Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (13 milliseconds)
English
Persian
nodose
دارای برامدگیهای مشخص
nodous
دارای برامدگیهای مشخص
Other Matches
nodulous
دارای برامدگیهای ریز
tuberculate
دارای برامدگیهای سلی
nodulose
دارای برامدگیهای ریز
mammilary
دارای برامدگیهای پستان مانند
snagged
پراز ته شاخه دارای برامدگیهای ناصاف
amorphous
دارای ساختمان غیر مشخص
dorsiventral
دارای قسمت پشتی وشکمی مشخص
tuberculoid
مانند برامدگیهای سلی
papilloma
ورم یا برامدگیهای پوستی
algorithms
قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
algorithm
قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
motif
گلی خاص در زمینه فرش
[این طرح ها با توجه به منطقه بافت دارای اشکال و ابعاد مختلفی بوده و تا حدودی مشخص کننده منطقه بافت می باشد.]
cell
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
cells
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
quartz clock
بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
descriptor
کدی که مشخص کننده نام فایل یا نام برنامه یا کد رمز به فایل را مشخص میکند
isobare
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobar
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobars
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
soft shelled
دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
cementitious
دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
ringent
دارای دهن باز دارای لبان برگشته
located
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locating
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate
تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
galleried
دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
low tension
دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
virile
دارای نیروی مردی دارای رجولیت
acinaseous
دارای تخم و بذر دارای تخمدان
gravel blind
دارای چشم تار دارای دید کم
outrigged
دارای تیر یا دیرک پیش امده دارای چوب یااهن اضافی برای بستن اسب اضافی
idiomorphic
دارای شکل مخصوص بخود دارای شکل صحیح خود
end stopped
دارای وقفه نهایی منطقی دارای سکته منطقی
isotropic solutions
دارای خواص برابر از هرسو از هر سو دارای همان خواص
highlight
مشخص
specifics
مشخص
specific code
کد مشخص
distinguished
مشخص
physiognomonic
مشخص
highlights
مشخص
distinct
مشخص
highlighted
مشخص
kenspeckle
مشخص
pronounced
مشخص
specific
مشخص
named
مشخص
distinctive
مشخص
marked
مشخص
indistinctive
نا مشخص
signate
مشخص
identify
مشخص کردن
indicating
مشخص کننده
lay down
مشخص کردن
identifies
مشخص کردن
specifies
مشخص کردن
target
هدف مشخص
identifying
مشخص کردن
targeted
هدف مشخص
signal
اشکار مشخص
targetting
هدف مشخص
targetted
هدف مشخص
defining
مشخص کردن
targets
هدف مشخص
identified
مشخص کردن
targeting
هدف مشخص
to create an image for oneself as somebody
مشخص کردن
specify
مشخص کردن
specifying
مشخص کردن
define
مشخص کردن
pathognomic
مشخص مرض
denotes
مشخص کردن
defined
مشخص کردن
unarguable
غیرقابلبحثمعلوم مشخص
cleaners
مشخص واضح
nonsignificant
غیر مشخص
distinctive
فرق مشخص
defines
مشخص کردن
clean-cut
مشخص واضح
clean cut
مشخص واضح
denote
مشخص کردن
signaled
اشکار مشخص
signalled
اشکار مشخص
delineating
مشخص کردن
registered port
بندر مشخص
earmarking
مشخص کردن
specified
مشخص شده
pathognomomical
مشخص مرض
distinguishing
مشخص اختصاصی
delineate
مشخص کردن
delineated
مشخص کردن
named place of destination
مقصد مشخص
named vessel
کشتی مشخص
delineates
مشخص کردن
denoted
مشخص کردن
assignable
معین مشخص
individuate
مشخص کردن
definition
مشخص کردن
distinctly
بطور مشخص
discriminant
مشخص کننده
type genus
نوع مشخص
marker
مشخص کننده
ditinct
روشن مشخص
definitions
مشخص کردن
markers
مشخص کننده
diacritical current
جریان مشخص
Indo-persian rug
قالی هندی با طرح ایرانی
[اغلب دارای زمینه قرمز یا سبز بوده و از گل های کوچک، پیچک ها، پرندگان، حیوانات و طرح ابر بهره گرفته و دارای تارهای ابریشمی و پود پنبه ای است. به آن هندی-هراتی نیز می گویند.]
