Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (35 milliseconds)
English
Persian
soak
خیس خوردن رسوخ کردن
soaks
خیس خوردن رسوخ کردن
Other Matches
transpierce
رسوخ کردن
perforating
رسوخ کردن
pierce
رسوخ کردن
perforates
رسوخ کردن
perforate
رسوخ کردن
pierces
رسوخ کردن
imbues
رسوخ کردن در اغشتن
break into the market
در بازار رسوخ کردن
imbuing
رسوخ کردن در اغشتن
imbued
رسوخ کردن در اغشتن
imbue
رسوخ کردن در اغشتن
transfuse
رسوخ یافتن در تزریق کردن در
seepage
رسوخ
ooze
رسوخ
interpenetration
رسوخ
seep
رسوخ
seeps
رسوخ
penetrate
رسوخ
penetrated
رسوخ
sink
رسوخ
sinks
رسوخ
penetrates
رسوخ
resoluteness
رسوخ
seeped
رسوخ
seeping
رسوخ
oozed
رسوخ
oozes
رسوخ
oozing
رسوخ
staunchness
رسوخ
transudation
نفوذ رسوخ
penetrant
رسوخ کننده
impregnable
رسوخ ناپذیر
penetrating
رسوخ کننده
profoundness
سنگینی رسوخ یا نفوذزیاد
transfusions
رسوخ تزریق خون
transfusion
رسوخ تزریق خون
impenetrable
غیر قابل رسوخ
break through
رسوخ مظفرانه پیشرفت غیرمنتظره
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag
تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
trips
لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble
غلت خوردن معلق خوردن
tumbled
غلت خوردن معلق خوردن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbles
غلت خوردن معلق خوردن
dye
رنگ کردن یا خوردن
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
dyes
رنگ کردن یا خوردن
grog
دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
begrudged
غبطه خوردن مضایقه کردن
to sustain a shock
ضربت خوردن وپایداری کردن
begrudge
غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudges
غبطه خوردن مضایقه کردن
gut
غارت کردن حریصانه خوردن
guts
غارت کردن حریصانه خوردن
avowing
قسم خوردن وقف کردن
begrudging
غبطه خوردن مضایقه کردن
avows
قسم خوردن وقف کردن
moves
حرکت کردن تکان خوردن
gutting
غارت کردن حریصانه خوردن
avow
قسم خوردن وقف کردن
stumbles
سکندری خوردن سهو کردن
to abstain from meat
ازگوشت خوردن خوداری کردن
stumbled
سکندری خوردن سهو کردن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
moved
حرکت کردن تکان خوردن
upstart
یکه خوردن روشن کردن
stumble
سکندری خوردن سهو کردن
move
حرکت کردن تکان خوردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
stumbling
سکندری خوردن سهو کردن
surging
تکان خوردن لغزش پیدا کردن
scuffs
بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
scuffing
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff
بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffed
بامشت حمله کردن مشت خوردن
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
fails
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed
عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
to freshen rope
جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
to drink wine
می خوردن شراب خوردن
clattering
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatter
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clattered
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
clatters
جغ جغ یا تلق تلق کردن صدای بهم خوردن اشیایی مثل بشقاب
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
clicked
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
click
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
clicks
زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
swears
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
swear
سوگند خوردن قسم یاد کردن سوگند دادن
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
To swear . To take the oath .
قسم خوردن ( قسم یاد کردن )
to take an oath
قسم خوردن قسم یاد کردن
to pick up a language.
<idiom>
زبانی را مثل آب خوردن یاد گرفتن.
[از روش های غیر رسمی مثل گوش کردن به حرف بومی های آن زبان]
trundles
غل خوردن
sampled
خوردن
to eat into
خوردن
sample
خوردن
abut
خوردن
abutted
خوردن
look back
سر خوردن
slid
سر خوردن
trundling
غل خوردن
abuts
خوردن
to drink water
اب خوردن
budge
جم خوردن
eats
خوردن
to fall aboard
خوردن
eat
خوردن
corrodes
خوردن
budged
جم خوردن
corroding
خوردن
cared
غم خوردن
to break ones fast
خوردن
care
غم خوردن
to overfeed oneself
پر خوردن
hit
خوردن
to overload stomach
پر خوردن
glut
پر خوردن
butts
خوردن
butted
خوردن
butt
خوردن
feed
خوردن
to run a
خوردن
feeds
خوردن
To be crossed out ( eliminated , omitted ) .
خط خوردن
gluttonize
پر خوردن
budging
جم خوردن
gormandize
پر خوردن
cares
غم خوردن
budges
جم خوردن
polish off
خوردن
grubs
خوردن
to makea meal of
خوردن
grubbed
خوردن
grub
خوردن
trundled
غل خوردن
hurtle
خوردن
hurtled
خوردن
trundle
غل خوردن
gliding
سر خوردن
gluts
پر خوردن
hurtles
خوردن
hurtling
خوردن
hitting
خوردن
manducate
و خوردن
hits
خوردن
occlude
خوردن
erode
خوردن
glides
سر خوردن
buckles
تا خوردن
buckle
تا خوردن
to get outside of
خوردن
stirred
جم خوردن
to swear by all that is sacred
خوردن
knock against
خوردن به
stirs
جم خوردن
stirrings
جم خوردن
eating
خوردن
baet
خوردن
lap vt
خوردن به
eroding
خوردن
erodes
خوردن
corroded
خوردن
to go with
خوردن به
corrode
خوردن
buckled
تا خوردن
eroded
خوردن
stir
جم خوردن
glided
سر خوردن
glide
سر خوردن
corrugate
چین خوردن
plunges
غوطه خوردن
pine
غصه خوردن
swab
تاب خوردن
frounce
چین خوردن
to go to grass
زمین خوردن
to come under the hammer
چوب خوردن
pined
غصه خوردن
pines
غصه خوردن
to break rank
بهم خوردن
plunged
غوطه خوردن
plunge
غوطه خوردن
to go to smash
بهم خوردن
to be of avail
بدرد خوردن
to go up
ورشکست خوردن
chaw
غذا خوردن
to kiss the gunners daughter
تازیانه خوردن
to break ones fast
ناشتایی خوردن
double-takes
یکه خوردن
double-take
یکه خوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com