Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English
Persian
land poor
دارای اراضی بی حاصل وکم فایده
Other Matches
submarginal land
زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
closed cycle reactor system
در هسته شناسی راکتوری که در ان گرمای اولیه حاصل ازشکافت برای انجام کار مفیدتوسط دوران یا گردش ماده سرد کننده در یک مدار بسته دارای مکانیزم تبادل حرارتی به خارج از هسته منتقل میشود
utilized lands
اراضی دایر
unutilized land
اراضی موات
tidal flats
اراضی جزرومدی
cultivated land
اراضی محیات
land grant
اعطای اراضی
conservation of land
حفظ اراضی
occupied territories
اراضی اشغالی
occupied territory
اراضی اشغالی
land distribution
توزیع اراضی
accumulative area
اراضی سوارشونده
quiet enjoyment
حق انتفاع اراضی
innings
اراضی مستحدثه
waste lands
اراضی موات
waste land
اراضی موات
vesture
تصرف اراضی
land development
احیای اراضی
seisin
مالکیت اراضی
reclaim
احیاء اراضی موات
reclaims
احیاء اراضی موات
cultivation of waste land
احیا اراضی موات
uti possidetis
تملک اراضی اشغالی
reclaimed
احیاء اراضی موات
redemption
پرداخت مالیات اراضی
escheat
اراضی بلا وارث
uti possidetis
تملک اراضی مفتوحه
reclaiming
احیاء اراضی موات
cession of territory
واگذار کردن اراضی مملکت
vender's lien
حق حبس بایع در معامله اراضی
polder
اراضی پست کنار دریا
terre tenant
متصرف یا ساکن بالفعل اراضی
land office
اداره املاک وثبت اراضی
planning permission
اجازه عمران و ابادی اراضی
He has laid hands on these lands.
دست انداخته روی این اراضی
beachheads
پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل
beachhead
پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل
cadastre
دفترممیزی وتقویم وثبت اراضی واملاک
backwoods
اراضی جنگلی دوراز شهر جنگلهای دورافتاده
cadastral
مربوط به ممیزی عواید و ثبت اراضی واملاک
perquisite
فایده
advantage
فایده
futile
بی فایده
perquisites
فایده
unprofitable
بی فایده
disadvantageous
بی فایده
worthless
بی فایده
using
فایده
unavailing
بی فایده
shotten
بی فایده
useless
بی فایده
gainings
فایده
use
فایده
uses
فایده
wasteful
بی فایده
benefit
فایده
inefficacious
بی فایده
of no a withou
بی فایده
benefiting
فایده
fruit
فایده
profit
فایده
fruits
فایده
utility
فایده
profits
فایده
boot
فایده
return
[on something]
فایده
value in use
فایده
profited
فایده
benefited
فایده
subinfeudate
اعطای اراضی تیول از طرف امیری به امیردیگری برای بیعت با او
benefited
:فایده رساندن
benefit
فایده بردن
good
خیر فایده
profits
فایده رساندن
profited
فایده رساندن
profited
فایده منفعت
benefit
:فایده رساندن
benefiting
:فایده رساندن
profits
فایده منفعت
profit
فایده رساندن
profit
فایده منفعت
benefiting
فایده بردن
benefited
فایده بردن
ineffectually
بطور بی فایده
inutility
چیز بی فایده
gained
فایده بردن
inefficaciously
بطور بی فایده
What is the use ? what good wI'll it do ?
فایده اش چیست ؟
cost benefit ratio
نسبت فایده
avail
فایده بخشیدن
utility
سود فایده
benefit cost analysis
تحلیل فایده
unremunerative
بی فایده بیسود
disutility
عدم فایده
gains
فایده بردن
avail
فایده استفاده
gain
فایده بردن
utilitarianism
فایده گرائی
marginal utility
فایده نهائی
uselessly
بطور بی فایده
marginal benefit
فایده نهائی
agrarianism
تساوی در پخش زمین طرفداری از تقسیم اراضی بتساوی بین مردم
fee tail
تقسیم تناصفی اراضی از طرف مالک ملک موقوف یا حبس شده
benefic
فایده برنده نیکوکار
to f. a dead horse
کوشش بی فایده کردن
It benefits the people .
