Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
humor
خوشی دادن راضی نگاهداشتن
Other Matches
humour
راضی نگاهداشتن
humoring
راضی نگاهداشتن
humouring
راضی نگاهداشتن
humored
راضی نگاهداشتن
humoured
راضی نگاهداشتن
humours
راضی نگاهداشتن
humors
راضی نگاهداشتن
hush
ارامش دادن مخفی نگاهداشتن
timed
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
times
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
acquiescing
تن در دادن راضی شدن
acquiesced
تن در دادن راضی شدن
acquiesces
تن در دادن راضی شدن
admitting
بار دادن راضی شدن
consents
راضی شدن رضایت دادن
admits
بار دادن راضی شدن
consenting
راضی شدن رضایت دادن
consented
راضی شدن رضایت دادن
consent
راضی شدن رضایت دادن
jollify
خوشی دادن به
humoring
خوشمزگی خوشی دادن
humours
خوشمزگی خوشی دادن
humoured
خوشمزگی خوشی دادن
humored
خوشمزگی خوشی دادن
humour
خوشمزگی خوشی دادن
humors
خوشمزگی خوشی دادن
humouring
خوشمزگی خوشی دادن
give oneself up to
<idiom>
اجازه خوشی را به کسی دادن
fools paradise
خوشی بی اساس یا خیالی الکی خوشی
to hold fast
نگاهداشتن
preserve
نگاهداشتن
preserves
نگاهداشتن
preserving
نگاهداشتن
behaves
ادب نگاهداشتن
latches
محکم نگاهداشتن
clamping
باگیره نگاهداشتن
refrigerating
خنک نگاهداشتن
refrigerates
خنک نگاهداشتن
refrigerated
خنک نگاهداشتن
refrigerate
خنک نگاهداشتن
behaving
ادب نگاهداشتن
to draw rein
دهنه را نگاهداشتن
behaved
ادب نگاهداشتن
clamped
باگیره نگاهداشتن
impark
در اغل نگاهداشتن
clamp
باگیره نگاهداشتن
behave
ادب نگاهداشتن
buoys
روی اب نگاهداشتن
keep up
خوب نگاهداشتن
clamps
باگیره نگاهداشتن
isolating
درقرنطینه نگاهداشتن
buoy
روی اب نگاهداشتن
containment
محدود نگاهداشتن
latch
محکم نگاهداشتن
righting
قائم نگاهداشتن
buoyed
روی اب نگاهداشتن
righted
قائم نگاهداشتن
right
قائم نگاهداشتن
catch hold of
محکم نگاهداشتن
buoying
روی اب نگاهداشتن
to whip in
باهم نگاهداشتن
forborne
دست نگاهداشتن
isolates
درقرنطینه نگاهداشتن
isolate
درقرنطینه نگاهداشتن
To stabilize prices .
قیمت ها راثابت نگاهداشتن
to d. oneself up
بدن راراست نگاهداشتن
parks
درماندگاه اتومبیل نگاهداشتن
parked
درماندگاه اتومبیل نگاهداشتن
withholding
منع کردن نگاهداشتن
demurrage
تاخیر کردن نگاهداشتن
park
درماندگاه اتومبیل نگاهداشتن
withholds
منع کردن نگاهداشتن
withhold
منع کردن نگاهداشتن
withheld
منع کردن نگاهداشتن
refrigeration
خنک کنی نگاهداشتن در یخچال
To bottle up ones anger.
