English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
self rising خود بخود بلند شونده
Other Matches
self reacting بطور خودکار متعادل شونده خود بخود تطبیق شونده
self charging خود بخود پر شونده
self lubricating خود بخود نرم شونده
self regulating خود بخود تنظیم شونده
self tightening خود بخود تنگ شونده
riser بلند شونده
self correcting خود بخود اصلاح شونده اصلاح کننده نفس خود
precipitated غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitate غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitating غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
precipitates غیرمحلول وته نشین شونده جسم تعلیق شونده یامتراسب
clackvalve دریچه لولاداروسفت که چون بلند کنندباصدای بلند بجای خودمیافتد
touts بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touting بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
tout بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touted بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
dirndl نوعی دامن بلند با کمر بلند
bethink بخود امدن
self trust اعتماد بخود
by it self خود بخود
spohnge بخود کشیدن
introspect بخود برگشتن
assume بخود گرفتن
assumes بخود گرفتن
self importance دادن بخود
to imbrue in blood بخود اغشتن
assumable بخود گرفتنی
self respect احترام بخود
self congratulation تبریک بخود
self confident مطمئن بخود
self dependent متکی بخود
self-pity ترحم بخود
self pity ترحم بخود
playact بخود بستن
self dramatization بخود بندی
self exaltation بخود بالیدن
arrogation بخود بستن
spontaneous خود بخود
self relative نسبت بخود
to imbrue with blood بخود اغشتن
self consequence اهمیت بخود
sham بخود بستن
self help کمک بخود
to suck in بخود کشیدن
self-help کمک بخود
narcissism عشق بخود
assumed بخود بسته
aplomb اطمینان بخود
preen بخود بالیدن
preens بخود بالیدن
preening بخود بالیدن
dissemble بخود بستن
to remember oneself بخود امدن
feign بخود بستن
he was restored to reason بخود امد
preened بخود بالیدن
pretend بخود بستن
substantive متکی بخود
monopolizes بخود انحصار دادن
abiogenesis تولید خود بخود
monopolize بخود انحصار دادن
screw up one's courage جرات بخود دادن
self fruitful بخود بخودگرده افشان
self fertility لقاح خود بخود
monopolizing بخود انحصار دادن
assumed بخود گرفته عاریتی
autoplasty پیوند از خود بخود
to summon up courage جرات بخود دادن
diffidently با نداشتن اعتماد بخود
monopolises بخود انحصار دادن
self activity فعالیت خود بخود
monopolized بخود انحصار دادن
self divison تقسیم خود بخود
self rewarding پاداش دهنده بخود
to be moped بخود راه دادن
muster up your courage جرات بخود بدهید
monopolised بخود انحصار دادن
to be convulsed with laughter از خنده بخود پیچیدن
to take the sun افتاب بخود دادن
to stand on one's own legs متکی بخود بودن
strike an attitude حالتی بخود گرفتن
to f. oneself بخود دلخوشی دادن
to stint oneself تنگی بخود دادن
monopolising بخود انحصار دادن
to permit oneself بخود اجازه دادن
lion skin دلیری بخود بسته
lay out oneself بخود زحمت دادن
delusion of reference هذیان بخود بستن
self subsistence اعاشه خود بخود
appropriator بخود اختصاص دهنده
pretending بخود بستن دعوی کردن
materialize صورت خارجی بخود گرفتن
pretends بخود بستن دعوی کردن
pretend بخود بستن دعوی کردن
arrogate غصب کردن بخود بستن
to buck up فرزشدن نیرویاجرات بخود دادن
agonise بخود پیچیدن معذب شدن
to overstrain oneself زیاد بخود فشار اوردن
attitudinize حالت خاصی بخود گرفتن
self insured خود بخود بیمه شده
feign بخود بستن جعل کردن