فایده اش به مردم می رسد
diminishing marginal utility
فایده نهایی نزولی
diminishing utility
اصل فایده نزولی
white elephants
گران و پر خرج و کم فایده
white elephant
گران و پر خرج و کم فایده
useless
عاری از فایده باطله
benefitical
منتفع فایده برنده
benefit cost ratio
نسبت فایده به هزینه
to boot
فایده و سود داشتن
Did you get much ( any ) benefit from your holiday ?
تعطیلات برایت فایده ای داشت ؟
There is no point in his staying here . His staying here wont serve any purpose.
ماندن او در اینجا بی فایده است
to plough the sand
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough sands
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
arrentation
پروانه یا جواز بهره برداری ار اراضی جنگلی در ازای پرداخت اجاره سالانه معین
I made a lot of profit in the deal .
دراین معامله فایده زیادی بردم
It is written for our benefit
نوشته کردن برای ما فایده دارد
waste of manor
اراضی کشت نشده اطراف ملک مورد اجاره یا تصرف که مستاجرین و متصرفین در ان حق علف چر دارند
expandsionism
اعتقاد به لزوم بسط اراضی کشور از طریق اعمال قدرت نظامی یااقتصادی یا هر وسیله دیگر
current expenditure
هزینهای که فایده ان منحصر به یک دوره مالی باشد
It is no use crying over spilt milk .
<proverb>
بعد از ریختن شیر ,گریه فایده ندارد.
You wI'll benefit by this book .
از خواندن این کتاب فایده خواهی برد
capital expenditure
هزینهای که فایده اش محدود به یک دوره مالی نباشد
he should better to led than
باید اورا دلالت کرد زور فایده ندارد
leases
در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
lease
در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
isobars
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobar
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobare
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
soft shelled
دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
cementitious
دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
occupation franchise
حق رای در انتخابات درصورتی که مستلزم درتصرف داشتن مقداربخصوصی از اراضی در حوزه محل رای گیری باشد
ringent
دارای دهن باز دارای لبان برگشته
fee tail
تقسیم مالکیت اراضی بین مالک و دیگری به نحوی که نصف ان برای خود مالک ونیم دیگر به منتقل الیه
yields
حاصل
payoff
حاصل
unutilized
بی حاصل
product
حاصل
resumes
حاصل
outcome
حاصل
outcomes
حاصل
payoffs
حاصل
unfruitful
بی حاصل
upshot
حاصل
yielded
حاصل
result
حاصل
yield
حاصل
infertile
بی حاصل
resume
حاصل
resumed
حاصل
products
حاصل
resuming
حاصل
desolate
<adj.>
بی حاصل
fruitage
حاصل
bleak
<adj.>
بی حاصل
outgrowth
حاصل
resulted
حاصل
adnate
حاصل
barren
<adj.>
بی حاصل
nonproductive
بی حاصل
outgrwth
حاصل
blasted
[uninhabitable]
<adj.>
بی حاصل
resulting
حاصل
perquisite
حاصل
deserted
<adj.>
بی حاصل
perquisites
حاصل
virile
دارای نیروی مردی دارای رجولیت
acinaseous
دارای تخم و بذر دارای تخمدان
gravel blind
دارای چشم تار دارای دید کم
galleried
دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
low tension
دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
acquire
حاصل کردن
proceeds
حاصل فروش
getting
حاصل کردن
cabonic
حاصل از کربن
steam fog
مه حاصل از بخار اب
get
حاصل کردن
foodful
حاصل خیز
gets
حاصل کردن
gleby
حاصل خیز
karma
حاصل کردارانسان
sums
حاصل جمع
productive
مولد پر حاصل
amount
حاصل جمع
total
کل
[حاصل جمع]
sum
کل
[حاصل جمع]
amount
کل
[حاصل جمع]
yielder
حاصل دهنده
productions
حاصل دادن
throughput
حاصل کار
feracious
حاصل خیز
feracity
حاصل خیزی
to be derived
حاصل شدن
production
حاصل دادن
sum
حاصل جمع
earning yield
حاصل عواید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com