English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
pedigreed دارای نسب یادودمان معلوم
Other Matches
his parentage isunknown اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
the active voice معلوم
determinate معلوم
intelligible معلوم
invisible نا معلوم
active معلوم
obvious معلوم
to the fore معلوم
definite معلوم
given معلوم
illiquid نا معلوم
It was revealed that … It transpired that . . . معلوم شد که ...
sharp cut معلوم
assignable معلوم
indistinct نا معلوم
known معلوم
overt معلوم
pronounced معلوم
inevidence معلوم
kithe معلوم شدن
familiarizing معلوم کردن
familiarized معلوم کردن
discernibly بطور معلوم
known data عناصر معلوم
known datum point ایستگاه معلوم
vaguest غیر معلوم
vaguer غیر معلوم
known معلوم کردن
noticeably بطوربرجسته یا معلوم
presumedly از قرار معلوم
given conditions شرایط معلوم
vague غیر معلوم
seemingly از قرار معلوم
manifestly بطور معلوم
evidently از قرار معلوم
ascertained معلوم کردن
ascertain معلوم کردن
verb active فعل معلوم
To make known . To signify . معلوم کردن
to make known معلوم کردن
to come to light معلوم شدن
to bring tl light معلوم کردن
the date was not specified تاریخ ان معلوم
the active voice فعل معلوم
familiarize معلوم کردن
It was clear that she had lied . دروغش معلوم شد
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it … از قرار معلوم ...
ascertaining معلوم کردن
ascertains معلوم کردن
cretain معلوم بعض
known target هدف معلوم
that depends معلوم نیست
known distance فاصله معلوم
familiarising معلوم کردن
known distance مسافت معلوم
familiarises معلوم کردن
familiarised معلوم کردن
familiarizes معلوم کردن
taskwork کار معلوم کارناخوشایند
obviously بطور اشکار یا معلوم
It is not known yet . It is not settled yet . هنوز معلوم نیست
apparent معلوم وارث مسلم
at a specified time در وقت معین یا معلوم
present participles وجه وصفی معلوم
present participle وجه وصفی معلوم
participles وجه وصفی معلوم
participle وجه وصفی معلوم
he proved to know the secret معلوم شد راز را میداند
time will tell در آینده معلوم می شود
deponent درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
fatherless فاقد مولف معلوم
it will manifest it self معلوم خواهد گشت
isobare دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobars دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobar دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
soft shelled دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
cementitious دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
determinable معلوم کردنی انقضاء پذیر
We know it for a fact that… برایمان کاملا" معلوم است که ...
his fate is sealed سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
we shall see تا ببینم بعد معلوم میشود
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
type نوع خون را معلوم کردن
Certain notorious ( dubious ) characters . عده افراد معلوم الحال
Known and unknown . معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
types نوع خون را معلوم کردن
they are of a doubtful paterni اصل انها معلوم نیست
deponont در فاهر مجهول و در باطن معلوم
Is the departure time certain ? وقت حرکت معلوم است؟
known datum point نقطهای با مختصات وگرای معلوم
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
typed نوع خون را معلوم کردن
It was evident from the start. از اول کار معلوم بود
ringent دارای دهن باز دارای لبان برگشته
seal one's fate سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
We wI'll be notified(informed)of the results today. امروز جواب کار معلوم می شود
spot elevation نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
Presumably she hasnt arrived yet . از قرار معلوم هنوز واردنشده است
it is of doubtful proveance معلوم نیست اصلا از کجا امده است
the bill defined his powers حدود اختیارات وی دران لایحه معلوم گردید
low tension دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
acinaseous دارای تخم و بذر دارای تخمدان
virile دارای نیروی مردی دارای رجولیت
gravel blind دارای چشم تار دارای دید کم
galleried دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
loose ends <idiom> بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
certifying صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certifies صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
this line does not scan وزن این شعر با تقطیع معلوم میشودکه درست نیست
parameter نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
parameters نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
perfect participle وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
outrigged دارای تیر یا دیرک پیش امده دارای چوب یااهن اضافی برای بستن اسب اضافی
duty rated بیشترین تعداد عملیات که یک وسیله در یک زمان با مشخصات معلوم میتواند انجام دهد
unpriced درباب چیزی گفته میشودکه بهای ان معلوم نشده یابصورت بهادران نباشد
bailment امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
there is no time like the present <idiom> سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
idiomorphic دارای شکل مخصوص بخود دارای شکل صحیح خود
isotropic solutions دارای خواص برابر از هرسو از هر سو دارای همان خواص
end stopped دارای وقفه نهایی منطقی دارای سکته منطقی
bids خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verifies رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
he talks very indistinctly بسیار ناشمرده سخن میگوید معلوم نیست چه میگوید
verify رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
bid خداحافظی کردن قیمت خریدرا معلوم کردن مزایده
verifying رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
verified رسیدگی کردن صحت و سقم امری را معلوم کردن
trend line یک بسط محاسبه شده از سری داده به منظور پیش بینی خط سیرهای ورای داده معلوم
wheatstone bridge مداری متشکل از مقاومتهای معلوم و مجهول که توسط ان میتوان مقاومت مجهول رادقیقا اندازه گیری کرد
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
Indo-persian rug قالی هندی با طرح ایرانی [اغلب دارای زمینه قرمز یا سبز بوده و از گل های کوچک، پیچک ها، پرندگان، حیوانات و طرح ابر بهره گرفته و دارای تارهای ابریشمی و پود پنبه ای است. به آن هندی-هراتی نیز می گویند.]
polyisotopic دارای چند هم پایه دارای چند ایزوتوپ
off colored دارای رنگ ناجور دارای رنگ مغایر
monadelphous دارای میلههای یک پارچه دارای نافه یک پارچه
winey شراب مانند دارای خصوصیات شراب دارای مزه شراب
winy شراب مانند دارای خصوصیات شراب دارای مزه شراب
manifest معلوم کردن فاش کردن
uncovering معلوم کردن فاهر کردن
uncovers معلوم کردن فاهر کردن
to reveal itself فاش شدن معلوم شدن
uncover معلوم کردن فاهر کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
specify معین کردن معلوم کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
manifested معلوم کردن فاش کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
manifests معلوم کردن فاش کردن
reveal فاش کردن معلوم کردن
revealed فاش کردن معلوم کردن
reveals فاش کردن معلوم کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
manifesting معلوم کردن فاش کردن
pentadactyl دارای پنج پنجه دارای پنج زائده شبیه پنجه
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
ascertian محقق کردن تحقیق کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
three-legged دارای سه پا
iodic دارای ید
glochidiate دارای مو
three legged دارای سه پا
footy دارای پا
fraught with دارای
trilinear دارای سه خط
odoriferous دارای بو
bilabiate دارای دو لب
vivific دارای حیات
privileged دارای امتیاز
trinary دارای سه متغیر
weak eyed دارای چشم کم سو
isometric دارای یک میزان
prurient دارای فکرشهوانی
ternal دارای سه تغییر
syntonic دارای بسامدمشابه
testate دارای وصیت
warty دارای زگیل
electives دارای حق انتخاب
tinctorial دارای ته رنگ
hectic دارای تب لازم
pinnular دارای بالچه
isometrics دارای یک میزان
weak sighted دارای چشم کم سو
wapper jawed دارای ارواره کج
bodily دارای بدن
bifocal دارای دو کانون
terahenous دارای 4 مادگی
ambivalence دارای دو جنبه
divan دارای دوفرفیت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com