English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 169 (9 milliseconds)
English Persian
acopic دافع خستگی و کوفتگی
Other Matches
fatigued خستگی کوفتگی
fatigue خستگی کوفتگی
fatigues خستگی کوفتگی
bruise کوفتگی
bruises کوفتگی
contusion کوفتگی
livor کوفتگی
bruised کوفتگی
contusions کوفتگی
bruising کوفتگی
lividness کوفتگی
eye strain چشم کوفتگی
stiffness کوفتگی عضلانی
cerebral contusion کوفتگی مغزی
contusion ضربت کوفتگی انساج
ecchymosis کبودشدگی گوشت از کوفتگی
contusions ضربت کوفتگی انساج
propulsive دافع
expulsive دافع
repulsive دافع
ejaculatory دافع
eductor دافع
waterproofed دافع اب
dejectory دافع
repellents دافع
hydragogue دافع اب
repellent دافع
water repellent دافع اب
loathsome دافع
repeller دافع
preclusive دافع
waterproof دافع اب
water proof دافع اب
waterproofs دافع اب
bechic دافع سرفه
forbidding دافع ناخوانده
bombproof دافع بمب
buffer body بدنه دافع
muzzle brake دافع دهانه
preventively بطور دافع
icteric دافع یرقان
recoil cylinder استوانه دافع
recoil system سیستم دافع
exterminator دافع حشرات
exterminators دافع حشرات
self repelling دافع همدیگر
recoil system دستگاه دافع توپ
expellent خارج کننده دافع
repulsively بطور زننده یا دافع
buffer دافع اطاق خرج
antasthmatic دافع تنگی نفس
larvicide دافع کرم حشره
ischuretic دافع حبس پول
expellant خارج کننده دافع
loathful دافع بیرغبت سازنده
sledge کشوی عاید و دافع توپ
fungicides ماده دافع یا نابودکننده قارچ
rejector دافع دستگاه دفع پارازیت
rejecter دافع دستگاه دفع پارازیت
sledges کشوی عاید و دافع توپ
fungicide ماده دافع یا نابودکننده قارچ
muzzle compensator دافع دهانه لوله توپ یا تفنگ
muzzle bell دافع دهانه شیپوری لوله توپ
sleigh درشکه برقی دستگاه کشوی عاید و دافع
sleighs درشکه برقی دستگاه کشوی عاید و دافع
emunctory مربوط به پاک کردن بینی عضو دافع فضولات بدن
fatigue limit حد خستگی
dark burn خستگی
fatigues خستگی
fatigued خستگی
fatigue خستگی
boredom خستگی
ages خستگی
stresses خستگی
weariness خستگی
tiredness خستگی
exhaustion خستگی
age خستگی
ennui خستگی
stress خستگی
stressing خستگی
secondary stress خستگی فرعی
tangential stress خستگی مماسی
muscular fatigue خستگی عضلانی
mean stress خستگی متوسط
magnetic fatigue خستگی مغناطیسی
fatigued خستگی فرسودگی
principal stress خستگی اصلی
tired to death مانندمرده از خستگی
thermal fatigue خستگی حرارتی
tensile stress خستگی کششی
taedium vitae خستگی اززندگی
tadium خستگی از عمر
shrinkage stress خستگی فرامد
weariless خستگی نا پذیر
eye strain خستگی چشم
unwearied خستگی درکرده
to stretch one's legs <idiom> خستگی درکردن
fatigue خستگی فرسودگی
tiredly بیزار خستگی
langorous خستگی اور
inexhaustible خستگی نا پذیر
fatigue test ازمون خستگی
fatigue test ازمایش خستگی
fatigue strength استحکام خستگی
fatiguable خستگی پذیر
fatigable خستگی پذیر
fatig خستگی پذیر
eyestrain خستگی چشم
compressive stress خستگی فشاری
unwearying خستگی ناپذیر
fatigueless خستگی ناپذیر
fatiguing خستگی اور
fatigues خستگی فرسودگی
fatigueability خستگی پذیری
indefatigability خستگی ناپذیری
tedium خستگی دلتنگی
irksome خستگی اور
drainless خستگی ناپذیر
refreshments رفع خستگی
tired بیزار خستگی
wearily از روی خستگی
refreshment رفع خستگی
exhautless خستگی ناپذیر
circumferential stress خستگی دایرهای
indefatigable خستگی ناپذیر
he did not turn a hair هیچ خستگی وانمودنکرد
tireless خستگی ناپذیر نافرسودنی
psychasthenia خستگی روانی بی تصیمی
to rest up خوب خستگی در کردن
transverse fatigue test ازمایش خستگی عرضی
I am deae beat . I am tired out . از خستگی دارم غش می کنم
to unbend oneself رفع خستگی کردن
To be exhausted. از پا افتادن ( خستگی مفرط )
trachle سبب خستگی یا دردسر
tensile fatigue test ازمایش کشش- خستگی
neurasthenic وابسته به ضعف یا خستگی پی ها
palmograph خستگی نگار دستی
nervous prostration سستی پی خستگی اعصاب
indefatigably بطور خستگی ناپذیر
permissible stress خستگی قابل قبول
inexhaustibly بطور خستگی ناپذیر
irksomely بطور خستگی اور
shrinkage stress خستگی جمع شدگی
fatigue testing machine دستگاه ازمایش کننده خستگی
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
perk up <idiom> بعد از خستگی پرانرژی بودن
restraint نیروی خستگی یا فرسایش بار
borer ملول کننده خستگی اور
restraints نیروی خستگی یا فرسایش بار
he is not quite rested خوب رفع خستگی نکرده
conk out <idiom> بعلت خستگی به خواب رفتن
refresh از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refreshed از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
high cycle fatigue خستگی ناشی از لرزشهای بافرکانس زیاد
refreshes از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
to refresh oneself تغییر ذائقه دادن رفع خستگی کردن
buffer chamber جان لوله محفظه ضربت گیر محفظه دافع
it is proof against cold سرما در ان کارگر نسیت دافع سرما است
anthelmintic دافع کرم روده مربوط بداروی ضد کرم
deodorants برطرف کننده بوی بد ماده دافع بوی بد
deodorant برطرف کننده بوی بد ماده دافع بوی بد
insecticidal دافع حشره مربوط به حشره کشی
weedicide علف کش داروی دافع علف هرز
oil buffer ضربت گیر روغنی یا دافع روغنی
gun slide دستگاه سرسره کشو توپ دستگاه کشوی عاید و دافع توپ
low cycle fatigue خستگی ناشی از لرزشهایی بافرکانس کم ناشی از تغییرسرعت دوران دستگاه
bending stress خستگی خمشی تلاش خمشی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com