خشم خود را دردل نگاهداشتن
contenting
راضی
consentient
راضی
favourable
راضی
contented
راضی
satisfied
راضی
content
راضی
pliant
راضی شو
happier
راضی
nothing loath
راضی
happy
راضی
acquiescent
راضی
he is not willing to go
راضی
happiest
راضی
willing
راضی
double park
نگاهداشتن اتومبیل در دوردیف در کنار خیابان
double-parks
نگاهداشتن اتومبیل در دوردیف در کنار خیابان
immure
در چهار دیوار نگاهداشتن محصور کردن
double-parked
نگاهداشتن اتومبیل در دوردیف در کنار خیابان
double-park
نگاهداشتن اتومبیل در دوردیف در کنار خیابان
double-parking
نگاهداشتن اتومبیل در دوردیف در کنار خیابان
he is not worth his salt
لایق نگاهداشتن نیست بنگاهداشتنش نمیارزد
satisfying
راضی کردن
admit
راضی شدن
reconciling
راضی ساختن
self pleased
از خود راضی
finicky
سخت راضی
self content
از خود راضی
self satisfied
از خود راضی
reconciles
راضی ساختن
to be pleased with
راضی شدن از
acquiesce
راضی شدن
overbearing
از خود راضی
bate
راضی کردن
satisfies
راضی کردن
superiority complex
از خود راضی
satisfiable
راضی کردنی
bumptious
از خود راضی
chuffed
راضی و خوشحال
instansigent
راضی نشو
satisfiable
راضی شدنی
assuming
از خود راضی
self-satisfied
از خود راضی
acquiescent
راضی شونده
reconcile
راضی ساختن
contenting
راضی کردن
content
راضی کردن
smugness
از خود راضی
smugly
از خود راضی
contenting
خوشنود راضی
supple
راضی شدن
smug
از خود راضی
complacent
از خود راضی
content
خوشنود راضی
satisfy
راضی کردن
hawsers
طناب فولادی مخصوص نگاهداشتن کشتی در حوضچه
hawser
طناب فولادی مخصوص نگاهداشتن کشتی در حوضچه
self-satisfaction
از خود راضی گری
to buy over
بارشوه راضی کردن
self satisfaction
از خود راضی گری
roadhogs
رانندهی از خود راضی
roadhog
رانندهی از خود راضی
In his heart of hearts he is pleasted.
ته دلش راضی است
gratified
خشنود و راضی کردن
self complacency
از خود راضی گری
gratifies
خشنود و راضی کردن
sate
راضی کردن فرونشاندن
gratify
خشنود و راضی کردن
self confidence
از خود راضی گری
selfjustification
از خود راضی گری
i am unwilling to go
راضی نیستم بروم
buy over
با رشوه راضی کردن
i am satisfied with his servic
از خدمات او راضی یا خوشنودهستم
i was not satisfied with him
از او خوشنود یا راضی نبودم
to respect oneself
رعایت شرافت نفس نمودن خودراباشرف ومحترم نگاهداشتن
as ptoud as punch
بسیار متکبر و از خود راضی
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
his action pleased me
ازکارش خوشنودیا راضی شدم
he would die before he lie
راضی بود بمیرد دورغ نگوید
scullery
اطاق کوچک نزدیک اشپزخانه برای نگاهداشتن فروف وکارد وچنگال
sculleries
اطاق کوچک نزدیک اشپزخانه برای نگاهداشتن فروف وکارد وچنگال
stand pat
<idiom>
ازموقعیت راضی بودن وخواستار تغییرات نبودن
lark
خوشی
frolicking
خوشی
happily
<adv.>
با خوشی
frolic
خوشی
frolicked
خوشی
happiness
خوشی
frolics
خوشی
glee
خوشی
curvet
خوشی
enjoyment
خوشی
felicities
خوشی
felicity
خوشی
randan
خوشی
joys
خوشی
joy
خوشی
well-being
خوشی
ploys
خوشی
mirth
خوشی
delights
خوشی
hilarity
خوشی
merriness
خوشی
pleasure
خوشی
pleasures
خوشی
ploy
خوشی
cheerfulness
خوشی
cheers
خوشی
delectation
خوشی
bliss
خوشی
sprees
خوشی
spree
خوشی
brannigan
خوشی
cheered
خوشی
fortunately
<adv.>
با خوشی
joyfully
<adv.>
با خوشی
delighting
خوشی
rollick
خوشی
delight
خوشی
cheer
خوشی
mirthless
بی خوشی
mirthfully
با خوشی
joyously
با خوشی
jollity
خوشی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com