Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (5 milliseconds)
English
Persian
enlightened
دارای فکر روشن
Other Matches
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
daylit
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
daylight
روز روشن روشن کردن
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
isobar
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobars
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobare
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
cementitious
دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
soft shelled
دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
ringent
دارای دهن باز دارای لبان برگشته
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
galleried
دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
gravel blind
دارای چشم تار دارای دید کم
virile
دارای نیروی مردی دارای رجولیت
acinaseous
دارای تخم و بذر دارای تخمدان
low tension
دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
outrigged
دارای تیر یا دیرک پیش امده دارای چوب یااهن اضافی برای بستن اسب اضافی
idiomorphic
دارای شکل مخصوص بخود دارای شکل صحیح خود
end stopped
دارای وقفه نهایی منطقی دارای سکته منطقی
isotropic solutions
دارای خواص برابر از هرسو از هر سو دارای همان خواص
elucidate
روشن
elucidated
روشن
sharp cut
روشن
clear cut
روشن
elucidates
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
eyebright
روشن
explicit
<adj.>
روشن
distinct
<adj.>
روشن
vivid
روشن
notable
<adj.>
روشن
in a good light
روشن
elucidating
روشن
cloudless
روشن
legible
روشن
eidetic
روشن
expresses
روشن
expressing
روشن
clean cut
روشن
clean-cut
روشن
cleaners
روشن
explicit
روشن
shriller
روشن
shrill
روشن
alights
روشن
alighting
روشن
on/off
روشن
alighted
روشن
expressed
روشن
express
روشن
brightest
روشن
brighter
روشن
bright
روشن
furbisher
روشن گر
fogless
روشن
set
روشن
sets
روشن
setting up
روشن
shrillest
روشن
definite
روشن
alight
روشن
clear-cut
روشن
litten
روشن
transparent
روشن
transparently
روشن
unequivocally
روشن
lightest
روشن
clear
روشن
perspicuous
روشن
luculent
روشن
sunniest
روشن
sunnier
روشن
sunny
روشن
lucid
روشن
nitid
روشن
lighted
روشن
on
روشن
unequivocal
روشن
clearest
روشن
diaphanous
روشن
moonlit
روشن
light
روشن
clearer
روشن
clears
روشن
penumbra
سایه روشن
illuminate
روشن فکر
lightsome
سبک روشن
clarifying
روشن کردن
paris blue
جوهرابی روشن
pale varnish
لاک روشن
full orbed
تمام روشن
lightsome
برنگ روشن
perspicuity
روشن بینی
limpid
روشن خالص
picturesquely
بطور روشن
illuminate
روشن کردن
phanerogamous
روشن زاد
serene
روشن صاف
phanerogamic
روشن زاد
light and shade
سایه روشن
pervious
روشن بین
pick wickian
روشن بین
perspicuously
بطور روشن
lightish
نسبتا روشن
In broad daylight.
درروز روشن
igniting
روشن کردن
kindle
روشن شدن
light
<adj.>
رنگ روشن
kindled
روشن شدن
kindles
روشن شدن
brighten
روشن کردن
brightened
روشن کردن
picturing
روشن ساختن
nacarat
قرمز روشن
jacinthe
نارنجی روشن
enlighten
روشن فکرکردن
enlightening
روشن فکرکردن
enlightens
روشن فکرکردن
fire up
روشن کردن
inexplicable
روشن نکردنی
lucent
روشن وشفاف
ignite
روشن کردن
lumine
روشن کردن
unambiguous
واضح روشن
ignited
روشن کردن
ignites
روشن کردن
brightening
روشن کردن
second sight
روشن بینی
illuminating
روشن ساختن
to clear up
روشن کردن
relume
روشن کردن
tone
سایه روشن
tones
سایه روشن
to come to light
روشن شدن
illuminating
روشن فکر
to fire up
روشن کردن
to shed light on
روشن کردن
lightest
روشن کردن
lighted
روشن کردن
to bring tl light
روشن کردن
saturated colour
رنگهای روشن
irradiative
روشن سازنده
power up
روشن کردن
alive
روشن سرزنده
illuminator
روشن کننده
clear-sighted
روشن بین
light
روشن کردن
illuminative
روشن کننده
illuminant
روشن کننده
to brighten up
روشن شدن
lighting
سایه روشن
illuminating
روشن کردن
to switch on
روشن کردن
illume
روشن کردن
half tone
سایه روشن
illuminates
روشن فکر
illuminates
روشن کردن
illuminate
روشن ساختن
power on
روشن کردن
fireballs
شهاب روشن
fireball
شهاب روشن
turn on
روشن کردن
clarifies
روشن کردن
head work
فکر روشن
illumining
روشن کردن
traffic signal
نشانه روشن
pellucid
بلورین روشن
luminescence
روشن تابی
transparent color
رنگ روشن
transpicuous
روشن اشکار
keen sighted
روشن بین
illuminates
روشن ساختن
illumine
روشن کردن
illumined
روشن کردن
illumines
روشن کردن
clarify
روشن کردن
eidetic memory
یاد روشن
illumination
روشن سازی
bright red
قرمز روشن
elucidate
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
yin yang
تیره و روشن
elucidates
روشن کردن
vividly
بطور روشن
broad day light
روز روشن
ditinct
روشن مشخص
documentary photography
تصویر روشن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com