Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (16 milliseconds)
English
Persian
pulverizer
خورد کننده
Search result with all words
overwhelming
خورد کننده پرقدرت
overwhelmingly
خورد کننده پرقدرت
mouse
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouses
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
oppressive
خورد کننده ناراحت کننده
Other Matches
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything.
او
[زن]
گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او
[زن]
کلا همه چیز می خورد.
He had a nast fall.
بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
engagement
زد و خورد
feedback
پس خورد
engagements
زد و خورد
punch-up
زد و خورد
punch-ups
زد و خورد
feed
خورد
feeds
خورد
prize fighting
زد و خورد
encounters
زد و خورد
ate
خورد
encounter
زد و خورد
passage of arms
زد و خورد
encountering
زد و خورد
encountered
زد و خورد
misfeed
سوء خورد
eating
خورد و خوراک
face up feed
خورد رو به بالا
waterline
خط بر خورد اب باکشتی
the timber warped
تیرپیچ خورد
it ran into ten editions
ده چاپ خورد
he partook of fare
ازخوراک ما خورد
he drank himself to death
خورد که مرد
drank
خورد سرکشید
drank
عرق خورد
face down feed
خورد رو به پایین
parallel feed
خورد موازی
passage at arms
زدو خورد
to sinister in
خورد رفتن
pin feed
خورد سنجاقی
regulating slack
خورد دادن
drank
نوشابه خورد
cross feed
خورد متقابل
self absorbed
در خورد فرورفته
to rub a thing in
چیزیرا خورد
card feed
خورد کارت
squish
خورد کردن
melec
زدو خورد
feedback
باز خورد
in-fighting
زد و خورد از فاصلهی کم
feedback circuit
مدار پس خورد
he wrenched his ankle
قوزکش پیچ خورد
whang
صدای بر خورد دو جسم
the ship was snagged
کشتی بچیزی خورد
THere is not even a ripple in the water .
<proverb>
آب از آب تکان نمى خورد .
warfare
نزاع زدو خورد
I don't expect that ...
چشمم آب نمی خورد که ...
I don't believe that ...
چشمم آب نمی خورد که ...
a dog in the manger
<idiom>
نه خود خورد نه کس دهد
the ship struck a arock
کشتی بسنگ خورد
it is quite another story now
ان دفتر را گاو خورد
He is good for nothing.
به هیچ دردنمی خورد
My head hit the wall.
سرم خورد به دیوار
At the beginning of the month (year).
سرش ؟ بسنگ خورد
It wI'll pass off without one single incident
آب از آب تکان نخواهد خورد
He fell on his face.
با صورت خورد زمین
The stone struch me on the face.
سنگ خورد به صورتم
eating disorder
اختلال خورد و خوراک
It is of no use to me. I have no use for it.
بدرد من نمی خورد
It melts in the mouth.
مثل آب مشروب می خورد
She had three bowls of soup.
سه کاسه سوپ خورد
He sprained (twisted) his ankle.
پایش پیچ خورد
he sprained his ankle
قوزکش پیچ خورد
diners
کسی که شام می خورد
diner
کسی که شام می خورد
I am in a good mood today.
حالش بهم خورد
Where does this street lead on to ?
این خیابان یکجا می خورد ؟
force-feeds
به زور به خورد کسی دادن
He drank himself to death.
آنقدر مشروب خورد تامرد
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
force-feeding
به زور به خورد کسی دادن
She eats extraordinary quantities.
او
[زن]
مقدار فوق العاده ای را می خورد.
abstemious
ممسک در خورد ونوش و لذات
He is as cool as a cucumber.
<idiom>
آب تو دلش تکان نمی خورد.
force-fed
به زور به خورد کسی دادن
force-feed
به زور به خورد کسی دادن
You're a pain in the neck!
اعصاب آدم را خورد می کنی!
pain in the neck
آدم
[چیز]
اعصاب خورد کن
window panes
باران با صدا به پنجره می خورد
I wont budge an inch.
من که از جایم تکان نخواهم خورد
He eats bread at the ruling market price.
<proverb>
نان را به نرخ روز مى خورد .
The bell goes at 9 .
ساعت 9 زنگ می خورد ( می زنند )
it puckered up in sewing
درضمن دوختن چین خورد
The ball hit the wall and bounced back.
توپ خورد به دیوار وبرگشت
Appearances are deceptive.
فریب ظاهر رانباید خورد
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
he was given 0 lashes
بیست ضربه شلاق خورد
I heard a sound .
صدائی به گوشم خورد( رسید )
They became estranged . They fell out .
میانه آنها بهم خورد
corrector
جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
cousin
حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
cousins
حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
The blow made my head swin.
در اثر ضربه سرم گیج خورد
engrain
درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
He is most suitable for brain work .
خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
He tripped and fell .
پایش گیر کرد وزمین خورد
we missed our mark
تیر ما بسنگ خورد خطا کردیم
numbly
بی انکه حس داشته باشد یا تکان خورد
A few spelling errors caught my eye.
چند غلط املایی به چشمم خورد
I am sceptical. I have my doubts. I am not all optimistic.
من که چشمم آب نمی خورد ( خوشبین نیستم )
she doesnt even cough without her husband s permission(consent)
بدون اجازه شوهرش آب نمی خورد
After all that money is of no use.
تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
the door banged
درباصدای محکم و بلندی بهم خورد
pabulum
[هر چیزی که بشود به عنوان غذا خورد]
This car wI'll do beautifully .
این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
He swore to having paid for the goods .
قسم می خورد که پول کالاها را پرداخته است
He swore off smoking cigarettes .
قسم خورد سیگه ررا کنا ربگذارد
I'm sick of that jike, cut it out, can't you?
حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
The way he eats his food disgusts
[revolts]
[repulses]
me.
