Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
span new
خیلی تازه
Search result with all words
piping hot
خیلی تازه ازتنوردرامده
Other Matches
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
she has a well poised head
وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
go great guns
<idiom>
موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
paint oneself into a corner
<idiom>
گرفتارشدن درشرایط خیلی بدو رهایی آن خیلی سخت است
i am very keen on going there
من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
microfilms
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilming
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilm
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilmed
فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
sottovoce
صدای خیلی یواش اهنگ خیلی اهسته
newlywed
تازه داماد تازه عروس
very low frequency
فرکانس خیلی کم در ارتفاع خیلی پایین
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
ponderous
خیلی سنگین خیلی کودن
rattling
خیلی تند خیلی خوب
emergency
خیلی خیلی فوری
emergencies
خیلی خیلی فوری
jim dandy
ادم خیلی شیک چیز خیلی شیک
recent
تازه
new-laid
تازه
greenest
تازه
red hot
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
new fallen
تازه
post glacial
تازه
modern
تازه
the new world
تازه
dewy
تازه
green
تازه
up to date
تازه
up-to-date
تازه
renewed
تازه
scions
تازه
scion
تازه
new born
تازه
dewier
تازه
dewiest
تازه
new-
تازه
newer
تازه
freshest
تازه
young
تازه
newfashioned
تازه
new
تازه
fresh-
تازه
newest
تازه
new laid
تازه
brand new
تر و تازه
newfangled
مد تازه
new fashioned
تازه
fresh
تازه
younger
تازه
inchoative
تازه
renewal
تازه سازی
junior
زودتر تازه تر
refreshingly
تازه کننده
ultramodern
بسیار تازه
tenderfoot
تازه کار
juniors
زودتر تازه تر
recent development
بسط تازه
to bring in
تازه اوردن
recension
چاپ تازه
green old wound
زخم تازه
green crop
علف تازه
to innovate in
تازه اوردن
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
far out
تازه و غیرسنتی
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
settlor
مهاجر تازه
revised edition
چاپ تازه
grcen wine
شراب تازه
freshens
تازه کردن
settler
مهاجر تازه
freshening
تازه کردن
settlers
مهاجر تازه
regeneration
تولد تازه
late
تازه گذشته
green concrete
بتن تازه
nascence
تازه پیداشدگی
refreshing
تازه کننده
recruit
کارمند تازه
refresh
تازه کردن
recruited
کارمند تازه
refreshes
تازه کردن
recruiting
تازه سرباز
recruiting
کارمند تازه
recruits
تازه سرباز
span new
کاملا تازه
refreshed
تازه کردن
jackleg
تازه کار
refresher
تازه کننده
recruit
تازه سرباز
renewals
تازه سازی
recruits
کارمند تازه
beginners
تازه کار
beginner
تازه کار
freshened
تازه کردن
freshen
تازه کردن
new-laid
تازه گذاشته
recruited
تازه سرباز
sup.latest or last
تازه گذشته
refreshment
تازه سازی
regeneracy
تولد تازه
scarc ely
جخت تازه
refreshments
تازه سازی
juvenescent
تازه جوان
ordinee
شماش تازه
newcomer
تازه وارد
new laid
تازه گذاشته
new come
تازه رسیده
new comer
تازه وارد
reappraisal
ارزیابی تازه
reappraisals
ارزیابی تازه
rebirth
تولد تازه
recuperation
نیروی تازه
recuperation
رمق تازه
newish
نسبه تازه
reprints
چاپ تازه
reprinting
چاپ تازه
converts
تازه کیش
new come
تازه امده
converting
تازه کیش
brand-new
بکلی نو یا تازه
converted
تازه کیش
reprint
چاپ تازه
convert
تازه کیش
reprinted
چاپ تازه
new employees
کارمندان تازه
new fallen snow
برف تازه
fresh
تازه کردن
young ice
یخ تازه بسته
newmade
تازه ساخت
carechumen
تازه وارد
noviciate
تازه کار
verdured
تازه سرسبز
novitiate
تازه کار
bran new
بکلی نو یا تازه
birdegroom
تازه داماد
fresh-
تازه کردن
new fledged
تازه پر در اورده
new jerusalem
اورشلیم تازه
freshest
تازه کردن
new built
تازه ساز
newcomers
تازه وارد
neo christianity
مسیحیت تازه
nascency
تازه پیداشدگی
breezy
خنک تازه
new buit
تازه ساز
neoteric
نویسنده تازه
freshwater
تازه کار
rookie
تازه کار
rookies
تازه کار
new arrived
تازه رسیده
sucking
تازه کار
new blown
تازه شگفته
novices
تازه کار
immigrant
تازه وارد
brides
تازه عروس
neocortex
قشر تازه مخ
novice
تازه کار
new built
تازه ساخت
new buit
تازه ساخت
bride
تازه عروس
neoteric
جدید تازه
immigrants
تازه وارد
new clown
تازه شکفته
greener
تازه کار
refresh
نیروی تازه دادن به
to refresh oneself
نیروی تازه گرفتن
parvenus
تازه بدوران رسیده
reseated
نشیمنگاه تازه دادن
greenly
بطور تازه و سبز
reseat
نشیمنگاه تازه دادن
jumped-up
تازه به دوران رسیده
switched on
<idiom>
لحنی با نظریه تازه
colewort
کلم تازه ونورس
doubler
دستگاه ورق تازه کن
sapling
درخت تازه وجوان
silage
علف تازه مانده
replenishes
ذخیره تازه دادن
saplings
درخت تازه وجوان
what news
چه خبر تازه دارید
The night is stI'll young.
تازه اول شب است
brand new
<idiom>
کاملا تازه وجدید
greenest
ترو تازه نارس
to take breath
نفس تازه کردن
green
ترو تازه نارس
tyro
نواموز تازه کار
latest
تازه گذشته اینده
To be a novice. To be new to a job .
تازه کار بودن
tiro or tyro
تازه کار مبتدی
tiro
نواموز تازه کار
the night is yet young
تازه سرشب است
reborn
تولد تازه یافته
replenish
ذخیره تازه دادن
greenhorn
ادم تازه کار
replenished
ذخیره تازه دادن
replenishing
ذخیره تازه دادن
tenderfoot
ادم تازه وارد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com