English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (12 milliseconds)
English Persian
intercommand داخل قسمت داخل یکان
Search result with all words
intersectional service قسمت پشتیبانی داخل منطقه مواصلات یکان پشتیبانی منطقه مواصلات
Other Matches
ratline عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
interservice داخل قسمت
detachment یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
detachments یکان جزء یک قسمت یکان کوچک دسته یا قسمت جدا شده از یکان بزرگترقسمت قرارگاه
bayonet thermocouple probe قسمت حس کننده دمای سرسیلندر که داخل ان پیچ میشود
nuclide کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
tied on در درگیری هوایی یعنی هواپیمای یاد شده داخل ارایش قسمت من است
island bases پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
choke bore روکشی برای سوراخ کردن یاتراش دادن داخل سیلندر که قسمت بالای ان دارای قطری کمتر از قطر اصلی سیلندرمیباشد
mortise dead lock قفل داخل کار قفل داخل درب
subactivity یکان زیردست یک قسمت یا یکان یا موسسه
cellular unit یکان قسمت به قسمت یکان مبنا
interior داخل
within در داخل
intra داخل
interiors داخل
inside <adv.> <prep.> در داخل
lineball داخل
insides داخل
anie داخل
within <prep.> در داخل
withindoors در داخل
inside داخل
aboard داخل
interiorly از داخل
uchi uke دفاع از داخل
interchart در داخل نقشه
intercellular داخل سلولی
intern داخل شدن در
inside wiring سیمکشی داخل
to walk in داخل شدن
to step inside داخل شدن
to step in داخل شدن
inhaul به داخل کشنده
enter داخل شدن
on line داخل رده
to work in داخل کردن
inward داخل رونده
ingressive داخل شونده
interior wiring سیمکشی داخل
entered داخل شدن
ingoing داخل شونده
inhaul به داخل کشیدن
cross hair خط داخل دوربین
intraspecific داخل گونهای
intratheater در داخل صحنه
impenetrable داخل نشدنی
introgresseive داخل شونده
intromit داخل کردن
on berth در داخل بندر
withindoors افراد داخل
work in داخل کردن
anieoro به طرف داخل
intraspecies داخل گونهای
intrant داخل شونده
intradivision در داخل لشگر
intermolecular در داخل ذرات
internal attack تک داخلی یا تک از داخل
incorporate داخل کردن
interneural داخل عصبی
incorporates داخل کردن
incorporating داخل کردن
interneuron داخل عصبی
phase in داخل کردن
interurban داخل شهری
anieoro از داخل به خارج
to go in داخل شدن
intercontinental داخل قاره
to play at داخل شدن در
ingratiates داخل کردن
in and out داخل وخارج
to line-jump داخل صف زدن
inboard داخل کشتی
inboard به طرف داخل
ingratiating داخل کردن
inboard به سمت داخل
ingratiated داخل کردن
implode از داخل ترکیدن
to get into داخل شدن در
to cut in داخل شدن
to cut in line داخل صف زدن
imbark داخل کردن
ingratiate داخل کردن
to go into داخل شدن در
immit داخل کردن
heave in کشیدن به داخل
to push to the front [of line] داخل صف زدن
to queue-jump [British E] داخل صف زدن
inbound داخل مرز
engaged in war داخل جنگ
enters داخل شدن
interning داخل شدن در
grind internally داخل را ساییدن
he is not in it داخل نیست
entered داخل کردن
interns داخل شدن در
he went aboard the ship او داخل کشتی شد
enter داخل کردن
enters داخل کردن
implosion انفجار از داخل
cylinder gas گاز داخل سیلندر
coolants مایع داخل رادیاتور
coolant مایع داخل رادیاتور
ingredients داخل شونده عوامل
to enter the military داخل نظام شدن
ingredient داخل شونده عوامل
home market بازار داخل کشور
