Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 142 (7 milliseconds)
English
Persian
assets and equities
دارایی ودیون
Other Matches
economizing
صرفه جویی در دارایی حداکثر استفاده را از دارایی موجود کردن
foreign attachment
توقیف دارایی شخص بیگانه یاغائب ازمحل دارایی
he inherited a large fortune
دارایی زیادی بمیراث برد دارایی زیادی به او رسید
financed
رسته دارایی دارایی
financing
رسته دارایی دارایی
finances
رسته دارایی دارایی
finance
رسته دارایی دارایی
estate
دارایی
finance
دارایی
means
دارایی
financed
دارایی
finances
دارایی
possession
دارایی
holding
دارایی
pursing
دارایی
purses
دارایی
pursed
دارایی
purse
دارایی
financing
دارایی
asset
دارایی
portfolio
دارایی
wealth
دارایی
portfolios
دارایی
property
دارایی
fortunes
دارایی
fortune
دارایی
estates
دارایی
finance ministry
وزارت دارایی
current assets
دارایی جاری
current asset
دارایی جاری
intendant
پیشکار دارایی
circulating asset
دارایی جاری
circulating asset
دارایی در گردش
cham cell or of the e.
وزیر دارایی
money bag
دارایی دولت
temporality
دارایی دینوی
capital goods
دارایی ثابت
finance office
اداره دارایی
personal state
دارایی منقول
personal chattels
دارایی منقول
ministry of f.
وزارت دارایی
liabilities and assets
بدهی و دارایی
property tax
مالیات دارایی
the furniture of ones pocket
دارایی جیب
installation property
دارایی قسمت
hereditament
دارایی غیرمنقول
to take an inventory of
صورت دارایی
personalty
دارایی شخصی
hab
داشتن دارایی
financial agency
اداره دارایی
finance officer
افسر دارایی
private property
دارایی شخصی
fortunes
دارایی ثروت
inventory
دفتر دارایی
Chancellor of the Exchequer
وزیر دارایی
Chancellors of the Exchequer
وزیر دارایی
weal
ثروت دارایی
weals
ثروت دارایی
fortune
دارایی ثروت
equity
دارایی شرکاء
possession
دارایی متصرفات
equities
دارایی شرکاء
thing
اسباب دارایی
assets
مایملک دارایی
real account
حساب دارایی غیرمنقول
jointure
دارایی مشترک زن و شوهر
inventory
صورت دارایی موجودی
finance
قسمت مالی یا دارایی
hotch
سرجمع کردن دارایی
hereditaments
دارایی غیر منقول
paraphernal
وابسته به دارایی شخصی زن
personal chattels
دارایی شخصی منقول
personal property
دارایی شخصی منقول
dedicated assets
دارایی وقف شده
immovable
دارایی غیر منقول
to come into a property
دارایی را بدست اوردن
private property
دارایی شخصی بلامعارض
property book
دفتر دارایی یکان
real property
دارایی غیر منقول
financed
قسمت مالی یا دارایی
finances
قسمت مالی یا دارایی
capital account
حساب دارایی وسرمایه
draw up inventory
تنظیم صورت دارایی
financing
قسمت مالی یا دارایی
holding
دراختیار داشتن دارایی
belonging
متعلقات واموال دارایی
church warden
متصدی دارایی کلیسا
disinvestment
خرج دارایی بی چیزی
inventory reconciliation
تطابق موجودی با دارایی یکان
to sell up a debtor
دارایی بدهکاری راگروکشیدن وفروختن
chattel
مال منقول دارایی شخصی
state of in her itance
ملک یا دارایی قابل توارث
realty
دارایی غیر منقول ملک
realty
دارایی غیرمنقول و نمائات و منضمات ان
appreciations
افزایش ارزش دارایی و موجودی
inventorial
مربوط به دفتر دارایی فهرستی
heir in tail
وارث دارایی حبس شده
assets
ابزار تجهیزات مایملک و دارایی
The ministry of economic affairs and finance
وزارت امور اقتصاد و دارایی
impropriator
تفریط کننده دارایی کلیسا
benefical owner of an estate
مالک بهره برداریک دارایی
appreciation
افزایش ارزش دارایی و موجودی
contents of a vessel
دارایی یامحتویات فرف مظروف
installation property book
دفتر دارایی قسمت یا یکان
capitalization unit
هزینهای که صرف دارایی ثابت میشود
adventitious property
دارایی که بطورغیر مستقیم به ارث برسد
heirloom
دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
sell up a debtor
دارایی بدهکاری را گرو کشیدن و فروختن
heirlooms
دارایی منقولی که بارث رسیده باشد
financed
علم دارایی تهیه پول کردن
finances
علم دارایی تهیه پول کردن
i parted from
تمام ان دارایی یا مال را ازدست دادم
jus mariti
حق مرد نسبت به دارایی منقول زنش
finance
علم دارایی تهیه پول کردن
financing
علم دارایی تهیه پول کردن
all that property
تمام ان دارایی یامال داازدست دادم
capital assets
دارایی طویل المده اعم ازمالی واعتباری
insured
کسی که زندگی و دارایی اش بیمه شده باشد
hotchpot
سرجمع کردن دارایی رویهم ریختن اموال
capitalized expense
در ضمن اصل دارایی نیز منظور میشود
impropriation
دادنی دارایی کلیسا و مانند ان بغیر روحانیون
chancery
مقام وزارت دارایی دفتر مهردار سلطنتی
to make a f.
دارایی یاثروت بهم زدن متمول شدن
an insolvent estate
دارایی یا ملکی که برای پرداخت بدهی بسنده نباشد
onerous property
دارایی یا ملکی که مستلزم انجام تعهد یا التزامی است
dowagers
بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
levy a sum on a person's property
به منظور تامین مدعی به دارایی کسی را توقیف کردن
parapherna
بخشی از دارایی زن که جزوجهیزیه نبود بلکه در اختیارخود زن بود
dowager
بیوه زنی که دارایی ازشوهرش به او ارث رسیده باشد
current liability
اقلامی از بدهی که پرداخت انها از محل دارایی جاری باشد
asset
جمع دارایی شخص که بایستی بابت دیون او پرداخت گردد
assessed value
ارزشی که به منظور خاص برای یکی از اقلام دارایی معین میشود
paraphernalia
دارایی شخصی زن که بعد ازمرگ شوهر علاوه بر جهیزیه و منضمات ان به وی می رسد
dower
درCL این مقدار معادل ثلث کل دارایی مرد اعم از اعیان وعرصه است که به طریق عمری به زوجه اش واگذار میشود
accelerated depreciation
استهلاک زودرس
[روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
current maturity
قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
escheat
حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد مصادره کردن
current ratio
نسبت دارایی موجود به بدهی موجود
inventory control
کنترل ذخایرموجودی انبار کنترل دارایی
capital gain
منافع حاصل از فروش یاتعویض اقلام دارایی به قیمتی بیش از ارزش دفتری اضافه ارزش سرمایه سرمایه باز یافته
he was proud of his wealth
بدارایی خود مغرور بود مست دارایی خود بود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com