به نحوه ای که او
[مرد]
غذا می خورد حال من را بهم می زند.
If you criticize him, it's like a red rag to a bull.
اگر از او
[مرد]
انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
bounce shot
گویی که به زمین می خورد وبه طرف دروازه می رود
alley shot
ضربه شدید کم ارتفاع به دیوار مقابل که بعد به دیوارکناری می خورد
half volley
پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
He lost control of the car and swerved towards a tree.
او
[مرد]
کنترل خودرو را از دست داد و از پهلو به درخت خورد.
to interlock levers
اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
fish cake
نان شیرینی که از ماهی خورد کرده وپوره سیب زمینی درست کنند
slap shot
ضربه محکم که تیغه چوب هاکی پشت گوی به زمین می خورد و ان را بلند میکند
What the eye doesnt see the heart doesnt grieve ov.
<proverb>
چیزى را که چشم نمى بیند قلب نیز غصه اش نمى خورد .
This stone wont lift.
این سنگ از جایش بلند نمی شود ( تکان نمی خورد )
my words hurt his feelings
سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
perjurer
کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
you shall rue it
از اینکار پشیمان خواهید شد افسوس انرا خواهید خورد
that will not serve ourp
این به کارمانخواهد خورد این مقصودمارا انجام نخواهدداد
berber knot
گره مراکشی که بدور دو تار دو مرتبه گره می خورد
altitude/height hold
متوقف کننده سقف پروازهواپیما محدود کننده خودکارارتفاع پرواز هواپیما
inhibitor
کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
propounder
ابراز کننده یا مطرح کننده وصیت نامه در دادگاه امورحسبی
marshaller
هدایت کننده به محل تجمع جمع اوری کننده یکان
quick disconnect coupling
کوپلینگی برای لولههای ی سیالات دارای دریچههای مسدود کننده و اجزاء اب بندی- کننده
sensor
گیرنده یادریافت کننده خاطرات حسی ضبط کننده
primer
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
primers
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
homogeneous computer network
یچ کننده و توزیع کننده که همه کانالهای داده آن از پروتکل و نرخ ارسال یکسان استفاده می کنند
detonator
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
vasomotor
اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
changer
دواتصال کننده که اتصال کننده مادگی را به نری
interceptor
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
steam fitter
نصب کننده وتعمیر کننده لولههای بخار
distractive
گیج کننده برگرداننده یا اشغال کننده فکر
detonators
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
interceptors
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
makgi boowi
نقاط حمله کننده و دفاع کننده تکواندو
del credere
وصول کننده مطالبات تضمین کننده طلبها
search jammer
تولید کننده پارازیت در انتن رادار وسیله جلوگیری کننده از تجسس رادار وسیله جلوگیری کننده از مراقبت
expostulator
سرزنش کننده نصیحت کننده باسرزنش
claqueur
تشویق کننده
[یا هو کننده]
استخدام شده
padding
پنهان کننده یااستتار کننده پیامها
suppressive
خنثی کننده اتش سرکوب کننده
sprining charge
خرج چال کننده یا گود کننده
prepossessing
مجذوب کننده جلب توجه کننده
stop order
دستور عدم پرداخت از طرف صادر کننده سند مالی به مرجع پرداخت کننده
astigmatizer
وسیله استیگمات کننده وسیله تقویت کننده مسافت یاب برای دیدن نور کم در شب
provisioner
تدارک کننده تهیه کننده
intermediary
وساطت کننده مداخله کننده
cogitator
اندیشه کننده مطالعه کننده
accaimer
هلهله کننده تحسین کننده
discriminant
تفکیک کننده جدا کننده
presentor
ارائه کننده معرفی کننده
supplicant
درخواست کننده تضرع کننده
homager
تجلیل کننده کرنش کننده
vibrator
ارتعاش کننده نوسان کننده
modulator demodulator
تلفیق کننده- تفکیک کننده
corruptor
فاسد کننده منحرف کننده
favourer
یاری کننده مساعدت کننده
corrupter
فاسد کننده منحرف کننده
venerator
تکریم کننده ستایش کننده
acknowledger
تصدیق کننده قبول کننده
intermediaries
وساطت کننده مداخله کننده
transmitters
منتقل کننده مخابره کننده
transmitter
منتقل کننده مخابره کننده
divider
جدا کننده تقسیم کننده
suberter
سرنگون کننده تضعیف کننده
diverting
سرگرم کننده منحرف کننده
supplicants
درخواست کننده تضرع کننده
vibrators
ارتعاش کننده نوسان کننده
lifter
مرتفع کننده برطرف کننده
desolator
ویران کننده متروک کننده
modifiers
اصلاح کننده تعدیل کننده
thickeners
غلیظ کننده پرپشت کننده
the producer and the consumer
تولید کننده و مصرف کننده
modifier
اصلاح کننده تعدیل کننده
prosecutor
پیگرد کننده تعقیب کننده
trimmer
دستکاری کننده صاف کننده
prosecutors
پیگرد کننده تعقیب کننده
presenters
ارائه کننده معرفی کننده
gesticulant
اشاره کننده وحرکت کننده
presenter
ارائه کننده معرفی کننده
whetstone
تیز کننده تند کننده
desolater
ویران کننده متروک کننده
hanger
اویزان کننده معلق کننده
hangers
اویزان کننده معلق کننده
designative
اشاره کننده تعیین کننده
thickener
غلیظ کننده پرپشت کننده
striking force
نیروی تک کننده یا کمین کننده
insulator
جدا کننده عایق کننده
toasters
سرخ کننده برشته کننده
sniffy
افهار تنفر کننده فن فن کننده
thwarter
خنثی کننده مسدود کننده
insulators
جدا کننده عایق کننده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com