feigns بخود بستن جعل کردن
autolysis هضم یا گوارش خود بخود
to rally one dispersed نیروی تازه بخود دادان
materialised صورت خارجی بخود گرفتن
materialized صورت خارجی بخود گرفتن
materialising صورت خارجی بخود گرفتن
materialises صورت خارجی بخود گرفتن
self formed خود بخود تشکیل شده
intervert بخود اختصاص دادن برگرداندن
self slayer مبادرت کننده بخود کشی
To give way to doubt. To waver. بخود تردید راه دادن
materializing صورت خارجی بخود گرفتن
assume بخود بستن وانمود کردن
materializes صورت خارجی بخود گرفتن
To give way to gloomy thoughts . فکرهای بد بخود راه دادن
assumes بخود بستن وانمود کردن
self moved دارای حرکت خود بخود
introspect بخود امدن درخود فرورفتن
pretendedly بطور ساختگی یا بخود بسته
self registering خود بخود ثبت کننده
self support اتکاء بخود تکفل مخارج خود
self pollination گرده افشانی خود بخود گیاه
that is his look این کار وابسته بخود اوست
self unloading خود بخود تخلیه کننده بار
cupboard love عشق بخود بسته یاغرض الود
self digestion جذب خود بخود مواد غذایی
to put on frills سیمای ساختگی بخود دادن بادکردن
refocillate تجدید حیات کردن بخود اوردن
monofilament الیاف تک رشته بلند [این نوع از لیف که دارای طول بسیار بلندی است بصورت طبیعی فقط در الیاف ابریشم وجود داشته ولی الیاف مصنوعی یا شیمیایی می توانند بصورت الیاف بلند یا کوتاه تهیه شوند.]
auto پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
autos پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
aut پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و" خودکار"
ultromotivy جنبش خود بخود نیروی خودبخودی جنبی
appropriation قصدتملک و بخود اختصاص دادن مال مسروقه
stylolite ستون سنگی همجنس صخره متصل بخود
ingratiatory طرف توجه قرار دهنده امیخته بخود شیرینی
shaggy ugs فرش های با پرز بلند [این گونه فرش علاوه بر داشتن پرز بلند در سطح فرش، دارای مقداری پرز در پشت فرش نیز می باشد و در مناطق سردسیر بافته می شود تا گرم بوده و عایق سرما در کف اتاق باشد.]
flagellant کسیکه برای بخشودگی ازگناهان بخود شلاق میزند موجود یا انگل تاژک دار
step down کم شونده
deliquescent اب شونده
folding تا شونده
vimineous خم شونده
diminishing کم شونده
squashy له شونده
clastic تقسیم شونده
displaceable جابجا شونده
deviator منحرف شونده
dilatant گشاد شونده
concretive سفت شونده
cumulative جمع شونده
conducive منجر شونده
frondescent برگ شونده
conducive موجب شونده
depreciable مستهلک شونده
deteriorative بدتر شونده
emanative صادر شونده
emissive خارج شونده
erubescent سرخ شونده
gelable دلمه شونده
gelable ژلاتینی شونده
fusible ذوب شونده
reactive منعکس شونده
metabolic دگرگون شونده
coagulable دلمه شونده
foldaway کوچک شونده
fly table میز تا شونده
accumulate جمع شونده
accumulates جمع شونده
accumulating جمع شونده
fill in جانشین شونده
excurrent جاری شونده
examinee امتحان شونده
evanescent محو شونده
eruptional منفجر شونده
gray سفید شونده
concentrator متمرکز شونده
base ejection پرتاب شونده از ته
friable خرد شونده
drying خشک شونده
fulminating محترق شونده
repressive مانع شونده
deterrents مانع شونده
deterrent مانع شونده
explosive منفجر شونده
analysand تحلیل شونده
ameliorative بهتر شونده
aggravative بدتر شونده
assimilatory هم جنس شونده
adrenergic فعال شونده
acidific ترش شونده
accumulatively بطورجمع شونده
accretive زیاد شونده
payees پرداخت شونده
accumulative جمع شونده
technical دگرگون شونده
combinatory ترکیب شونده
menstruating بی نماز شونده
menstruating قاعده شونده
clinchers متمسک شونده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com