to come in داخل شدن بدردخوردن
to breakin خودرا داخل کردن
phase in به ترتیب داخل شدن
intrant داخل نفوذ کننده
wall entrance عبور از داخل دیوار
withindoors اشخاص داخل منزل
belligerents جنگجو داخل درجنگ
furnace room فضای داخل کوره
irreptitious نهانی داخل شده
furnace campaign عملیات داخل کوره
belligerent جنگجو داخل درجنگ
home جا به داخل لوله راندن
launch into politics داخل سیاست شدن
built in موجود در داخل چیزی
intratheater داخل صحنه عملیات
gun bore داخل لوله توپ
on side در داخل خط خارج نشده
He is nobody. He is a nonentity. داخل آدم نیست
trailer tongue [American English] [coupling] [British English] پیوند به داخل [در تریلر]
belligerently جنگجو داخل درجنگ
inwards or inward بطرف داخل بباطن
enter داخل عضویت شدن
indoor soccer فوتبال داخل سالن
to launch in to politics داخل سیاست شدن
to go to the front داخل جنگ شدن
sea island terminal بارانداز داخل دریا
implode از داخل منفجر شدن
cylinder jacket استری داخل سیلندر
reentrant دوباره داخل شونده
bores داخل لوله توپ
bore داخل راتراشیدن سوراخ
bore داخل لوله توپ
entered داخل عضویت شدن
inner space داخل منظومه شمسی
internally or abroad در داخل و خارج [از کشور]
inside of داخل و یا توی چیزی
endoenzyme انزیم داخل سلولی
sighting دیدن از داخل دوربین
sightings دیدن از داخل دوربین
at home and abroad در داخل و خارج [از کشور]
swap in مبادله کردن به داخل
i went in to the garden داخل باغ شدم
plunged ناگهان داخل شدن
inversion پیچش کف پا به طرف داخل
enters داخل عضویت شدن
up country نواحی داخل کشور
inversions پیچش کف پا به طرف داخل
court tennis تنیس داخل سالن
bores داخل راتراشیدن سوراخ
homes جا به داخل لوله راندن
plunges ناگهان داخل شدن
reentrant متوجه بسمت داخل
plunge ناگهان داخل شدن
to pull in داخل واگن خانه شدن
manholes مسیر مدور داخل ناو
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
barrier minefield میدان مین داخل مانع
base hit ضربه به داخل محوطه باامتیاز
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
insert داخل کردن در میان گذاشتن
reentrant مقعر دوباره داخل شونده
terminal velocity سرعت گلوله داخل لوله
rechamber دوباره به داخل لوله راندن
regional purchase خرید از داخل منطقه پادگانی
reticle میدان دید داخل دوربین
manhole مسیر مدور داخل ناو
wainscoting of a room کار چوبی داخل اطاق
cod فضای داخل خلیج یادریاچه
admissive داخل کننده اجازه دهنده
intercom دستگاه مخابره داخل ساختمان
ramming راندن گلوله به داخل لوله
numerary داخل کتابهای رسمی شریعتی
atolls صخرههای مدور داخل دریا
atoll صخرههای مدور داخل دریا
intercoms دستگاه مخابره داخل ساختمان
bilge بالا بردن فشار داخل خن
ingesta موادی که داخل بدن رفته
cavitation ایجاد حبابهای داخل یک مایع
catch a crab تصادفا پارو را داخل اب کردن
home service خدمات فروش در داخل کشور
inside door handle دستگیره داخل درب اتومبیل
intradivision داخل لشگری داخله لشگر
foamie اسفنج داخل کفش اسکی
distance wadding بوش داخل پوکه فشنگ
boring bit چرخ دنده داخل گرد
interfertile قابل لقاح در داخل خود
internal power توانی که داخل هواپیما تولیدمیشود
decoppering رفع رسوبات مس از داخل لوله
Kremlin [برج روسی داخل شهر موسکو]
the people pressed in مردم زور اورده داخل شدند
take in باز کردن و به داخل کشیدن طنابها
on berth ناوی که داخل پناهگاه یا بندرلنگرانداخته است
fondu درهم داخل شونده ونفوذ کننده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com