
فرض خودرا روی چیزی بنانهادن
to repeat oneself
کاریا گفته خودرا تکرار کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
sloshes
خودرا بالجن وگل ولای الودن
to bridle one's anger
خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
sloshing
خودرا بالجن وگل ولای الودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com