English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
hand and glove خیلی صمیمی
hand in glove خیلی صمیمی
Other Matches
she has a well poised head وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
paint oneself into a corner <idiom> گرفتارشدن درشرایط خیلی بدو رهایی آن خیلی سخت است
go great guns <idiom> موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
i am very keen on going there من خیلی مشتاقم انجا بروم خیلی دلم میخواهد به انجابروم
microfilmed فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilming فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilms فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
microfilm فیلم خیلی کوچک برای عکسهای خیلی ریز
sottovoce صدای خیلی یواش اهنگ خیلی اهسته
very low frequency فرکانس خیلی کم در ارتفاع خیلی پایین
heartfelt صمیمی
cordial صمیمی
cordials صمیمی
bighearted صمیمی
heart-to-hearts صمیمی
sincere صمیمی
chummy صمیمی
chummier صمیمی
privy صمیمی
chummiest صمیمی
heart-to-heart صمیمی
warms صمیمی
warmest صمیمی
warm صمیمی
warmed صمیمی
heart to heart صمیمی
households صمیمی
household صمیمی
true hearted صمیمی
trueheartedness صمیمی
intimates صمیمی محرم
intimating صمیمی محرم
wholeheartedly صمیمی یکدل
intimated صمیمی محرم
wholehearted صمیمی یکدل
cronies دوست صمیمی
crony دوست صمیمی
intimate صمیمی محرم
inseparables دوستان صمیمی
close-knit صمیمی و متحد
intimado دوست صمیمی
hail fellow دوست صمیمی
real بی خدشه صمیمی
hail fellow صمیمی نزدیک
truehearted صمیمی بی ریا
cobber دوست صمیمی
comradely دوستانهو صمیمی
cater cousin دوست صمیمی
unaffected بی تکلیف صمیمی
i remain yours truly دوست صمیمی شما
chums صمیمی رفیق بودن
chum صمیمی رفیق بودن
nears صمیمی نزدیک شدن
one's second self دوست صمیمی شخص
near صمیمی نزدیک شدن
near- صمیمی نزدیک شدن
neared صمیمی نزدیک شدن
nearer صمیمی نزدیک شدن
nearest صمیمی نزدیک شدن
nearing صمیمی نزدیک شدن
insincere غیر صمیمی بی صداقت
ponderous خیلی سنگین خیلی کودن
rattling خیلی تند خیلی خوب
bosom friend دوست محرم یا صمیمی یاهمدم
To keep one s distmce from some one . از کسی فاصله گرفتن ( زیاد صمیمی نشدن )
emergencies خیلی خیلی فوری
emergency خیلی خیلی فوری
jim dandy ادم خیلی شیک چیز خیلی شیک
abysmal <adj.> خیلی بد
routh خیلی
very little خیلی کم
to a large extent خیلی
far and away خیلی
dumpiness خیلی
many خیلی
copious خیلی
highly خیلی
dammit خیلی
damn خیلی
in large quantities خیلی خیلی
ten خیلی
very خیلی
not a few خیلی ها
for long خیلی
villainous خیلی بد
it is very easily done خیلی به اسانی
often خیلی اوقات
hit bottom <idiom> خیلی پست
(as) old as the hills <idiom> خیلی قدیمی
hand in glove خیلی نزدیک
quaint خیلی فریف
costs and arm and a leg <idiom> خیلی گرونه
hand and glove خیلی نزدیک
skin and bones <idiom> خیلی لاغر
infinitely خیلی زیاد
highs خیلی بزرگ
highest خیلی بزرگ
I had an awful time . به من خیلی بد گذشت
He is a loose card . خیلی ول است
(go over with a) fine-toothed comb <idiom> خیلی بادقت
in no time خیلی زود
high خیلی بزرگ
flying high <idiom> خیلی شادوشنگول
iam in bad خیلی محتاجم
get up the nerve <idiom> خیلی شلوغ
frequently خیلی اوقات
(a) snap <idiom> خیلی ساده
giantess زن خیلی قدبلند
by leaps and bounds خیلی تند
not so hot <idiom> نه خیلی خوب
extra- بسیار خیلی
extras بسیار خیلی
benedicite خیلی خوب
before you can say knife خیلی زود
at most خیلی باشد
as stiff as a poker خیلی خشک
as good as خیلی خوب
mad as a hornet <idiom> خیلی عصبانی
extra بسیار خیلی
in seventh heaven <idiom> خیلی خوشحال
tickled pink <idiom> خیلی شادوخوشحال
far off خیلی دور
far and away خیلی دور
exceeding خیلی زیاد
dead slow خیلی اهسته
too bad <idiom> خیلی بد ،غم انگیز
to pieces <idiom> خیلی زیاده
corking خیلی زیبا
in cold blood <idiom> خیلی خونسرد
far زیاد خیلی
toploftiness خیلی متکبر
goody-goodies خیلی خوب
goody-goody خیلی خوب
senseful خیلی حساس
sappy خیلی احساساتی
very good خیلی خوب
rotundily چاقی خیلی
glorious خیلی خوب
ritzy خیلی شیک
overstrung خیلی حساس
skinless خیلی حساس
goody goody خیلی خوب
span new خیلی تازه
to spread like wildfire خیلی زودمنتشرشدن
seldom خیلی کم ندرتا
raucous خیلی نامرتب
ultraconservative خیلی محتاط
thank you very much خیلی متشکرم
swith خیلی عظیم
superrabundant خیلی زیاد
subminiature خیلی کوچک
very light خیلی سبک
raff خیلی زیاد
primely خیلی خوب
much worse خیلی بدتر
much was said خیلی حرفهازده شد
many persons خیلی اشخاص
many people خیلی اشخاص
many people خیلی از مردم
lower most خیلی پست تر
lily white خیلی سفید
level best خیلی خوب
level best خیلی عالی
She is very pretentious. خیلی ادعادارد
oftentimes خیلی اوقات
precisian خیلی دقیق
pixilated خیلی حساس
bone dry خیلی خشک
pianissmo خیلی نرم
well خیلی خوب
number one خیلی خوب
wells خیلی خوب
on any number of occasions <adv.> خیلی از اوقات
of vital importance خیلی ضروری
whackings خیلی بزرگ
great <adj.> خیلی خوب
awesome <adj.> خیلی خوب
cool <adj.> خیلی خوب
sick [British E] <adj.> خیلی خوب
wicked <adj.> خیلی خوب
immediate خیلی فوری
confidential خیلی محرمانه
Many thanks! خیلی ممنون!
precipitated خیلی سریع
precipitates خیلی سریع
precipitating خیلی سریع
oodles خیلی زیاد
lots خیلی زیاد
To take with a pinch of salt. خیلی جدی نگرفتن
nifty خیلی خوب
niftiest خیلی خوب
niftier خیلی خوب
whacking خیلی بزرگ
stentorian خیلی بلند
whopping خیلی بزرگ
decrepit خیلی پیر
once in the blue moon خیلی بندرت
I spoke my mind. من خیلی رک گفتم.
superabundant خیلی زیاد
immensurable خیلی قدیم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com