English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English Persian
insert داخل کردن در میان گذاشتن
inserting داخل کردن در میان گذاشتن
inserts داخل کردن در میان گذاشتن
Other Matches
interpolated در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolating در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
desynonymize فرق معنی گذاشتن میان
ratline عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
medoterranean واقع در میان چند زمین میان زمینی
intercommand داخل قسمت داخل یکان
nuclide کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
engages درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
engage درگیر کردن وصل کردن داخل جنگ شدن
ingratiated داخل کردن
immit داخل کردن
to work in داخل کردن
incorporating داخل کردن
incorporates داخل کردن
ingratiate داخل کردن
incorporate داخل کردن
ingratiates داخل کردن
ingratiating داخل کردن
phase in داخل کردن
enters داخل کردن
work in داخل کردن
entered داخل کردن
imbark داخل کردن
intromit داخل کردن
enter داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
to breakin خودرا داخل کردن
swap in مبادله کردن به داخل
intervenient در میان اینده واقع در میان
futtock میان چوب میان تیر
uncreate نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
catch a crab تصادفا پارو را داخل اب کردن
seeped از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeps از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
pressurises فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
ram پر کردن توپ راندن به داخل لوله
rammed پر کردن توپ راندن به داخل لوله
rams پر کردن توپ راندن به داخل لوله
ingestion قورت دادن داخل معده کردن
take in باز کردن و به داخل کشیدن طنابها
pressurising فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurizing فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurizes فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
pressurize فشارهوای داخل سفینه را تنظیم کردن
cut of a corner میان بر کردن
cut across میان بر کردن
island bases پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
insufflation داخل کردن گازیا بخاردر گودالی ازتن
intract در میان هم کار کردن
syncopate از میان کوتاه کردن
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
financed درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
priming پر کردن یک پمپ یا لوله با اب به منظور تخلیه هوای داخل ان
financing درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
finance درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
finances درکارهای مالی داخل شدن سرمایه تهیه کردن
intervened مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes مداخله کردن پا میان گذاردن
interjected در میان امدن مداخله کردن
to cut short قطع کردن میان برکردن
interjecting در میان امدن مداخله کردن
interject در میان امدن مداخله کردن
To settle upon a price during a dispute. <proverb> میان دعوا نرخ طى کردن .
interjects در میان امدن مداخله کردن
intervene مداخله کردن پا میان گذاردن
insinuate داخل کردن اشاره کردن
insinuates داخل کردن اشاره کردن
insinuated داخل کردن اشاره کردن
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
to split the difference تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
coopt انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
mortise dead lock قفل داخل کار قفل داخل درب
distemper ترکیبی از گچ اب چسب و موادرنگی که در رنگ کردن داخل اطاقها بکار میرود
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
deposit : ته نشین کردن گذاشتن
lodged گذاشتن تسلیم کردن
lodge گذاشتن تسلیم کردن
lodges گذاشتن تسلیم کردن
deposits : ته نشین کردن گذاشتن
inserts گذاشتن جاسازی کردن
having صرف کردن گذاشتن
lay down فدا کردن گذاشتن
have صرف کردن گذاشتن
inserting گذاشتن جاسازی کردن
insert گذاشتن جاسازی کردن
cut عبور کردن گذاشتن
cuts عبور کردن گذاشتن
stead گذاشتن حمایت کردن
apply تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
auctioning حراج کردن بمزایده گذاشتن
applies تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
rat race <idiom> رها کردن ،تنها گذاشتن
wad کپه کردن لایی گذاشتن
to hang up معطل کردن مسکوت گذاشتن
heeded محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heed محل گذاشتن به ملاحظه کردن
heeding محل گذاشتن به ملاحظه کردن
auctions حراج کردن بمزایده گذاشتن
deposit ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
wads کپه کردن لایی گذاشتن
to put a way childish صرف کردن گرو گذاشتن
in- :درمیان گذاشتن جمع کردن
in :درمیان گذاشتن جمع کردن
heeds محل گذاشتن به ملاحظه کردن
deposits ودیعه گذاشتن ذخیره کردن
accumulate روی هم گذاشتن متراکم کردن
applying تاثیر گذاشتن یا لمس کردن
accumulates روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulating روی هم گذاشتن متراکم کردن
to put together بکب کردن پیش هم گذاشتن
auctioned حراج کردن بمزایده گذاشتن
auction حراج کردن بمزایده گذاشتن
deteriorate خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorates خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorated خراب کردن روبزوال گذاشتن
dumbfound متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
To trample upon justice. To be unfair. پاروی حق گذاشتن ( حق کشی کردن )
louse شپش گذاشتن شپشه کردن
inset افزودن اضافه کردن گذاشتن
deteriorating خراب کردن روبزوال گذاشتن
dumfound متحیر کردن بلاجواب گذاشتن
insets افزودن اضافه کردن گذاشتن
arranged قرار گذاشتن سازمند کردن
arranges قرار گذاشتن سازمند کردن
to shut up حبس کردن درصندوق گذاشتن
arranging قرار گذاشتن سازمند کردن
arrange قرار گذاشتن سازمند کردن
to part the hair فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
emplacement پایگاه مستقر کردن کار گذاشتن
to soak out the salt of توی اب گذاشتن وکم نمک کردن
skirt دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
skirted دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
swindle کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
swindles کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
skirts دامن دار کردن حاشیه گذاشتن به
swindled کلاه گذاشتن یابرداشتن کلاهبرداری کردن
jack pot دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
adventure درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
adventures : درمعرض مخاطره گذاشتن دستخوش حوادث کردن
cook up <idiom> اختراع کردن ،ساختن وچیزی روباهم گذاشتن
emplace جا گذاشتن موضع گرفتن مستقر کردن یاشدن
the setting of a gem سوار کردن یا کار گذاشتن یانشاندن گوهری
to lock somebody [yourself] out [of something] در را روی [خود] کسی قفل کردن [و دیگر نتوانند داخل شوند چونکه کلید در آنجا فراموش شده]
hot dog skiing اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
water injection پاشیدن اب مقطر خالص به داخل سیلندر و موتورپیستونی به منظور سرد کردن مخلوط قابل انفجار و کاهش احتمال بدسوزی
affects لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
affect لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
choke bore روکشی برای سوراخ کردن یاتراش دادن داخل سیلندر که قسمت بالای ان دارای قطری کمتر از قطر اصلی سیلندرمیباشد
reefknot گره مربع مخصوص توگذاشتن یا جمع کردن بادبان تو گذاشتن
water displacement زهکشی سیستم زهکشی مهمات نوعی روش پر کردن خرج فسفرسفید در داخل گلوله
embarks سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarked سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embark سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
embarking سوار کردن وسایل و بار درکشتی یا خودرو سوار شدن به داخل وسیله نقلیه رفتن
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
superinduce تخحت فشار قرار گرفتن کشیدن یا گذاشتن یا جا دادن تجدید فراش کردن
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
demoralises از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralising از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizing از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralized از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
single space در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
demoralizes از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
psychophysics علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
reship دوباره در کشتی گذاشتن دوباره حمل کردن
cornering گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
corner گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
corners گوشه دار کردن گوشه گذاشتن به
within در داخل
interiorly از داخل
inside <adv.> <prep.> در داخل
anie داخل
aboard داخل
insides داخل
interior داخل
interiors داخل
withindoors در داخل
intra داخل
lineball داخل
inside داخل
within <prep.> در داخل
on berth در داخل بندر
intermolecular در داخل ذرات
interneuron داخل عصبی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com