typified
بانمونه مشخص کردن
facies
عبارت مشخص یک طبقه
check indicator
مشخص کننده مقابله
frequency designation
مشخص کردن فرکانس
named port of destination
بندر مقصد مشخص
typify
بانمونه مشخص کردن
named point of destination
نقطه مشخص در مقصد
messages
حجم اطلاع مشخص
typifies
بانمونه مشخص کردن
typifying
بانمونه مشخص کردن
meaner
مشخص کردن چیزی
criss-crossed
با ضربدر مشخص کردن
structureless
بدون ساختمان مشخص
at the specified tenor
بر حسب مفاد مشخص
mean
مشخص کردن چیزی
named place of delivery at frontier
تحویل در مرز مشخص
call one's shot
مشخص کردن هدف
message
حجم اطلاع مشخص
meanest
مشخص کردن چیزی
criss-crosses
با ضربدر مشخص کردن
antiseptic
تمیز و پاکیزه مشخص
indication lamp
لامپ مشخص کننده
antiseptics
تمیز و پاکیزه مشخص
overflow indicator
مشخص کننده سرریزی
shaded relief
عوارض مشخص یا بسیارناهموار
criss-crossing
با ضربدر مشخص کردن
criss-cross
با ضربدر مشخص کردن
polyisotopic
دارای چند هم پایه دارای چند ایزوتوپ
monadelphous
دارای میلههای یک پارچه دارای نافه یک پارچه
off colored
دارای رنگ ناجور دارای رنگ مغایر
shuttles
وسیله نقلیه با مسیر مشخص
shuttled
وسیله نقلیه با مسیر مشخص
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
badges
امضاء و علامت برجسته و مشخص
badge
امضاء و علامت برجسته و مشخص
margin
مشخص کردن اندازه و حاشیه
margins
مشخص کردن اندازه و حاشیه
to be clear to somebody
برای کسی مشخص بودن
named departure point
نقطه مشخص برای حرکت
blocky
پرشده یا مشخص با قطعات مختلف
costing
مشخص کردن هزینه عملیات
shuttle
وسیله نقلیه با مسیر مشخص
named port of shipment
بندر مشخص برای حمل
point of aim
نقطه هدفگیری در مسافتهاتی مشخص
temporarily
برای زمان مشخص یا نه همیشه
known target
هدف شناخته شده یا مشخص
One must draw the line somewhere.
<proverb>
هر کس باید ید و مرزش را مشخص کند .
winy
شراب مانند دارای خصوصیات شراب دارای مزه شراب
winey
شراب مانند دارای خصوصیات شراب دارای مزه شراب
circle of influence
دایرهای که حد منطقه تاثیررا مشخص میکند
channeling
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
channelled
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
scheduled plane
هواپیمای مسافربری
[با زمان پرواز مشخص]
key
کلیدی که ورودیهای یک رکورد را مشخص میکند
My departure time is not determined yet .
وقت حرکت من هنوز مشخص نیست.
scheduled service plane
هواپیمای مسافربری
[با زمان پرواز مشخص]
To be conspicuous.
انگشت نما بودن ( مشخص یا سر شناس )
channels
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
rate
تعداد خطاهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
users
انجمن یا کلوپ کاربران یا کامپیوتر مشخص
operator
انتساب بیشتر از یک تابع به عملگرا مشخص .
neither fish nor fowl
<idiom>
چیزی که به گروه مشخص تعلق ندارد
serve one's purpose
<idiom>
مفیدبودن شخص برای کاری مشخص
internal
نمایش حروف در یک سیستم عامل مشخص
channel
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
channeled
ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
operators
انتساب بیشتر از یک تابع به عملگرا مشخص .
Well, duh!
[American English]
نه ! جدی می گی؟
[این که کاملا مشخص است]
structuring
ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
user
انجمن یا کلوپ کاربران یا کامپیوتر مشخص
insigne
علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
rates
تعداد خطاهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
special
سیستم برنامههای کاربردی مشخص و محدود
alert
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
alerted
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
lane
مسیر که باخط کشی مشخص میشود
alerts
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
logic
ولتاژ نمایش وضعیت منط قی مشخص .
structures
ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
settling days
روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
structure
ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
insignia
علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
symbolic
آدرسی که با نشانه یا نام مشخص شود
irishism
عبارت یا اصطلاح یا رسوم مشخص ایرلندی
entry
مقدار اطلاعات درون یک سلول مشخص
determiner
مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
lanes
مسیر که باخط کشی مشخص میشود
symbolically
آدرسی که با نشانه یا نام مشخص شود
determiners
مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
intensity of rain fall
شدت بارندگی که بامیلیمتردرساعت مشخص میشود
identified
مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
tracks
محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
tracked
محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com