English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English Persian
rechauffe خوراک دوباره گرم کرده
Other Matches
scrapple خوراک مرکب از گوشت سرخ کرده وادویه
fish and chips خوراک ماهی وسیب زمینی سرخ کرده
gastronome EPICURE) خوراک شناس خوش خوراک
scarf joint جایی که دو سر تیر رانیم ونیم کرده با هم جفت کرده باشند
burgers تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
burger تکهای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود
swiss steak گوشت خرد کرده مخلوط با اردوچاشنی سرخ کرده
I have a tooth abscess. دندانم ماده کرده ( چرک کرده )
revive دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revived دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revives دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
reeducate دوباره تربیت و هدایت کردن دوباره اموزش دادن
unregenerated دوباره بنانشده دوباره تولید نشده گناهکار
unregenerate دوباره بنانشده دوباره تولید نشده گناهکار
reship دوباره در کشتی گذاشتن دوباره حمل کردن
regaining دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regains دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regain دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
regained دوباره پیدا کردن دوباره رسیدن به
the food was smoked خوراک بوی دود میداد خوراک بوی دود گرفته بود
looped تابع یا مجموعه دستورات در برنامه کامپیوتر که دوباره و دوباره تکرار می شوند تا آزمایشی نشان دهد که به شرط مط لوب رسید و یا برنامه کامل شود
loop تابع یا مجموعه دستورات در برنامه کامپیوتر که دوباره و دوباره تکرار می شوند تا آزمایشی نشان دهد که به شرط مط لوب رسید و یا برنامه کامل شود
loops تابع یا مجموعه دستورات در برنامه کامپیوتر که دوباره و دوباره تکرار می شوند تا آزمایشی نشان دهد که به شرط مط لوب رسید و یا برنامه کامل شود
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
redintegrate دوباره درست کردن دوباره بر قرار کردن
best gold تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
oligotrophic کم خوراک
foods خوراک
butterpump غم خوراک
repast خوراک
repasts خوراک
mess :یک خوراک
messes :یک خوراک
viands خوراک
chow خوراک
tacks خوراک
keep خوراک
pabulum خوراک
chows خوراک
messmate هم خوراک
passage money خوراک
keeps خوراک
nutriment خوراک
nutriments خوراک
nourishment خوراک
food خوراک
tucker خوراک
tack خوراک
tacked خوراک
tacking خوراک
victuals خوراک
feeds خوراک
intake خوراک
faring خوراک
at mess سر خوراک
fares خوراک
nutrition خوراک
intakes خوراک
fare خوراک
meats خوراک
meat خوراک
feed خوراک
fared خوراک
treat خوراک رایگان
food gathering خوراک اوری
timbale خوراک دلمه
to d. up خوراک گذاردن
dishes سینی خوراک
insect کرم خوراک
frugal food خوراک ساده
dish سینی خوراک
eating house خوراک پزخانه
feedstuff خوراک حیوانات
to give to eat خوراک دادن
gourmet خوراک شناس
gourmets خوراک شناس
regaling خوراک لذیذ
piece de resistance خوراک اصلی
grubs خوراک خواربار
feeder خوراک دهنده
regales خوراک لذیذ
regaled خوراک لذیذ
regale خوراک لذیذ
grubbed خوراک خواربار
grub خوراک خواربار
treated خوراک رایگان
treats خوراک رایگان
feeders خوراک دهنده
menus فهرست خوراک
hors d'oeuvre پیش خوراک
hors d'oeuvres پیش خوراک
suave خوش خوراک
menu فهرست خوراک
food stamps تمبر خوراک
food stamp تمبر خوراک
eating خوش خوراک
eating خورد و خوراک
sitophobia خوراک هراسی
slipslop خوراک ابکی
health food خوراک بهداشتی
health foods خوراک بهداشتی
he partook of fare در خوراک ما شریک شد
heterotroph خوراک گیر
recipe خوراک دستور
recipes خوراک دستور
plats du jour خوراک روز
plat du jour خوراک روز
slops خوراک ابکی
kingfisher ماهی خوراک
junk foods گنده خوراک
meal time وقت خوراک
meal time موقع خوراک
junk food گنده خوراک
cannon fodder خوراک توپ
at meat سر خوراک یا غذا
nourish خوراک دادن
insects کرم خوراک
support [nourish, feed] خوراک دادن
dosing یک خوراک دارو
snacks خوراک مختصر
doses یک خوراک دارو
viand خوراک ماکولات
boarding house خوابگاه و خوراک
boarding houses خوابگاه و خوراک
chop house خوراک خانه
snack خوراک مختصر
snack خوراک سرپایی
dosed یک خوراک دارو
nourished خوراک دادن
snacks خوراک سرپایی
feeds خوراک علوفه
feeds خوراک دادن
dosages یک خوراک دارو
dosage یک خوراک دارو
nourishes خوراک دادن
preparation of food تهیه خوراک
aliment خوراک دادن
queasiness سنگینی خوراک
feed خوراک علوفه
feed خوراک دادن
dose یک خوراک دارو
autotroph خوراک ساز
gratin خوراک ته دیم دار
cooker چراغ خوراک پزی
kitchener بخاری خوراک پزی
convenience food خوراک پیش پخته
dosed خوراک دوا یا شربت
convenience foods خوراک پیش پخته
fast food تند خوراک تندکار
Primuses چراغ خوراک پزی
Primus چراغ خوراک پزی
trencherman ادم خوش خوراک
nosh خوراک سبک خوردن
kickshaw خوراک خوش مزه
doze دوز یک خوراک دارو
feeding group قسمت خوراک دهنده
feed belt نوار خوراک دهنده
dose خوراک دوا یا شربت
chilies خوراک لوبیای پر ادویه
chilli خوراک لوبیای پر ادویه
chillies خوراک لوبیای پر ادویه
cuisine روش اشپزی خوراک
heaters چراغ خوراک پزی
heater چراغ خوراک پزی
cookers چراغ خوراک پزی
dozing دوز یک خوراک دارو
dozes دوز یک خوراک دارو
dozed دوز یک خوراک دارو
to eat one's mutton یا کسی خوراک خوردن
doses خوراک دوا یا شربت
kitchens محل خوراک پزی
vegetable diet خوراک سبزی دار
chili خوراک لوبیای پر ادویه
Chile خوراک لوبیای پر ادویه
holozoic جانور خوراک گیر
cresture conforts خوراک و پوشاک خوب
throphogen لایه خوراک ساز
he cannot earn his own keep اونمیتواندخرج خوراک خودرادربیاورد
thropholyt لایه خوراک کاه
larders گنجه خوراک خوراکی
larder گنجه خوراک خوراکی
kitchen محل خوراک پزی
spaghetti خوراک رشته فرنگی
dosing خوراک دوا یا شربت
eating disorder اختلال خورد و خوراک
helping یک وعده یا پرس خوراک
receiver جعبه خوراک دهنده
pitch into به خوراک حمله کردن
receiver دستگاه خوراک دهنده
receivers جعبه خوراک دهنده
receivers دستگاه خوراک دهنده
dainty گوشت یا خوراک لذیذ
helpings یک وعده یا پرس خوراک
sanguification تبدیل خوراک بخون
recipes دستور خوراک پزی
revalenta خوراک عدس واردجو
rotisserie مغازه خوراک پزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com