English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 104 (6 milliseconds)
English Persian
content خوشنود راضی
contenting خوشنود راضی
Search result with all words
i was not satisfied with him از او خوشنود یا راضی نبودم
Other Matches
chuffed خوشنود
glad خوشنود
gladdens خوشنود کردن
gladdening خوشنود کردن
welcome <adj.> خوشنود کننده
gladdened خوشنود کردن
agrees خوشنود کردن
agreeing خوشنود کردن
agree خوشنود کردن
gladden خوشنود کردن
complacent خود خوشنود
pliant راضی شو
he is not willing to go راضی
consentient راضی
acquiescent راضی
happy راضی
happiest راضی
happier راضی
contented راضی
content راضی
satisfied راضی
contenting راضی
willing راضی
nothing loath راضی
favourable راضی
smugly از خود راضی
self satisfied از خود راضی
self-satisfied از خود راضی
smugness از خود راضی
self pleased از خود راضی
smug از خود راضی
acquiescent راضی شونده
admit راضی شدن
acquiesce راضی شدن
superiority complex از خود راضی
finicky سخت راضی
self content از خود راضی
satisfiable راضی کردنی
satisfiable راضی شدنی
chuffed راضی و خوشحال
instansigent راضی نشو
bate راضی کردن
to be pleased with راضی شدن از
assuming از خود راضی
reconcile راضی ساختن
overbearing از خود راضی
satisfying راضی کردن
satisfy راضی کردن
satisfies راضی کردن
complacent از خود راضی
supple راضی شدن
bumptious از خود راضی
reconciles راضی ساختن
reconciling راضی ساختن
content راضی کردن
humoured راضی نگاهداشتن
humouring راضی نگاهداشتن
humors راضی نگاهداشتن
humoring راضی نگاهداشتن
humour راضی نگاهداشتن
humored راضی نگاهداشتن
contenting راضی کردن
humours راضی نگاهداشتن
self satisfaction از خود راضی گری
gratify خشنود و راضی کردن
roadhogs رانندهی از خود راضی
selfjustification از خود راضی گری
acquiescing تن در دادن راضی شدن
to buy over بارشوه راضی کردن
self-satisfaction از خود راضی گری
roadhog رانندهی از خود راضی
acquiesced تن در دادن راضی شدن
self complacency از خود راضی گری
buy over با رشوه راضی کردن
i am satisfied with his servic از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
self confidence از خود راضی گری
gratified خشنود و راضی کردن
In his heart of hearts he is pleasted. ته دلش راضی است
acquiesces تن در دادن راضی شدن
sate راضی کردن فرونشاندن
gratifies خشنود و راضی کردن
i am unwilling to go راضی نیستم بروم
consented راضی شدن رضایت دادن
consenting راضی شدن رضایت دادن
consents راضی شدن رضایت دادن
consent راضی شدن رضایت دادن
admits بار دادن راضی شدن
admitting بار دادن راضی شدن
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
as ptoud as punch بسیار متکبر و از خود راضی
his action pleased me ازکارش خوشنودیا راضی شدم
humor خوشی دادن راضی نگاهداشتن
he would die before he lie راضی بود بمیرد دورغ نگوید
stand pat <idiom> ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
placebos دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
She is far too conceited. She is full of herself . گوئی از دماغ فیل افتاده ( پر افاده وازخود راضی )
placebo دوای مریض راضی کن داروی دل خوش کنک و بی اثر
satisfying راضی کردن خشنود کردن
satisfy راضی کردن خشنود کردن
satisfies راضی کردن خشنود کردن
unappeasable اقناع نشدنی راضی نشدنی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com