English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
concrescent دارای رشد مشترک یا هماهنگ
Other Matches
interrelated دارای مناسبات مشترک
paronymous دارای وجه اشتقاق مشترک
commonable مشترک دارای حق چرادرزمین عمومی
monogenic دارای ریشه واصل مشترک
synchronised هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronises هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronize هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronising هماهنگ کردن هماهنگ شدن
synchronizes هماهنگ کردن هماهنگ شدن
sig Interest Special زیرمجموعهای از یک سازمان تخصصی یا کلوپ استفاده کنندگان است بااعضایی دارای علاقههای مشترک
common divisor مقسوم علیه مشترک بخشیاب مشترک
joint venture سرمایه گذاری مشترک تجارت مشترک
joint نیروهای مشترک عملیات مشترک
subscribers مشترک روزنامه وغیره مشترک
subscriber مشترک روزنامه وغیره مشترک
cooperative scorer بهره گیرنده از روش سرمایه گذاری مشترک استفاده کننده از سرمایه گذاری مشترک
synchronous هماهنگ
harmonic هماهنگ
consonants هماهنگ
consonant هماهنگ
coordinated هماهنگ
harmonious هماهنگ
monotone هماهنگ
harmonised هماهنگ کردن
harmonic هماهنگ همساز
harmonises هماهنگ کردن
harmonic motion حرکت هماهنگ
harmonized هماهنگ کردن
harmonize هماهنگ کردن
proportional متقابل یا هماهنگ
subharmonic هماهنگ فرعی
coordinate هماهنگ ساختن
harmonic oscillator نوسانگر هماهنگ
harmonising هماهنگ کردن
cooperating bishop دو فیل هماهنگ
harmonic wave موج هماهنگ
coordination هماهنگ سازی
harmonizes هماهنگ کردن
harmonizing هماهنگ کردن
harmonic vibration ارتعاش هماهنگ
sequencer شیر هماهنگ
coordinator هماهنگ کننده
coordinate متناسب یا هماهنگ کردن
simple harmonic motion حرکت هماهنگ ساده
coordinating authority مقام هماهنگ کننده
creeping attack تک هماهنگ شده ضد زیردریایی
autosyn هماهنگ کننده خودکار
damped harmonic motion حرکت هماهنگ میرا
damped harmonic oscillator نوسانگر هماهنگ میرا
executive area ناحیه هماهنگ ساز
synchronizing mechanism ساز و کار هماهنگ
sequence valve شیر هماهنگ کننده
fire support coordinator هماهنگ کنند پشتیبانی اتش
bsc SynchronousCommunication Binaryارتباطات هماهنگ دودویی
screen coordinator هماهنگ کنند پوشش دریایی
monotone صدای یکنواخت تکرار هماهنگ
synchronize همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronises همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronised همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
synchronizes همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
compatability قابلیت انطباق کار هماهنگ با سایردستگاهها
area coordination group گروه هماهنگ کننده عملیات منطقه
synchronising همزمان بودن هماهنگ کردن حرکت
orient توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
orients توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
proportional clothing لباس هماهنگ یا همرنگ زمین یا منطقه عملیات
cim استفاده هماهنگ از کامپیوتر در هر مرحله از طراحی و ساخت
orienting توجیه دستگاههای مغناطیسی هماهنگ کردن دستگاهها
pseudostereo ناوبری همزمان و هماهنگ موشک در سمت و ارتفاع
isobar دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobars دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobare دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
cementitious دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
soft shelled دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
ringent دارای دهن باز دارای لبان برگشته
low tension دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
gravel blind دارای چشم تار دارای دید کم
galleried دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
acinaseous دارای تخم و بذر دارای تخمدان
virile دارای نیروی مردی دارای رجولیت
cim استفاده هماهنگ از میکروفیلم برای ذخیره سازی داده کامپیوتر و روشهای خواندن داده
orchestrates هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
orchestrating هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
orchestrate هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
fire coordination هماهنگ کردن اتش تطبیق کردن اتشها
orchestrated هماهنگ و موزون کردن ارکست تهیه کردن
common user مشترک
common مشترک
subscriber's line خط مشترک
party line خط مشترک
intercommon حق مشترک
commoners مشترک
participant مشترک
commonest مشترک
joint مشترک
held in common مشترک
sense حس مشترک
sensed حس مشترک
subscriber مشترک
commonalities مشترک
party lines خط مشترک
senses حس مشترک
subscribers مشترک
commonality مشترک
conjoint مشترک
participants مشترک
outrigged دارای تیر یا دیرک پیش امده دارای چوب یااهن اضافی برای بستن اسب اضافی
joint products محصولات مشترک
common fronties مرز مشترک
cooperative work همکاری مشترک
cooperation همکاری مشترک
subscriber line خط مشترک [مخابرات]
joint ownership مالکیت مشترک
Common Market بازار مشترک
jointly owned property مال مشترک
joint resolution تصمیم مشترک
joint staff ستاد مشترک
joint stock سرمایه مشترک
joint supply عرضه مشترک
common factor عامل مشترک
joint shares سهام مشترک
common fate سرنوشت مشترک
joint services خدمات مشترک
intercommunion ارتباط مشترک
intercommunion اقدام مشترک
joint zone منطقه مشترک
collaboration همکاری مشترک
halvers نیمه مشترک
tenancy in common استیجار مشترک
joint exercise مانور مشترک
joint exercise تمرین مشترک
insurance certificate بیمه مشترک
joint demand تقاضای مشترک
joint declaration بیانیه مشترک
joint costs هزینه مشترک
joint costs هزینههای مشترک
joint command یکان مشترک
joint command فرماندهی مشترک
synergy عمل مشترک
joint account حساب مشترک
co-operation کار مشترک
collaboration کار مشترک
telephone subscriber مشترک تلفنی
cooperative work کار مشترک
cooperation کار مشترک
condominium حکومت مشترک
interrelation مناسبات مشترک
condominium مالکیت مشترک
condominium حاکمیت مشترک
condominium تسلط مشترک
joint committee کمیسیون مشترک
condominiums حکومت مشترک
condominiums مالکیت مشترک
condominiums حاکمیت مشترک
condominiums تسلط مشترک
joint force نیروی مشترک
joint adventure تجارت مشترک
subscriber's cable کابل مشترک
mutual interests منافع مشترک
mutual responsibility مسئوولیت مشترک
common denominators مخرج مشترک
my and his father پدر مشترک من و او
common fraction مخرج مشترک
party wall دیوار مشترک
party walls دیوار مشترک
mutual debts دیون مشترک
bottom layer لایه مشترک
coinsurance بیمه مشترک
co insurance بیمه مشترک
common wall دیوار مشترک
common wealth مشترک المنافع
coenotrope گرایش مشترک
cenotrope گرایش مشترک
caveat subscriptor اخطار به مشترک
common denominator مخرج مشترک
meant میان مشترک
commonweal مشترک المنافع
party parpet جانپناه مشترک
rachis دیرک مشترک
coefficients عامل مشترک
coefficient عامل مشترک
middling جمله مشترک
complex fraction برخه مشترک
party lines مرز مشترک
concerted action عمل مشترک
party line مرز مشترک
co-authors نویسندهی مشترک
intersection فصل مشترک
EEC بازار مشترک
commonwealths مشترک المنافع
commonwealth مشترک المنافع
complex fraction مخرج مشترک
intersections فصل مشترک
co-author نویسندهی مشترک
collective مشترک عمومی
line termination circuit اتصال مشترک
common progarm برنامه مشترک
common multiple مضرب مشترک
common area ناحیه مشترک
common language زبان مشترک
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com