English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (22 milliseconds)
English Persian
give someone their due <idiom> دادن اعتبار به شخص شایسته
Other Matches
credit squeeze کاهش دادن اعتبار
legalized اعتبار قانونی دادن
legalizing اعتبار قانونی دادن
legalize اعتبار قانونی دادن
legalises اعتبار قانونی دادن
legalised اعتبار قانونی دادن
legalizes اعتبار قانونی دادن
legalising اعتبار قانونی دادن
hand it to (someone) <idiom> به کسی اعتبار دادن
to legalize a signature اعتبار قانونی دادن
overdraw بیش از اعتبار حواله یا چک دادن
appropriation اختصاص دادن اعتبار واگذار کردن
overdraw بیش از اعتبار حواله کردن برات خالی از وجه دادن
request for discharge عرضحال اعاده اعتبار دادن عرضحال اعاده اعتبار
corrupts تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupted تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupting تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupt تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
overdraft حواله بیش از اعتبار دریافتی اضافه بر اعتبار
overdrafts حواله بیش از اعتبار دریافتی اضافه بر اعتبار
unfinanced بدون اعتبار تضمین اعتبار نشده
authentication به سند یا رونوشت مصذق ان اعتبار و اقتدار قانونی دادن به نحوی که در مقام اثبات قانونا قابل ارائه باشد
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
craft revolving fund حساب اعتبار مربوط به امادهنرهای دستی اعتبار خریدوسایل صنایع دستی
credit system of supply سیستم براورد اعتبار برای تهیه و اماد سیستم تعیین اعتبار خرید اماد
utilitarian [useful] <adj.> شایسته
fit شایسته
worthier شایسته
inept نا شایسته
pertinent شایسته
worthiest شایسته
worthy شایسته
real <adj.> شایسته
proper <adj.> شایسته
meritorious شایسته
useful <adj.> شایسته
suitable <adj.> شایسته
good شایسته
functional <adj.> شایسته
practicable <adj.> شایسته
fits شایسته
practical <adj.> شایسته
purpose-built <adj.> شایسته
purposeful <adj.> شایسته
appropriate [for an occasion] <adj.> شایسته
purposive <adj.> شایسته
fittest شایسته
meet شایسته
meets شایسته
apropos شایسته
accurate [correct] <adj.> شایسته
proper شایسته
qua شایسته
seemly شایسته
qualified شایسته
convenient <adj.> شایسته
correct <adj.> شایسته
exact <adj.> شایسته
true <adj.> شایسته
competent شایسته
eligible شایسته انتخاب
meetly بطور شایسته
quoteworthy شایسته ذکر
fits لایق شایسته
the ticket کار شایسته
proper dress جامه شایسته
meritorious شایسته ترین
apt مناسب شایسته
beseem شایسته بودن
befitting درخور شایسته
fittest لایق شایسته
properly بطور شایسته
courtlier شایسته دربار
behoove شایسته بودن
worshipful شایسته احترام
in due form بطرز شایسته
conditioning شایسته سازی
devisable شایسته تامل
behove شایسته بودن
winnable شایسته پیروزی
devisable شایسته اندیشه
courtliest شایسته دربار
courtly شایسته دربار
discreditable شایسته بی اعتباری
as it deserves بطور شایسته
worthful شایسته مستحق
meet for a man شایسته است که
duly <adv.> بطور شایسته
correctly <adv.> بطور شایسته
aright <adv.> بطور شایسته
to be proper for شایسته بودن
suitable شایسته فراخور
ogr شایسته غول
by fits and starts شایسته لایق
christianlike شایسته مسیحیت
fitly بطور شایسته
ought not شایسته نیست
justly <adv.> بطور شایسته
properly <adv.> بطور شایسته
derisible شایسته ریشخند
pensionable شایسته بازنشستگی
companionable شایسته رفاقت
becoming شایسته درخور
intrinsic مرتب شایسته
adequate شایسته بودن
fit لایق شایسته
rightly <adv.> بطور شایسته
rightfully <adv.> بطور شایسته
worthy to become a king شایسته شاه شدن
servile شایسته نوکران چاپلوس
qualified for work شایسته یاقابل کارکردن
nameable شایسته نام بردن
competent شایسته دارای سر رشته
ineligible نا شایسته برای انتخاب
suitably بطور مناسب یا شایسته
gentlemanlike شایسته مرد نجیب
it does not befit me to شایسته من نیست که مرانشاید که
fit to work شایسته یاقابل کارکردن
righting شایسته خوب ذیحق
workmanlike شایسته کارگر خوب
sufficient شایسته صلاحیت دار
best شایسته ترین پیشترین
workmanly شایسته کارگر خوب
humance انسانی شایسته بشریت
oughtn't نبایستی شایسته نیست
right شایسته خوب ذیحق
worthily بطور شایسته و در خور
righted شایسته خوب ذیحق
meriting شایسته بودن استحقاق داشتن
merited شایسته بودن استحقاق داشتن
merit شایسته بودن استحقاق داشتن
hellishness خویی که شایسته دوزخ باشد
merits شایسته بودن استحقاق داشتن
palmary شایسته ستایش و تقدیر برجسته
condition شرط نمودن شایسته کردن
quotable شایسته نقل قول کردن
he is unworthy of his position شایسته مقام خود نیست
gentlewomanlike شایسته بانوان نجیب ومحترم
to put out of court شایسته مطرح کردن ندانستن
affimable شایسته انکه بطورقطع گفته شود
disqualified سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifies سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualify سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem. مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید.
adorably چنانکه شایسته ستایش باشد بطور ستوده
it was beneath my notice شایسته اینکه اعتنایی بان کنم نبود
constructive school credit بورس تحصیلی برای پرسنل شایسته نظامی
picturesquely چنانکه شایسته عکس برداری یانقاشی باشد
academically چنانچه شایسته انجمن دانش یا فرهنگستانی باشد ادیبانه
head-hunting <idiom> جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
pontifically چنانکه شایسته اسقفان باشد با جامه یا ایین اسقفی
ablest پسوندی برای ساختن صفت به معنی دارای قدرت شایسته
abler پسوندی برای ساختن صفت به معنی دارای قدرت شایسته
able پسوندی برای ساختن صفت به معنی دارای قدرت شایسته
honourable mentions امتیاز یانشان شایستگی که بکسانی داده میشود که شایسته جایزنبوده اند
honourable mention امتیاز یانشان شایستگی که بکسانی داده میشود که شایسته جایزنبوده اند
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
creditability اعتبار
estimates اعتبار
valuing اعتبار
estimated اعتبار
reputation اعتبار
reputations اعتبار
invalid : بی اعتبار
estimate اعتبار
importance اعتبار
estimating اعتبار
value اعتبار
values اعتبار
advance اعتبار
advances اعتبار
advancing اعتبار
authenticity اعتبار
credit line حد اعتبار
prestige اعتبار
reputability اعتبار
validity اعتبار
budget اعتبار
credited اعتبار
creditless بی اعتبار
appropriation symbol کد اعتبار
credit اعتبار
prestigious با اعتبار
crediting اعتبار
invalids : بی اعتبار
entitlements اعتبار
entitlement اعتبار
void بی اعتبار
esteem اعتبار
fund اعتبار
influence اعتبار
influenced اعتبار
standing اعتبار
influences اعتبار
credits اعتبار
influencing اعتبار
budgets اعتبار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com